بُود که پرتو نوری بر بام ما افتد
حسب الامر خواجه امروز هم ناوک شهاب را بر چله کمان نهادم و قلب دیو محن را نشانه گرفتم. آیا تیرم به هدف خورد؟ گمانم بله. چون از صبح که بلند شدم، بعد از کارهای روزمره نشستم پای بساط عیش؛ دفتری با برگههای سفید و یک عدد خودکار بیک. البته همراه با هندزفری عزیزتر از جان. واژهی "هندزفری" وسط یک نوشته با این لحن خیلی نامانوس است و ای کاش یک معادل مناسب برایش سراغ داشتم. فیالحال صدایش میکنیم گوشی. میدانم چندان هم مناسب نیست اما بگذریم. تا بعد از ظهر وسط کنسرت مشترک کامکارها و محسن یگانه و شجریان و بانو سِزِن و اولِویا خاتون نشستم و طراحی کردم. آدم خیلی اوقات خیال میکند چشمهی ذوق و خلاقیتش خشک شده، اما گاهی کافیست فقط آستین بالا بزند و دست به کار شود. الغرض ما هم دیدیم هنوز آب باریکهای جاری هست و حسابی سر ذوق آمدیم. خواستم به کلاسهای نرم افزار برسم، ولی وسط کلاس خواب آمد ما را با خودش برد. بعد از ناهار و موخراتش دیدیم هوا بهشتی است و باخت دنیا و عقباست اگر بنشینیم توی خانه و تماشا کنیم. پس زدیم به دل کوه.
آنقدر نفس کشیدم، آنقدر وجودم را از آن هوای معطر به عطر یاس و درختان سنجد و باران و خاک نم خورده پر کردم تا جای باقی چیزها خوبِ خوب تنگ شود. میدانی خواجه اوضاع زندگی چندان جالب نیست. اگر مثل یک نقاشی بایستی روبهرویش و با فاصله کلیّتش را نگاه کنی همهاش کدورتِ خاکستری رنگ غصه و گریه و قهر و تنهایی و اضطراب و خستگی را میبینی. من اما مدام زور میزنم این جزئیات را بگذارم کنارشان و چند لکهی رنگی روی این قاب بپاشم. شبیه همان شهابی که بر بوم سیاه شب، تنها چند لحظه عبور میکند.
حالا ساعتیست که از کوه برگشتهام. خانه بسیار سردتر از بیرون است. من همچنان میخواهم گوشی بگذارم و گوشهایم را بسپارم به صداها و ترانههای محبوبم. باز طراحی کنم، طرحهام را روی نرمافزار پیاده کنم و ببینم چقدر دیگر راه مانده از این جهان واقع تا جهان مطلوب.