خواجه مینا

تو در طریق ادب باش، گو گناه من است

قربان سرت خواجه جانم، به خدا خودتان در جریانید که:

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه

کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست

حالا ما مست نشده خرابیم ولی شما قبول کن یه دو دقیقه صلاحمون بی‌ادبی باشه و هر چی ناسزا بلدیم رو بلند بلند داد بزنیم. 

- هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود، مینا خانم.

. به جهنم. این زندگی، این دنیا گندش در اومده دیگه. کِی چی به کام ما بوده این دومیش باشه؟ بعدشم آدم نباید کارکرد فحش رو انکار کنه اصلاً. در مواقعی لازم و واجبه جان خواجه. حالا شما قبول نکن.

- معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

‌ . اَه بابا، من بلد نیستم مثل شما قشنگ فحش بدم، ضایع کنم. تهش بگم گور باباشون. ببخشید ولی من سه تا حرف از بیت دومتون رو برمیدارم و حواله این روزگار می‌کنم. حالا دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

پ.ن: میل به پرت و پلا گفتن در من می‌جوشد.

 

آفتابیست که در پیش سحابی دارد

خب، خواجه‌جان نشستم منتظر که ماشین لباسشویی کارش با لباسم تموم بشه و ابر و باد و مه و خورشید یاری کنند و تا ساعت دو و چهل دقیقه، کمتر یا بیشتر، خشک بشه که بعد برسم اتوش هم بکنم.

تو این فاصله، چون هیچکدوم از اعضای کلوب گواهینامه داران خانه برای تمرین با من همراهی نمی‌کنند، برم بشینم پشت ماشین خیالیم و بزنم به دل خیابون‌ها و در نسیم خنک بهاری انقدر برونیم تا خوبِ خوب همه چیز رو بلد بشیم و آخر سر لِیدی شوماخر از ماشین پیاده شیم. عیبش اینه که من برای تجسم ماشین خیالیم باید چشم‌هام رو ببندم و خودم رو پشت فرمون ببینم که خب طبیعتاً تو واقعیت چنین خبطی نباید بکنم. حسنش هم اینه که شاید یک کدوم از اعضای کلوپ ذوق من رو ببینه و دلش به رحم بیاد و با هم بریم تمرین با ماشین واقعی. 

- آه که چقدر کودک شدی مینا!

بگذریم خواجه جان. امروز جمعی از یاران قدیمی بعد از سالها قرار دیدار گذاشتن و من رو هم دعوت کردن. راستش از اینکه به یاد من بودن با اینکه من فقط یکسال رو با اون‌ها گذروندم و در همون یکسال هم آدم کمرنگی بودم، خیلی خوش‌حال شدم اما نمیدونم برم یا نه. خیال میکنم که خب، میریم و اولش سلام و بغل و بوسه و وای چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر عوض شدی و این حرف‌ها. بعد میشینیم دور هم و سوال کذایی " چه خبر" و هر کس از زندگیش و از دستاوردهاش میگه. از شوهر و خانواده شوهر و بچه و دوست‌ پسر. از خونه، از کار، از تحصیل، از سفر، از تفریح. گریزی هم میزنیم به خاطرات گذشته، مدرسه، معلم‌ها و بچه‌ها و خبرهایی از حال و روز الآن هر کدوم. 

اما آیا من در این موضوعات حرفی برای گفتن دارم؟ نه. در هیچ یک چیز زیادی برای گفتن ندارم واقعا. و اینکه صرفاً به خاطر قدردانی برم و ساکت بشینم و شنونده سناریوی پر فراز و فرود زندگی دیگران باشم و به نظرشون کسی بیام که زندگیش از زمانی که میشناختنش تا حالا هیچ تغییری نکرده، اصلاً برام جالب نیست. یک جوریه اصلاً.

- آه که چقدر ترسو شدی مینا.

