خواجه مینا

که بس تاریک میبینم

مرگ؛

روزی چنان مشتاقانه به سویش خواهم شتافت که باور کنی در تمام این زندگی لحظه‌ای را به شادی نزیسته‌ام. حتی وقتی که رنجی نبود، من غمگین بودم. دیگر از غمی که با این کار به آن‌ها تحمیل می‌کنم هم برایم نگو. پروایی ندارم از اینکه آنان که غمی ازلی را در دل کوچک و کودکم کاشتند و پا به پایِ پا گرفتنم آبش دادند، حالا آن را تا ابد خود بر دوش کشند.

 

برخیز و در ده جام را

خیلی خب دیگه، ظهر شد

 پاشم، پاشم که...

آآآ، راستش هیچ کاری ندارم البته.

یه مثلی داریم ما، میگه: نه کارم کاره، نه بیکارم. 

حکایت منه. 

نمیفهمم روزم چطور شب میشه و شب از درد و خستگی سرم به بالش نرسیده چشمام جلو جلو رفتن برا خودشون اما تو کل روز کاری که اسمش رو بذارم کار هم ندارم. 

 - به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد

بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد

. خجسته دلی داری خواجه‌جان. 

اما مصرع دوم رو هستم. فلذا بریم که پاشیده شیم.

فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن

حالا که صحبت فکر و خیال شد خواجه جان، بگذارید بگویم که دیگر برای خودم یک پارچه رویا رویاییِ کاغذ بی خط شده‌ام. به موزِ کال و خاویار و کره‌شور هم بسنده نمی‌کنم. همه زندگیم شده رویا و پاهایم به ندرت روی زمین سفت خدا می‌نشیند. از صبح که چشم باز میکنم پا به دنیای رویا می‌گذارم و تا شب که بخوابم هفت عالم آنجا را سیر کرده‌ام. رویای روز دفاعم را می‌بینم، سفرهای نرفته‌ام را، کارهای نکرده‌ام، عشق ندیده‌ام، بچه‌ی نداشته‌ام و خانه نزیسته‌ام. جالب است که رویا‌هایم هم خالی از دردسر و غصه نیست. آنجا هم هزار مکافات دارم ولی تنها خوبیش این است که آنجا گاهی حریف را ناک‌اوت می‌کنم. می‌ایستم حرفم را می‌زنم، داد و بیداد می‌کنم، حقم را می‌گیرم و می‌گذارم میروم. البته خیلی اوقات هم ناک‌اوت می‌شوم ولی چون رویاست، مثل فیلم‌ها، یکدفعه دو دقیقه بعد، می‌شود یک سال بعد، پنج سال بعد. و من مثل ققنوسی از خاکستر خود بلند می‌شوم. در رویا غصه من را نمی‌کشد و عمر زود سپری می‌شود و "این نیز بگذرد" ها زودتر می‌گذرند و خب، آدم راحت‌تر تاب می‌آورد.

مغزم پیوسته تصویر و داستان می‌سازد. یک نشانه کافیست تا هر چه از دریچه چشمانم می‌گذرد، قبل از رسیدن به مغز، از صافی رویا رد شود. اما می دانید میخواهم یک زنجیر بخرم. بردارم پایم را ببندم یکجایی، بلکه دو دقیقه روی زمین بند شود. رویا که آخر و عاقبت ندارد. نان نمی شود. آب نمی شود. موزها کال می مانند و من کنج مطبخ می پوسم.

نصیحت گوش کن جانا

. آه خواجه باید مدام خطاب به فکرها و خیالاتم بگویم: 

بیایید رقت انگیز نباشیم بچه‌ها! 

شما بهشون چی میگید؟

- از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد

وه که در این خیال کج، عمر عزیز شد تلف

. ها، قشنگ میگید.

فردا که شوم خاک

سال گذشته، امروز هم تهران بودم. برای آخرین اصلاحیه‌های پایان‌نامه آمده‌بودم. دو روزی طرح‌هام را میزدم زیر بغلم و می‌بردم دانشگاه تا استاد در موردشان نظر بدهند و هی به ایده‌ها و مکانیزم‌های غیر‌قابل اجرا برسیم. 

