خواجه مینا

غم در دل من از آن است که نیست

" من تو را در نگاه‌های غریبه‌ای می‌جستم که خیال میکردم برق آشنایی دارند. خطا می‌کردم.

من تو را در شهر، در خیابان، میان سنگ افراشته‌های آدمیان می‌جستم و خیال می‌کردم سایه‌ات بر سرم افتاده. خطا می‌کردم.

من تو را لا‌ به لای کلمات دیگران، بین جملات معنا دارشان می‌جستم و خیال می‌کردم دلم لرزیده. خطا می‌کردم‌.

من تو را در آوای مبهمی می‌جستم که خیال می‌کردم چه به گوشم می‌نشیند و زبان آهنگینش را می‌فهمم. خطا می‌کردم.

نه برق  آشنایی بود، نه پناه خنک سایه‌ای، نه تپش شورآفرینی و نه صلای گوش‌نوازی. از همه سو تنهایی بود و تنهایی و تنهایی‌. عمری به جستجوی خطا رفت. به توهم بودنت، دیدنت، رسیدنت. اما همه به خطا.

با‌این همه میدانی، عجبا که کسی در من، بعد از نوشتن همه‌ی این‌ها، آرام و مدام زمزمه می‌کند: فدای سرش. فدای یک تار مویش.

ولی به من نمی‌گوید دیگر تو را کجا بجویم جانم؟ کجاست آن دوستی قدیمت؟ یک وقت عمرم تمام نشود، شیرین من. دلم تنگ و گرفته است. دلم که می‌گیرد، کامکارها گوش می‌کنم. و مدتیست که بسیار گوششان می‌کنم. " 

 

 

صلای سرخوشی

خواجه جان، شما که غریبه نیستید راستش من هیچ دوست ندارم که فقط شریک غم و غصه‌ی آدم‌ها یا تنها رفیق روزهای سختشان باشم. دلم می‌خواهد در شادیشان و روزهای خوششان هم من را شریک کنند. و خب آدم اول از همه، خودش باید با دیگران آن جوری باشد که دوست دارد آن‌ها با او باشند. فلذا ما هم برای خودمان قانونی گذاشته‌ایم که اگر با کسی در مورد غم‌هایت حرف زدی، باید در شادی‌هایت هم یادشان کنی. اگر مشکلت را با کسی در میان گذاشتی، خبر حل شدنش را هم بهشان بده. باید این طوری نشان بدهی که قدردان بودنشان و امید دادن‌هایشان هستی. فلذا، رفقای عزیزم که ندیده و نشناخته بی‌اندازه مهربان و باعث دلگرمی هستید، خبر خوش اینکه بلاخره لیدی شوماخر امتحان رانندگی‌اش را قبول شد و چند صباح دیگر جوازمان هم می‌آید. موفقیت کوچکی است اما من خوشحالیش را برای خودم بزرگ می‌کنم و از کاه کوه می‌سازم و مثل بادبادکی سر خوش دور خودم می‌چرخم :))  دستم که کوتاه است و اِلا تک تکتان را چای باقلوا مهمان می‌کردم. علی‌الحساب این دو قطعه و شادی کودکانه و بازیگوشی آهنگینشان تقدیم شما. نوش گوشتان.