 این بین کار ماشین تموم شد و لباسم رو پهن کردم و ساعت از دو و ربع هم گذشته. قرار برای ساعت چهار هست و با حساب یک ساعت راه، باید سه حاضر و آماده باشم‌. هوا آفتابیست و لکه‌ای ابر در آسمان دیده نمی‌شود. باد با سرعت ۲۱ کیلومتر بر ساعت در حال وزیدن است. آیا طبیعت موفق می‌شود که تنها بهانه‌ی من برای نرفتن سر این دیدار دوستانه را ازم بگیرد یا نه؟ آیا لباس مذکور تا پنج دقیقه دیگر خشک می‌شود؟ آیا من موفق میشوم که یک جمع دوستانه دیگر را باز به خاطر ترس‌هام از دست بدهم؟ خواهیم دید چه خواهد شد.

- آه که چقدر لوده شدی مینا.

گرانی‌های مشتی دلق‌پوشان

خب خواجه جان، به حمدلله امروز یک قلّه دیگر را در رشته کوه زندگی فتح کردیم و آن گریه کردن جلو یک غریبه بود. صبحی آنقدر ناخوش‌ احوال رفتم کلاس رانندگی که سرِ گیرِ بی‌خود مسئول آموزشگاه، همین که نشستم توی ماشین گریه‌ام گرفت. از اینکه تا این اندازه از نظر جسمی و روانی ضعیف شده‌ام ‌که نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم، حسابی با خودمان شکرآبیم. جان خواجه ما اینطور نبودیم که. پوستم کلفت بود عین کرگدن. دروغ می‌گویم. همیشه نازک طبع بودم، حالا گاهی کمتر یا بیشتر. ولی حس میکنم دیگر اینطور طاقت نمی‌آورم. چند وقت پیش با سارا که حرف میزدم و از فتوحات خود میگفتم، ته حرفم اضافه کردم که حسابی گرگ شده‌ام برای خودم دیگر. سارا گفت: اوووف، کو تا گرگ بشی. گفتم: دیگه اقلاً توله سگ که شده‌ام. کلی خندیدیم. ولی امروز یک گنجشک باران زده‌ی تنها بودم. یک جوجه مینا.

به هر حال عیبش گفتم، حُسنش هم بگویم که مربی دید حالم امروز هیچ خوش نیست، از در مهر درآمد و خیلی بابت اشتباه‌هایم سرزنشم نکرد. و همین شد که آرام‌تر و بهتر رانندگی کردم. ما آدمیان اینطور هستیم دیگر، طرف را به مرز جنون می‌رسانیم و بعد دلمان به رحم می‌آید و با خودمان فکر می‌کنیم حالا شاید اینقدر سخت‌گیری هم لازم نبود و میشد جور دیگری تا کرد. 

تا فتح‌الفتوحی دیگر.

از چشم خود بپرس

جلو پنجره، رو به آسمون ایستادم و میگم: آی خواجه! یادتون هست اون اولا که اومده بودیم این خونه، هر شب از همین پنجره پروین رو پیدا می‌کردیم و مدت‌ها از تماشای اون و همسایه‌هاش روی این بوم سیاه و سرمه‌ای سیر نمی‌شدیم؟

- نه، اون موقع‌ها تو با ما نمی‌پریدی اصلاً.

. وا، خواجه جان شما هم. 

خواجه، اصلاً تو چنان که می‌نمایی هستی؟

- این رو من نگفتم که.

. میدونم آقا‌جان، حالا ابوسعید گفته باشه. اصلا شما بفرما چه کسم من که بسی وسوسه‌مندم؟

-  خط رو خط شده سیستمت مینا خانوم. این قلمم ما نگفتیم. 

. نه آخه، مسئله بودن یا نبودن نیست که شکسپیر می‌گفت.

- به خدا من اگه پام رو از شیراز بیرون گذاشته باشم. 

. ای بابا خواجه، بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

- احسنت، حالا داره آنتنت درست میشه.