فردای روزی که کارهام تمام شد و برگشتم شهرمان جنگ شد. فردای روزی که برگشتم " میم" کشته شد. فردای روزی که برگشتم لب‌های او برای همیشه تنها در عکس‌هایش به ما لبخند زد. فردای روزی که برگشتم مهسا برای همیشه پدرش را از دست داد. 

هنوز هم جنگ است. یکسال گذشته و فردا برای "میم" سالگرد می‌گیریم. 

امروز را هم توی بهشت زهرا سر کردیم. به همه‌ی اموات سر زدیم. تهران حتی قبرستانش هم شلوغ است. "حوالی" آن اوایل یک شماره کار کرده بود با موضوع قبرستان. جایی نوشته بود بهشت زهرا شبیه کارخانه است. از یک طرف خط جنازه‌ها را تحویل میگیرند و از طرف دیگر کفن پیچ تحویل می‌دهند. هر وقت می‌آیم اینجا خسته و دلمرده میشوم. البته خب قبرستان است و طبیعیست. ولی من برای خانه آخرت همان قبرستان دهات خودمان را بیشتر می‌پسندم. ترجیح می‌دهم جنازه‌ام را زیر سایه‌ی درختان گلابی و گردو بگذارند زمین و لا‌ اله الا الله گویان بلندش کنند. بعد مرا را از روی پل رودخانه رد کنند، از مسیر میان باغ‌ها بگذریم و برویم بالا و برسیم به تپه بالادست ده که قبرستان آنجاست. ببرندم توی همان غسالخانه کوچک و سفید. بعد در آرامش مرا برای خانه تازه آماده کنند. گورم را هم در بالاترین قسمت قبرستان بکنند، همانجایی که انگار به آسمان نزدیک تر است. همانجایی که هر سال بهار پرستو‌ها بر فرازش  پرواز می‌کنند. 

کجا رویم بفرما، از این جناب کجا

خواجه جان یه وقت حمل بر بی‌حیایی نباشد‌ها. اصلاً هم نمی‌خواهم شما را از خودم نا‌امید کنم اما با کمال افسوس و خروار خروار شرم باید بگویم متوجه نقطه ضعفی از خودم در برابر آقایان شده‌ام و آن، طرز لباس پوشیدن مردانه است. البته این چیزی که منظور من است این روزها چندان طرفداری ندارد و کم پیداست متاسفانه. اما جان شما کافیست مردی که نمیشناسم یا حتی میشناسم و هیچ ازش خوشم نمی‌آید را با شلوار پارچه‌ای و پیراهن مردانه آستین بلند، البت هر دو در سایز مناسب؛ نه کوچک و تنگ و نه بزرگ و گَل گشاد، ببینم که پیراهن را گذاشته داخل شلوار و آستین‌ها را هم دو باری تا زده‌ و کفش هم حالا نه از آن نوک تیز‌ها اما یک جفت سر سنگین ولی راحت پوشیده است و یک ساعت نقره‌ای با بند چرم مشکی یا اگر خودش دوست داشت آن هم نقره‌ای، دستشان کرده‌اند و کمی هم زلف پریشان کرده‌اند. هیچی دیگر، چه بگویم؟! در لحظه چنان ارادت و محبتی در من پیدا می‌شود که باید فوراً گوش دلم را بگیرم بگویم: 