خوش عروسیست جهان از ره صورت، لیکن

نشسته‌ام روبه‌روی حوزه امتحانی روی نیمکتی با سایبانی پلاستیکی که به درد نمی‌خورد. خورشید توی چشمم هست اما انگار هنوز خواب از سرش نپریده باشد، زور و سوز چندانی ندارد. یک ساعتی تا شروع آزمون مانده. چند دقیقه‌ جلوی در ایستادم و آدم‌ها را تماشا کردم. بعد آمدم نشستم روی نیمکت توی پیاده‌رو. مثلا دارم کتاب می‌خوانم یا چیز می‌نویسم اما باز دارم زیر زیرکی آدم‌ها را تماشا می‌کنم. آدم‌های آرام و قدم‌زنان و آدم‌های مضطرب و دوان دوان. آدم‌های با یک کیسه کوله‌بار و آدم‌های سبک بار. عکس یک جوان روبه‌رویم هست. شهید. یادم می‌آید که جنگ است و دیشب، بعد فوتبال انگار باز صدای جنگنده شنیدم. یادم می‌آید که بچه‌های جنوب هم در این وضعیت کنکور دارند. چه ناعادلانه است این دنیا. کاش بهترین اتفاق‌ها برایشان بیافتد. یادم به چهار سال پیش می‌افتد. درست در همین روز کنکور عملی داشتم. باید بگویم کنکور‌های عملی مقطع ارشد تنها در تهران برگزار می‌شوند و چهار ساعته هستند و شرکت کنندگان، باید هر آنچه لازم دارند را بردارند و با خودشان بیاورند تهران. حتی میز مناسب و زیر انداز و زیر دستی و بقیه‌ی اسباب امتحان. کنکور ما در دانشگاه امیرکبیر بود. نمی‌دانم چرا اقلاً این کنکور را توی دانشگاه‌هایی که آتلیه دارند و اقلاً میز طراحی و صندلی آتلیه هست برگزار نمی‌کنند. چه حرف‌ها! چه چیزی اینجا فکر شده‌ هست که این یکی باشد. دیشب به همه‌ی آدم‌های غیر خاورمیانه‌ای دنیا حسودیم شد. دیدید. هزار نفر آدم خوشحال جمع شده‌بودند توی یک ورزشگاه و داشتند فوتبال می‌دیدند و نهایت نگرانی‌شان هم این بود که نکند تیمشان ببازد. دیدید. بعد بردنشان چه قشنگ همه‌شان خوشحال شدند. ما چی؟ تماشاگر دنیاییم و برای دلخوشی، خودمان را قاطی خوشی دیگران می‌کنیم. چه ناعادلانه است این دنیا. بگذریم، هوا هنوز خنک است اما چندتا مگس انگار زیادی بهِم علاقمند شده‌اند و هی دارند دور سرم می‌گردند. شاید بروم کتابخانه و تا ساعت ده همانجا منتظر بمانم. مثلاً کتاب بخوانم یا چیزی بنویسم اما زیر زیرکی آدم‌ها را تماشا کنم. 
 

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

آی خواجه از دیروز شبیه آن مردی شده‌ام که لاشه به دست داد میزد و میگفت: به شما هشدار می‌دهم، من آدم خطرناکی هستم. به من نزدیک نشوید.

از دیروز که نه، از سه روز پیش عصبانیم. اما اتفاقات دیروز به جنونم رسانده. تمام مدت دارم دعوا میکنم، فحش میدهم و ناسزا می‌گویم، چشم غره میروم و با همه‌ی جدیت و بی رحمی حرف‌هام را میکوبم توی صورتشان. همه‌اش هم توی سرم. آن بیرون؟ هیچ، تنها سکوت، تنها نگاه. در شدیدترین حالت نگاهی همراه با اندکی انزجار و نفرت. خواجه آدم‌ها چطور به این مراتب نفرت انگیز بودن می‌رسند آخر؟ اینجور آدم‌ها خودشان را دوست دارند؟ و اگر بله، پس چطور این اندازه خودشیفته شده‌اند؟ از اینکه توی کوتاه‌ترین فرصت، شما بگو یک جمله، دیگران را بی‌محابا می‌رنجانند و روزشان را خراب میکنند حالشان بد نمی‌شود؟ چطور در هر واژه واژه‌ی جملاتشان حس تحقیر و تمسخر را جا میدهند؟ مهربان بودن یعنی انقدر سخت است، یا حتی بی‌تفاوت بودن؟ روزی اگر با خودشان، همین خودِ بی رحم و بی ادب روبه رو بشوند چه طور برخورد می‌کنند؟ چه حالی می‌شوند؟ چطور می‌شود که یک آدم به جای حس خوب دادن، نه، سرش را بخورد، اصلاً خنثی بودن، تصمیم می‌گیرد به همه‌ی آدم‌ها حس بد بدهد؟ زشت حرف بزند، بد نگاه کند، تحقیر کند و ابایی از این همه بد بودن نداشته باشد؟ ناراحت نمی‌شوند وقتی می‌بینند که اکثر آدم‌ها ازشان بدشان می‌آید؟ عذاب وجدان نمی‌گیرند وقتی کسی را خرد می‌کنند؟ چه لذتی در این کار هست مگر؟ یا چه منفعتی؟ چجوری یک آدم تصمیم می‌گیرد این اندازه بد باشد آخر؟! اسمش را هم گذاشته‌اند جدی بودن. ولی به خدا خواجه، جدی بودن با بی‌ادب و اخلاق بودن، با تحقیر و تخریب شخصیت کردن خیلی توفیر دارد؟ 