. آه، خواجه. درست شدن ما نیازمند تلاش بیشتره. چرا پروین رو دیگه پیدا نمی‌کنم؟ ستاره‌ها که جابجا نمیشن، میشن؟

- او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه‌ آن ماه پاره نیست

. عجب، پس که اینطور.

آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

بین ما سه‌ تا خواهر و برادر فیلم‌های مشترکی هست که دیالوگ‌هاشون رو خط به خط از حفظیم و گاه و بی‌گاه تو جوابِ هم اون دیالوگ‌ها رو میگیم. خیلی اوقات حتی نقش‌ها رو هم بین خودمون تقسیم می‌کنیم. یکی از این فیلم‌ها سوپر‌استار تهمینه میلانیه. و یکی از نقش‌هایی که به داداشم رسیده شخصیت کوروشه. نه فقط به خاطر شباهت ظاهری که کلا به خاطر ویژ‌گی‌های شخصیتی، اخلاق و حتی تکه‌کلام‌هاش. اما از چند وقت پیشا تا همین دیروز و امروز که فیلترنت وصل شد و اوجش بود، من نشستم جای کوروش. درست تو همون صحنه‌ای که داره با تلفن صحبت میکنه و میگه" خسته شدم از این زندگی"‌. درست همون‌جایی که از ته دلش میگه "گُمشین بابا".

سر کلاس‌های رانندگی، صدای فکر‌ مربیم رو بلند بلند می‌شنوم که داره میگه: چقدر این دختره خنگه خدای من. یه بار توضیح دادم چرا نمیفهمه. یعنی شیب زمین رو نمیبینه. ببین سر صبحی با کیا باید سر و کله بزنم من. بار‌الها یه صبری به من بده یه جو هوشم به این. یه گاز رو نمیتونه یکنواخت بده. لامصب اون پات رو درست بذار رو پدال خب.

از رانندگی هیچ خوشم نمیومد و حالا ازش متنفرم. از اینکه کنترل چیزی کامل دستم نباشه و به ابعادش مسلط نباشم خوشم نمیاد. از اینکه کسی با نهایت بی‌حوصلگی چیزی رو بهم یاد بده، هی نفس‌های عمیق بکشه و دقیقا مثل یک مزاحمِ نفهم باهام رفتار کنه هم متنفرم. ته دلم دعا میکنم یه روزی یک کسی هم با اون دقیقا اینجوری رفتار کنه. ته دلم، میرم توی نقش کوروش زند و با همه‌ی وجودم به سه تا پدال زیر پام، به دنده‌ها، به علائم رانندگی و به فکر‌های مربیم میگم " گُمشین بابا".

با هزار‌تا سلام و صلوات و منت میگن نت رو وصل کردن اما باز یه سایت ساده رو بالا نمیاره. فیلتر شکن رو وصل میکنم و بالا میاد. شرمنده کردین که. مسخره دو عالمیم به خدا‌. اصلاً همتون برین " گُمشین بابا".

آدما رو میبینم و نمیفهممشون. حرف‌هاشون رو می‌خونم و معناش برام غیر قابل درکه. از دیروز که چند جایی رو سر زدم و چند نفری رو دنبال کردم اون حس بیگانگی بسیار شدیدتر شد. با همه‌ی آدم‌ها بیگانه‌ام. با مذهبی و غیر مذهبیش، با تحصیل کرده و نکرده‌اش، با پیر و جوونش. حجم نفهمیدنشون توسط من عصبانیم میکنه. شاید هم حجم بیگانگیم این کار رو میکنه. میذارمشون کنار و ته دلم به همه‌ی این حرف‌ها، مانیفست‌ها، احساسات و این حس بیگانگی میگم " گُمشین بابا".