مَبین به سیب زنخدان (شما اینبار بگیرید تیپ مردانه) که چاه در راه است

کجا رَوی ای دل بدین شتاب کجا

عشرت امروز به فردا مفکن

برای شروع روز دوتا گزینه جلو روم بود، یکی اخبار شروع دوباره جنگ و اون یکی کاسه‌ی آبی رنگ زیبام که از کاچی زرد رنگ و داغ پر شده بود. برای من در این جهان کاچی بِه از همه چیز هست. جزو اون غذا‌ها که تا آخر عمر هر چی ازش بخورم سیر نمی‌شم. از اون غذاها که داغ داغ خوردنش یه جور می‌چسبه و سرد شده‌ و قِیماق بسته‌اش هم یه جور. از اون غذا‌ها که سرش همیشه بین من و خواهرم دعواست چون کاسه‌ی من گودتره و سهم بیشتری می‌خواد تا پر بشه. البته که هر جا دستورهای مختلفی برای پخت کاچی هست اما من همینی که جلو روم هست رو میپسندم. با همین غلظت و همین اندازه شیرینی و همین ادویه‌ها و همین دستوری که فقط مامان بلده همیشه جوری بچینه کنار هم که نتیجه‌اش بشه این زیبای خوش عطر و طعم و رنگ. و اِلا که منم هزار بار با همین‌ها کاچی درست کردم و چیزی که آخر کار بهش رسیدم انگشت کوچیکه‌ی این هم نبوده. حالا هر چند که بقیه دوستش داشتن ولی اینی که مامان درست میکنه چیزه دیگه‌ایه. هر چیزی که مامان درست میکنه چیزه دیگه‌ایه. کاش میشد دستای مامان رو قرض بگیرم توی آشپزی یا نگاهش رو. چشایی ولی نه، چون مامان اصلاً موقع پخت و پز غذاش رو نمیچشه. خیلی وقتا حتی از من میخواد که بچشمش. خواهرم هم همینطوره. نمیدونم سِرِش چیه. آدم موقع آشپزی میل به چشیدن غذا نداره انگار.
بگذریم. با این اوصاف نگفته، معلومه که کدوم گزینه رو برای شروع روز انتخاب کردم. کاچی بِه از همه چیز هست به هر حال. بخصوص بهتر از جنگ.
جنگ و اخبار جنگ و تصمیمات جنگ‌طلبان جهان هم میتونن به قاعده تموم کردن این یک کاسه کاچی معطل بمونن تا بعد بیایم سر وقتشون ببینیم باز قراره چه بلایی سر زندگی ما بیارن. دیگه اینقدر آرامش که سهم ما هست. نیست؟

پ.ن: آتش بس اینا هم مثل آتش بس‌های خونه ماست. حتی می‌تونم بگم خونه ما بهتره باز.

پ.ن دوم: به فاصله چهل ثانیه از نوشتن جملات بالا، دعوا شد. چنان دعوایی که همه زدن به هم. شکر خدا چشم نیست که، دستگاه جوشه. یه خاورمیانه بیرون خونه تو جنگه یه خاورمیانه هم توی خونه. آه، بار پرودگارا!
 

تو در طریق ادب باش، گو گناه من است

قربان سرت خواجه جانم، به خدا خودتان در جریانید که:

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه

کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست

حالا ما مست نشده خرابیم ولی شما قبول کن یه دو دقیقه صلاحمون بی‌ادبی باشه و هر چی ناسزا بلدیم رو بلند بلند داد بزنیم. 

- هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود، مینا خانم.

. به جهنم. این زندگی، این دنیا گندش در اومده دیگه. کِی چی به کام ما بوده این دومیش باشه؟ بعدشم آدم نباید کارکرد فحش رو انکار کنه اصلاً. در مواقعی لازم و واجبه جان خواجه. حالا شما قبول نکن.

- معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

‌ . اَه بابا، من بلد نیستم مثل شما قشنگ فحش بدم، ضایع کنم. تهش بگم گور باباشون. ببخشید ولی من سه تا حرف از بیت دومتون رو برمیدارم و حواله این روزگار می‌کنم. حالا دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

پ.ن: میل به پرت و پلا گفتن در من می‌جوشد.

 

آفتابیست که در پیش سحابی دارد

خب، خواجه‌جان نشستم منتظر که ماشین لباسشویی کارش با لباسم تموم بشه و ابر و باد و مه و خورشید یاری کنند و تا ساعت دو و چهل دقیقه، کمتر یا بیشتر، خشک بشه که بعد برسم اتوش هم بکنم.

تو این فاصله، چون هیچکدوم از اعضای کلوب گواهینامه داران خانه برای تمرین با من همراهی نمی‌کنند، برم بشینم پشت ماشین خیالیم و بزنم به دل خیابون‌ها و در نسیم خنک بهاری انقدر برونیم تا خوبِ خوب همه چیز رو بلد بشیم و آخر سر لِیدی شوماخر از ماشین پیاده شیم. عیبش اینه که من برای تجسم ماشین خیالیم باید چشم‌هام رو ببندم و خودم رو پشت فرمون ببینم که خب طبیعتاً تو واقعیت چنین خبطی نباید بکنم. حسنش هم اینه که شاید یک کدوم از اعضای کلوپ ذوق من رو ببینه و دلش به رحم بیاد و با هم بریم تمرین با ماشین واقعی. 

- آه که چقدر کودک شدی مینا!