همه‌ی این‌ها به کنار، چرا اصلاً بدی این اندازه تاثیرش عمیق است خواجه؟ من این چند روز یک عالم محبت دیدم، از غریبه از آشنا. حتی دیروز از ذوق و خوشحالی برای کسی که فقط چند دقیقه‌ای بود آشنا شده بودیم، همدیگر را بغل کردیم و یک عالم حس خوب و دعای خیر برای هم کردیم. اما آن سه نفر، حرف‌ها و نگاهشان، آن چند دقیقه مواجهه چنان روح و روانم را به هم ریخته که حتی توی خواب هم داشتم دعوا میکردم. وای! وای! وای خواجه، دلم میخواست بهشان میگفتم که چقدر نفرت انگیز و زننده هستند. اما فکر میکنی به این سادگی‌هاست. خیر. کافیست احساس کنم یک نفر، شما بگو حتی نفرت‌انگیزترین آدم‌ دنیا، کمی، تنها به اندازه سر سوزنی از حرف یا رفتارم ناراحت شده، یا به قاعده نیم درجه و به مدت یک ثانیه اخم کرده، آن وقت دیگر منم که تبدیل میشوم به نفرت‌انگیزترین آدم دنیا. آنقدر خودم را عذاب می‌دهم که حتی اگر حق هم با من بوده، بروم معذرت خواهی کنم. وای! وای خواجه، از تصورش هم خونم به جوش می‌آید. واقعا آدم احمقی هستم. باید رو به خودم داد بزنم: به تو هشدار میدهم، من آدم خطرناکی هستم. بلکَم حواسش را جمع کند و اینقدر بزدل نباشد. اَه! 

پ.ن: وای خواجه! یاد یکی از مثل‌های مادرم افتادم و وحشت برم داشت. میگوید: کسی رو شماتت نکن، سر خودت هم میاد.  نکند یک روز من هم حواسم نباشد و به خودم بیایم، ببینم همینقدر نفرت انگیز و زننده شده‌ام. وای! وحشتناک است. باید به کسی حق تیر بدهم تا اگر به این مرحله رسیدم، حتما مداخله کند و با یک گلوله روی پیشانی جلوم را بگیرد تا از آن تباه‌تر نشوم. 

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

" آرام و قرار من کجاست؟ آنجا که پرسشی از آرام و قرار نیست. آنجا که هیچ پرسشی نیست. کلی تمام. جرعه جرعه نوشیدن گیج کننده و هذیان آور است. چون در دریا باشی، توهم دریا بر تو غلبه کند. حال آنکه دریا موهومی بیش نیست. در میان ذرات بیشماری در جریانی که چون کنار یکدیگر باشند توهم دریا را بر تو غلبه دهند. مستغرق شدن هم موهوم است. وجود ندارد. چون مستغرق شوی؟ چون آدمی که در دریا به حال شناست یا چون ذره غباری که از پریدن مرغی به روی آب و بعد درونش فرو می‌رود. یا چون ذره‌ای که از دریا شده، استغراق یابی؟ که اگر چنین استغراق باشد دیگر استغراق نیست. اگر ذره‌ای بیگانه از دریا باشی، پس تو را غرق شدن بی معنی‌ست. جرعه‌ای از حقیقت را مینوشی و در پی آن سرگردانی. مستغرق شو ".

جرعه‌ای از حقیقت را می‌نوشی و در پی آن سرگردانی. مستغرق شو. مستغرق شو.