هنوز نرسیدم به دوتا سایت تخصصی رشته‌ام سر بزنم و بشینم دونه به دونه ببینم این مدت که ما از دنیا و ما فیها تک افتاده بودیم کیا چی کردن؟ چیا ساختن؟ دنیای ما کدوم سمتی رفته این مدت؟ اما یکی از اولین کارهایی که بعد وصل شدن کردم، سر زدن به سایت دانشگاه مورد علاقه‌ام بود. دیدم برای ماه آینده یه نمایشگاه از کارهای دانشجو‌ها قراره برگزار کنن. یه لیستی هم از شرکت‌هایی که توی این نمایشگاه خواهند بود گذاشته بودن؛ بی‌ام‌و، فونیکس، نوکیا، هوآوی، فورد، داسو سیستم. یه عالمه شرکت که ما این گوشه تک افتاده دنیا فقط اسمشون رو می‌شنویم و اگر خسروان اجازه بدن می‌تونیم از کارهاشون باخبر بشیم. ولی یه دانشجو اونجا می‌تونه کارش رو مستقیماً بهشون ارائه بده. به خودم میگم چه رویا‌های خامی می‌پزد این مغز ما تو این گوشه‌ی تک افتاده‌ی دنیا. جلو خودم رو میگیرم تا دیگه به این خیالات نگم " گُمشین بابا". 

دلم میخواد تو سرم باشن هنوز اما بهشون فکر نکنم. که براشون یه کاری بکنم. همون کارهایی که میدونم و هزار بار نشستم ساعت‌ها فکر کردم بهشون و تهش هیچ کاری نکردم. پاشم مدلام رو با سالید بزنم، پرتفولیوم رو سر و سامون بدم، چندتایی از طرح‌هام رو بسازم، زبان بخونم و دوتا مقاله‌ای که از جفت پایان‌نامه‌هام باید می‌نوشتم رو بنویسم. بسه فکر کردن به آخرش و عاقبتش. به اندازه کافی یه عمر فکر کردم دیگه. تهش شده اینی که حالاست. 

نشستم تو خونه، تو یه گوشه تک افتاده دنیا و هی به همه‌کس و همه چی میگم " گُمشین بابا". یکی باید گوشم رو بگیره، بگه بیا نقش خودت رو بازی کن دختر.

 

چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد

آی آدم‌هایی که کمتر از من عمر کرده‌ اما بیشتر از من زندگی کرده‌اید! به همَتون غبطه می‌خورم. به تک تکتون. 

چطور اینطور بار آمدید شما؟ یا چطور اینطور شدم من؟

 آه، نه! نباید آخر شبی درگیر این بحث بشم. به جاهای خوبی نمی‌رسیم خواجه. اشتباهه! اشتباهه!

زاهد پاکیزه سرشت

جان خواجه من هنوز با نشُستن دمپایی‌های دستشویی کنار نیومده بودم که برداشتن کف دمپایی‌ها رو هم سوراخ سوراخی کردن. چه کاریه آخه! ببخشید ولی یه دفعه‌ای پابرهنه بریم مستراح دیگه. چرا همه‌ هم از اینا استفاده می‌کنن؟

من موندم اونی که این ایده رو داده دقیقاً چه رفتاری رو تو کدوم کاربر تحلیل کرده. اگر دلیل سوراخ سوراخ کردنشون برای اینه که دمپایی‌ها زود خشک بشن، خب کسی که نمی‌شورتشون نیاز نداره دمپاییا زودتر خشک بشن. اون بنده خدایی هم که میشوره، با این سوراخایی که گذاشتن و رسماً آب رو پس میده به پای آدم مجبور میشه کل دستشویی رو بشوره و آب بکشه تا تمیز باشه. حالا شما بگید من وسواس دارم ولی روا نیست جان حضرتت. 

تا غبار خاطری از ره‌گذار ما نرسد

به خواجه می‌گویم: اگر ممکن بود یک قدرت جادویی داشته باشم، آن قدرت فراموش شدن بود.

