بین ما سه تا خواهر و برادر فیلمهای مشترکی هست که دیالوگهاشون رو خط به خط از حفظیم و گاه و بیگاه تو جوابِ هم اون دیالوگها رو میگیم. خیلی اوقات حتی نقشها رو هم بین خودمون تقسیم میکنیم. یکی از این فیلمها سوپراستار تهمینه میلانیه. و یکی از نقشهایی که به داداشم رسیده شخصیت کوروشه. نه فقط به خاطر شباهت ظاهری که کلا به خاطر ویژگیهای شخصیتی، اخلاق و حتی تکهکلامهاش. اما از چند وقت پیشا تا همین دیروز و امروز که فیلترنت وصل شد و اوجش بود، من نشستم جای کوروش. درست تو همون صحنهای که داره با تلفن صحبت میکنه و میگه" خسته شدم از این زندگی". درست همونجایی که از ته دلش میگه "گُمشین بابا".
سر کلاسهای رانندگی، صدای فکر مربیم رو بلند بلند میشنوم که داره میگه: چقدر این دختره خنگه خدای من. یه بار توضیح دادم چرا نمیفهمه. یعنی شیب زمین رو نمیبینه. ببین سر صبحی با کیا باید سر و کله بزنم من. بارالها یه صبری به من بده یه جو هوشم به این. یه گاز رو نمیتونه یکنواخت بده. لامصب اون پات رو درست بذار رو پدال خب.
از رانندگی هیچ خوشم نمیومد و حالا ازش متنفرم. از اینکه کنترل چیزی کامل دستم نباشه و به ابعادش مسلط نباشم خوشم نمیاد. از اینکه کسی با نهایت بیحوصلگی چیزی رو بهم یاد بده، هی نفسهای عمیق بکشه و دقیقا مثل یک مزاحمِ نفهم باهام رفتار کنه هم متنفرم. ته دلم دعا میکنم یه روزی یک کسی هم با اون دقیقا اینجوری رفتار کنه. ته دلم، میرم توی نقش کوروش زند و با همهی وجودم به سه تا پدال زیر پام، به دندهها، به علائم رانندگی و به فکرهای مربیم میگم " گُمشین بابا".
با هزارتا سلام و صلوات و منت میگن نت رو وصل کردن اما باز یه سایت ساده رو بالا نمیاره. فیلتر شکن رو وصل میکنم و بالا میاد. شرمنده کردین که. مسخره دو عالمیم به خدا. اصلاً همتون برین " گُمشین بابا".
آدما رو میبینم و نمیفهممشون. حرفهاشون رو میخونم و معناش برام غیر قابل درکه. از دیروز که چند جایی رو سر زدم و چند نفری رو دنبال کردم اون حس بیگانگی بسیار شدیدتر شد. با همهی آدمها بیگانهام. با مذهبی و غیر مذهبیش، با تحصیل کرده و نکردهاش، با پیر و جوونش. حجم نفهمیدنشون توسط من عصبانیم میکنه. شاید هم حجم بیگانگیم این کار رو میکنه. میذارمشون کنار و ته دلم به همهی این حرفها، مانیفستها، احساسات و این حس بیگانگی میگم " گُمشین بابا".
هنوز نرسیدم به دوتا سایت تخصصی رشتهام سر بزنم و بشینم دونه به دونه ببینم این مدت که ما از دنیا و ما فیها تک افتاده بودیم کیا چی کردن؟ چیا ساختن؟ دنیای ما کدوم سمتی رفته این مدت؟ اما یکی از اولین کارهایی که بعد وصل شدن کردم، سر زدن به سایت دانشگاه مورد علاقهام بود. دیدم برای ماه آینده یه نمایشگاه از کارهای دانشجوها قراره برگزار کنن. یه لیستی هم از شرکتهایی که توی این نمایشگاه خواهند بود گذاشته بودن؛ بیامو، فونیکس، نوکیا، هوآوی، فورد، داسو سیستم. یه عالمه شرکت که ما این گوشه تک افتاده دنیا فقط اسمشون رو میشنویم و اگر خسروان اجازه بدن میتونیم از کارهاشون باخبر بشیم. ولی یه دانشجو اونجا میتونه کارش رو مستقیماً بهشون ارائه بده. به خودم میگم چه رویاهای خامی میپزد این مغز ما تو این گوشهی تک افتادهی دنیا. جلو خودم رو میگیرم تا دیگه به این خیالات نگم " گُمشین بابا".
دلم میخواد تو سرم باشن هنوز اما بهشون فکر نکنم. که براشون یه کاری بکنم. همون کارهایی که میدونم و هزار بار نشستم ساعتها فکر کردم بهشون و تهش هیچ کاری نکردم. پاشم مدلام رو با سالید بزنم، پرتفولیوم رو سر و سامون بدم، چندتایی از طرحهام رو بسازم، زبان بخونم و دوتا مقالهای که از جفت پایاننامههام باید مینوشتم رو بنویسم. بسه فکر کردن به آخرش و عاقبتش. به اندازه کافی یه عمر فکر کردم دیگه. تهش شده اینی که حالاست.
نشستم تو خونه، تو یه گوشه تک افتاده دنیا و هی به همهکس و همه چی میگم " گُمشین بابا". یکی باید گوشم رو بگیره، بگه بیا نقش خودت رو بازی کن دختر.