پ.ن: متن بالا از وبلاگ آواز زنجیر در بلاگفا است که بلاگیکس اجازه لینک کردنش را نمی‌دهد. نمی‌دانم نویسنده، خود این متن را نوشته یا از منبع دیگری استخراج شده. در جستجوهایم هم چیزی پیدا نکردم. به هر حال کُنه معنا مهم است و این قلم رشک برانگیز. و من به رسم امانت‌داری باید اشاره‌‌ می‌کردم.

 

 

پیر و خسته دل و ناتوان شدم

 

خب حالا که چی؟ به دنیا اومدم که چی بشه؟ چی کار کنم مثلاً؟ این همه سال عین هم! همش تکرار و تکرار و تکرار. همش ملال و ملال. هیچی. این یکی هم مثل بقیه دیگه. ببین داریوش هم داره میخونه لحظه ها خالی و خسته، زندگی بیهوده تر شد. گل فرمایش میکنه جان خواجه. نگا کن! اصلا بنده از همان آغاز نیهیلیست بوده ام. جان شما، دیگه حسش نیست. 

 خواجه در جواب: 

 

بُود که پرتو نوری بر بام ما افتد

حسب الامر خواجه امروز هم ناوک شهاب را بر چله کمان نهادم و قلب دیو محن را نشانه گرفتم. آیا تیرم به هدف خورد؟ گمانم بله. چون از صبح که بلند شدم، بعد از کارهای روزمره نشستم پای بساط عیش؛ دفتری با برگه‌های سفید و یک عدد خودکار بیک. البته همراه با هندزفری عزیزتر از جان. واژه‌ی "هندزفری" وسط یک نوشته با این لحن خیلی نامانوس است و ای کاش یک معادل مناسب برایش سراغ داشتم. فی‌الحال صدایش می‌کنیم گوشی. میدانم چندان هم مناسب نیست اما بگذریم. تا بعد از ظهر وسط کنسرت مشترک کامکارها و محسن یگانه و شجریان و بانو سِزِن و اولِویا خاتون نشستم و طراحی کردم. آدم خیلی اوقات خیال می‌کند چشمه‌ی ذوق و خلاقیتش خشک شده، اما گاهی کافیست فقط آستین بالا بزند و دست به کار شود. الغرض ما هم دیدیم هنوز آب باریکه‌ای جاری هست و حسابی سر ذوق آمدیم. خواستم به کلاس‌ها‌ی نرم افزار برسم، ولی وسط کلاس خواب آمد ما را با خودش برد. بعد از ناهار و موخراتش دیدیم هوا بهشتی است و باخت دنیا و عقباست اگر بنشینیم توی خانه و تماشا کنیم. پس زدیم به دل کوه.

 آنقدر نفس کشیدم، آنقدر وجودم را از آن هوای معطر به عطر یاس و درختان سنجد و باران و خاک نم خورده پر کردم تا جای باقی چیزها خوبِ خوب تنگ شود. میدانی خواجه اوضاع زندگی چندان جالب نیست. اگر مثل یک نقاشی بایستی روبه‌رویش و با فاصله کلیّتش را نگاه کنی همه‌اش کدورتِ خاکستری رنگ غصه و گریه و قهر و تنهایی و اضطراب و خستگی را می‌بینی. من اما مدام زور میزنم این جزئیات را بگذارم کنارشان و چند لکه‌ی رنگی روی این قاب بپاشم. شبیه همان شهابی که بر بوم سیاه شب، تنها چند لحظه عبور میکند. 

حالا ساعتیست که از کوه برگشته‌ام. خانه بسیار سردتر از بیرون است. من همچنان میخواهم گوشی بگذارم و گوش‌هایم را بسپارم به صداها و ترانه‌های محبوبم. باز طراحی کنم، طرح‌هام را روی نرم‌افزار پیاده کنم و ببینم چقدر دیگر راه مانده از این جهان واقع تا جهان مطلوب.

 

دائماً یکسان نباشد حال دوران

دو ساعتی هست که بیدار شده‌ام اما دل از رخت‌خواب نکنده ام. خانه در تکاپوست. همه هستند، تلویزیون روشن است، بساط صبحانه پهن و سر و صدا‌ها به راه. من اما میلی به شروع روز ندارم. قلبم جوری سنگین است که می‌توانم ساعت‌ها مثل مادر مرده‌ها زار بزنم. دور از جان البته. مادر ساق و سلامت است و به جز دردِ سر و کمر و پا و گردنش، درد تازه‌ای سراغش نیامده. فقط بسیار غصه دار است. دیشب با هم برای غصه‌هایش گریه کردیم. سنگینِ غمگینم و ای کاش بخوابم، ولی تا به ابد.