میگوید: فراموش کردن دیگر؟

می‌گویم: نخیر، همان فراموش شدن. دوست داشتم این توانایی را داشتم تا از ذهن آدم‌ها خودم را پاک کنم و فراموششان بشوم. فراموش شدن من را به آدم تازه‌ای تبدیل می‌کند. به آدمی آزاد، بدون گذشته و با یک عالم لحظه‌ی پیش‌رو که می‌توانم بدون تکرار اشتباهات قبل یا دور از چهره پیشین خود، کنار آدم‌ها زندگی کنم. می‌توانم رد زخمی که از من خورده‌اند را پاک کنم. یا خاطراتی که امتحان خودشان را پس داده‌اند بهتر و قشنگ‌تر برایشان بسازم. فراموش شدن بهترین علاج پشیمانی‌ها و سرزنش‌های بی‌پایان من است. اصلاً فراموش که بشوم، خیلی راحت می‌توانم بدجنس هم باشم. کسی بدی در حقم کرد، خودم را از ذهنش پاک می‌کنم و بعد جوری که نفهمد از کجا خورده انتقامم را می‌گیرم. دلم که خنک شد، باز خودم را فراموشش میکنم تا یک وقت هوس انتقام توی سر او هم نیافتد و دردسر برایم درست نکند. این یک قلم را شوخی کردم البت، فقط خواستم از امکانات جذاب قدرت جادوییم گفته باشم، جان خواجه.

اما میدانی، سوای این‌ها فراموش شدن محبتی است که می‌توانم در حق آدم‌ها بکنم. برای وقتی که نباشم. دلم نمی‌خواهد در نبودم چیزی برای دیگران یادآور حضورم باشد. وقتی هستیم، چه جور بودنمان دست خودمان است اما وقتی نیستیم، می‌افتد دست خاطرات. و به یادآوردن خاطرات آدمی که نیست رنج‌آور است. خوب اگر بود مایه‌ی دلتنگی، بد اگر بود مایه‌ی خشم. هر دو این‌ها هم شکلی از رنج‌اند خب. من دلم نمی‌خواهد برای کسی، بخصوص آن‌ها که دوستشان داشته‌ام این رنج را بسازم. فراموش شدن همان قدرتیست که می‌گذارد رد پایم را از زندگی و خاطرات آدم‌ها پاک کنم تا نبودنم اصلاً وجود نداشته باشد. چون نبودن وقتی معنا پیدا می‌کند که کسی بودنت را به یاد بیاورد. بله، من اگر میشد یک وِرد جادویی را در آخرین لحظه‌ی بودنم زمزمه کنم، همانی را انتخاب می‌کردم که هرماینی در اولین قسمت یادگاران مرگ برای پدر و مادرش خواند و همه‌ی خاطرات و تصاویرش را از ذهن و زندگی آن‌ها پاک کرد. چوب جادویم را بلند میکردم و زیر لب می‌گفتم: آبلوییت.

خوش آهنگ و فرح بخش هوایی بود

جان خواجه که نصف سر قفلی اینجا به اسم مبارکتان خورده، هیچ دوست ندارم وبلاگمان شبیه رفیقی بشود که آدم فقط وقتهایی که غم و غصه دارد می‌رود سراغش. اصلا مرام ما این طورها نیست. اما چه کنم که هفته‌هاست افسار زندگی از دستم در رفته. یعنی درست از روزی که صحرا برای مراسم عقدش دعوتم کرد و بعد درگیر این که چی بپوشم و هدیه چی بخرم و چجور برم تهران و کی و چطور سارا رو ببینم شدم. بعدش هم که برگشتم مادر مریض شد و این وسط تولد خواهرم بود و به کارهای خانه هم باید می‌رسیدم. تا همین امروز صبح که می‌شد گفت شرایط به حالت قبل برگشته، یک روز هم نتوانستم طبق برنامه به کارهای خودم برسم. همه‌اش دنبال این بودم که یک روز برای خودم باشم و دریغ. هر چند اوقاتی‌ هم که مال خودم بودم غصه می‌آمد بغلم می‌کرد و با چشم‌های من اشک می‌ریخت.