بگذریم خواجه جان. امروز جمعی از یاران قدیمی بعد از سالها قرار دیدار گذاشتن و من رو هم دعوت کردن. راستش از اینکه به یاد من بودن با اینکه من فقط یکسال رو با اون‌ها گذروندم و در همون یکسال هم آدم کمرنگی بودم، خیلی خوش‌حال شدم اما نمیدونم برم یا نه. خیال میکنم که خب، میریم و اولش سلام و بغل و بوسه و وای چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر عوض شدی و این حرف‌ها. بعد میشینیم دور هم و سوال کذایی " چه خبر" و هر کس از زندگیش و از دستاوردهاش میگه. از شوهر و خانواده شوهر و بچه و دوست‌ پسر. از خونه، از کار، از تحصیل، از سفر، از تفریح. گریزی هم میزنیم به خاطرات گذشته، مدرسه، معلم‌ها و بچه‌ها و خبرهایی از حال و روز الآن هر کدوم. 

اما آیا من در این موضوعات حرفی برای گفتن دارم؟ نه. در هیچ یک چیز زیادی برای گفتن ندارم واقعا. و اینکه صرفاً به خاطر قدردانی برم و ساکت بشینم و شنونده سناریوی پر فراز و فرود زندگی دیگران باشم و به نظرشون کسی بیام که زندگیش از زمانی که میشناختنش تا حالا هیچ تغییری نکرده، اصلاً برام جالب نیست. یک جوریه اصلاً.

- آه که چقدر ترسو شدی مینا.

 این بین کار ماشین تموم شد و لباسم رو پهن کردم و ساعت از دو و ربع هم گذشته. قرار برای ساعت چهار هست و با حساب یک ساعت راه، باید سه حاضر و آماده باشم‌. هوا آفتابیست و لکه‌ای ابر در آسمان دیده نمی‌شود. باد با سرعت ۲۱ کیلومتر بر ساعت در حال وزیدن است. آیا طبیعت موفق می‌شود که تنها بهانه‌ی من برای نرفتن سر این دیدار دوستانه را ازم بگیرد یا نه؟ آیا لباس مذکور تا پنج دقیقه دیگر خشک می‌شود؟ آیا من موفق میشوم که یک جمع دوستانه دیگر را باز به خاطر ترس‌هام از دست بدهم؟ خواهیم دید چه خواهد شد.

- آه که چقدر لوده شدی مینا.

گرانی‌های مشتی دلق‌پوشان

خب خواجه جان، به حمدلله امروز یک قلّه دیگر را در رشته کوه زندگی فتح کردیم و آن گریه کردن جلو یک غریبه بود. صبحی آنقدر ناخوش‌ احوال رفتم کلاس رانندگی که سرِ گیرِ بی‌خود مسئول آموزشگاه، همین که نشستم توی ماشین گریه‌ام گرفت. از اینکه تا این اندازه از نظر جسمی و روانی ضعیف شده‌ام ‌که نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم، حسابی با خودمان شکرآبیم. جان خواجه ما اینطور نبودیم که. پوستم کلفت بود عین کرگدن. دروغ می‌گویم. همیشه نازک طبع بودم، حالا گاهی کمتر یا بیشتر. ولی حس میکنم دیگر اینطور طاقت نمی‌آورم. چند وقت پیش با سارا که حرف میزدم و از فتوحات خود میگفتم، ته حرفم اضافه کردم که حسابی گرگ شده‌ام برای خودم دیگر. سارا گفت: اوووف، کو تا گرگ بشی. گفتم: دیگه اقلاً توله سگ که شده‌ام. کلی خندیدیم. ولی امروز یک گنجشک باران زده‌ی تنها بودم. یک جوجه مینا.

به هر حال عیبش گفتم، حُسنش هم بگویم که مربی دید حالم امروز هیچ خوش نیست، از در مهر درآمد و خیلی بابت اشتباه‌هایم سرزنشم نکرد. و همین شد که آرام‌تر و بهتر رانندگی کردم. ما آدمیان اینطور هستیم دیگر، طرف را به مرز جنون می‌رسانیم و بعد دلمان به رحم می‌آید و با خودمان فکر می‌کنیم حالا شاید اینقدر سخت‌گیری هم لازم نبود و میشد جور دیگری تا کرد. 

تا فتح‌الفتوحی دیگر.