این‌ها را ساعت نه صبح نوشتم خواجه جان. می‌خواهید بدانید بعدش "من چه کردم، جز نشستن، گریه دیدن، گریه کردن

وقتی باغ قصه می‌سوخت من چه بودم جز یه خرمن" *

بله خواجه جان، داشتم میگفتم. نه نشستم و نه گریه کردم. دست خودم را گرفتم بردم آبی به سر و صورتش زد. بعد نشستیم یک فهرست از نمونه‌کارهای کامل و نیازمند بازبینی درآوردم تا پُرتفولیوم را عوض کنم و به جای یکی، سه تا پرتفولیو بسازم برای حوزه‌های مختلف. اما باید دست بجنبانم خواجه. اوضاع اصلاً جالب نیست و هی بدتر هم می‌شود. فی‌الحال گفتیم تا نا جالبتر از این نشده، بلند شویم قوت لایموتی تدارک ببینیم. دیدیم یک ظرف پر گیلاس معطل نشسته است توی یخچال. حال نزاری داشتند. پرسیدم با شما چه کنم من؟ به اتفاق گفتند که دوست دارند به کیک گیلاس تبدیل شوند. من هم دست به کار شدم و برای اولین بار کیک گیلاس درست کردم. من وقتی آشپزی میکنم خواجه جان، به اندازه یک عمل جراحی قلب باز استرس میگیرم و هول می‌شوم و صدقه سر همین، هر آن ممکن است چیزی یادم برود یا خطایی رخ دهد. برای همین قبل از شروع کار، همه‌ی مواد را حاضر و آماده چیدم کنار دستم‌ و همه چیز طبق دستور پیش رفت و کیک را سپردیم به فر تا بپزد و پف کند و طلایی شود. آخ، این آخری عن قریب بود نقش بر آب شود و روی کیک بسوزد. اما فوری به دادش رسیدم و از مهلکه گریختیم. این بین دیدیم خانه چقدر کثیف شده باز، گفتیم پس تا کیک آماده شود یک جاروی الکی هم بکشیم و دستمالی هم بگردانیم. اما زهی خیال باطل. من دختر مادری هستم که از جمله نکات تربیتی‌‌اش این بوده که: یا کاری رو انجام نده، یا به نحو احسن انجام بده. 

بعد می‌گویند کمالگرایی از کجا آمده؟ به ولله از همینجا. همین یک جمله یک جمله‌ها زندگی مرا به این روز درآورده. تازه یکی بهترش هم هست: آدم کاری رو لایق خودش انجام میده نه اونی که کار رو ازش خواسته. 

برای اینکه آدم قشنگ توی معذوریت قرار بگیرد معرکه است. البته همه‌ی این‌ها را باید به ترکی و با همان لحن و نگاه مادرم بشنوید تا کنه مطلب را دریابید. باید مفصل از این بحث بنویسم اما فعلا میگذریم. القصه کیک را که پختیم، برای اهالی چای ریختیم و سر و ته ناهار را با همان کیک و چای هم آوردیم، خانه را هم که دسته‌ی گل کردیم ، گرد و غبار هم از گوشه‌ گوشه‌ی عمارت زدودیم و جام‌ها برق انداختیم. گفتیم دیگر نوبتی هم باشد، نوبت خودمان است.  حالا تَرگل وَرگل نشسته‌ایم توی رخت خواب و با شما اختلاط میکنیم اما در حقیقت معطل این هستیم بلکَم خواب  از گوشه کناری سر و کله‌اش پیدا شود و عاقبت این روزِ پر نشیب و فراز به آخر برسد. بخوابیم اما تا حالا نه تا ابد، همین یک چند ساعت هم کافیست. 

پس شب شما هم بخیر.

 

*‌ آهنگ کلبه از گوگوش