امروز طلوع را که تماشا می‌کردم، به خودم گفتم بپوش که سر به کوه بذاریم دیگه. دیدم باید صبحانه و ناهار پدر را آماده کنم و به خانه برسم. 

حوالی ظهر لباس پوشیدم که مادر گفت برویم فلان جا، کمد‌ها را ببینیم و سری به عمه بزنیم. گفتم باشه. رفت نماز خواند و آمد گفت: حوصله ندارم، باشه بعداً. من هم نشستم سر جام و به روزی که نصفش را اینطور پشت سر گذاشته بودم فکر کردم. دیدم فکرهام به جاهای خوبی قرار نیست برسد، لباسم را عوض کردم و نشستم پای کلاس نقشه خوانی. خودم را کشتم امروز تمامش کنم ولی آخر سر دو فصل دیگر باقی ماند. حوالی غروب دیگر دیدم نمی‌شود. کوه جدی جدی مرا می‌خواند. چست و چالاک لباس پوشیدم و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید از خانه بیرون زدم. وسوسه شدم از مسیر جدیدی بروم اما اشتباه کردم. آدم زیاد بود توی مسیرم و راستش من گاهی " زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس" و برای همین زدم به دل دار و درخت. کوه که می‌روم هی بالا را نگاه می‌کنم، صخره‌ای یا درختی را نشان می‌کنم و می‌گویم: تا آنجا مینا. تا آنجا برویم بالا. چند دقیقه بعد به آنجا می‌رسم و باز همین کار را تکرار می‌کنم و هی بالا و بالاتر می‌روم. ته دلم هم دلواپس این هستم که این همه راه را چطور باید برگردم. امروز ولی به ارتفاعات تازه‌تری صعود کردم و موقع برگشت از مسیر دیگری پایین آمدم. توی این مسیر جابجا نهال‌های تازه دیدم که رویشان با بست، کارتی چسبانده بودند که رویش نوشته بود: به من آب بده دوست من. حسابی سر ذوق آمدم. آب نداشتم اما همه‌ی نهال‌ها را ناز و نوازش کردم و قول دادم دفعه بعد برایشان آب می‌آورم. پایین آمدم و رسیدم به تاب محبوب خودم که انگار در نبود من، با مرد کتابخوان دیگری دوست شده بود. من هم رفتم و روی یک نیمکت نشستم. کتابم را باز کردم و برای بار صد و شست و سوم شروع کردم از اول خواندن. اگر می‌توانستم برنامه کوه را منظم و هر روز انجام بدهم شاید این کتاب بلاخره به آخر می‌رسید. مرد کتابخوان بی‌وفا از آب درآمد و رفت، من هم فوری رفتم سراغ تاب تا غصه‌اش نگیرد. تا تاریک شدن هوا، تاب خوردم و کتاب خواندم. گه گاه زیر چشمی آدم‌هایی که می گذشتند را هم تماشا کردم. وقتی داشتم بر‌میگشتم خانه، با خودم و خدا می‌گفتم: دیدی چقدر آدم‌های عادی بودند توی همین دو ساعت. میبینی یک عالم آدم کاملاً معمولی توی این شهر، توی این دنیا دارند زندگی می‌‌کنند. آن وقت تو همه‌اش برمی‌داری آدم‌های عجیب می‌گذاری سر راه من. بعد انتظار داری من چه کنم، هان؟! چه تصمیمی بگیرم؟ عادی بودن یعنی انقدر برای ما ناممکن است. 

خب، همین دیگر خواجه جان. گفتم کمی از اندک حال خوش امروز بنویسم که به قول حضرتت که نصف سرقفلی اینجا به اسم شماست،  " صاحب‌دلان حکایت دل خوش ادا کنند". 

البته تعریف از خود نباشه‌ها.