خواجه مینا

عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار

خواجه جان چند وقت پیش نشسته‌ بودیم آلبوم عکس‌ها را ورق می زدیم. همه به شکلی وسواس‌گونه تفکیک شده‌اند؛ آلبوم گردش‌ها، آلبوم بچگی هر کداممان، آلبوم دوران مدرسه‌، مهمانی‌ها، جشن‌ها، آدم‌های غریبه- آشنا، مرده- زنده. من از بین آن همه، آلبوم نامزدی مامان و بابا را یواشکی برداشتم و آمدم توی اتاق. می‌خواستم از تماشا کردنشان ذوق کنم. می‌خواستم توی چهره‌شان دقیق شوم و احساس آن لحظه‌شان را حدس بزنم. لباس‌هاشان را و جوانی‌شان را با دقت تماشا کنم و ته دلم هم غصه این را بخورم که دیگر از جوانی گذشته‌اند. آه که چقدر جوان‌تر از حالای من بودند.

اما بعدش نشستم به این فکر کردم که جوانی مصیبت خالص است. تمام عیار. جنگ و جدالی مداوم. اصلاً جوانی و جدال هم پیمان ابدی هم هستند. البته کین عجوزه‌ی اغواگر، عروس هزار داماد بدتر از خودش است؛ جستجو، آوارگی، استیصال، تنهایی، سرخوردگی...

جوانی خیلی‌ها را که می‌بینم و به همین تجربه چند ساله خودم از جوانی که نگاه می‌کنم، پر رنگ‌تر از هر چیزی رنج را می‌بینم. شکلش فرق می کند اما رنج، رنج است. بودنش را می‌فهمی فارغ از ماهیتش. رنج و شکست و تحقیر که با صلابت سایه انداخته‌اند روی جوانی. روی شر و شور جوانی. اما این شر و شور به چه کار آید؟ به کار جنگیدن؟! زندگی صحنه نبرد است و جوانان سربازهای آن؟! اما حاصل همه‌ی جنگ‌های ما که فقط سرخوردگی و دلمردگی بعدش هست.

جوانی همه چیز را از آدم می‌گیرد. می‌گیرد و بعد مجبورش می‌کند که دانه به دانه آن‌ها را از نو بسازد. دیگر به باورهایت باور نداری، به آدم‌هایت تعلق نداری، لذت‌های سابق سرخورده‌ات می‌کنند. حرف از باورهای نو، لذت‌های نو، خانواده‌ی جدید، آزادی و تعلق‌های تازه می‌زند. و تو یا آن‌ها را می‌سازی و یا با نبودشان کنار می‌آیی. اما جوانی کار خودش را حتما می‌کند. همه چیز را از تو می‌گیرد و به یکباره از همه چیز زندگی قبل تهی می‌شوی. مقصودم را می فهمید احتمالا. همه چیز آن بیرون سر جای خودش هستا، حتی آدم‌ها همانند و مکان‌ها و خیلی چیزهای دیگر. اما جوانی دورن توست و همه‌ی این اتفاق‌ها آنجاست که می‌افتد.

پس چه چیزی هست در این جوانی؟ چه چیزی در این عکس‌ها اینقدر حسرت‌برانگیز است؟ آن چیزی که می‌گذرد و تو قدرش ندانی چیست؟ آهی که روبه روی هر قاب از سینه بلند می‌شود برخاسته از کدام فکر است؟

چرا فکر کردن به جوانی، دیدن جوانان یا حتی تماشای این لحظه‌های گذشته که فقط صورتی تار از آن‌ها به جا مانده، اینقدر سبز است؟

سبز است. باور کنید سبز است.

من با همه این‌هایی که گفتم، با همه این بدبختی‌ها که به چشم خود می‌بینم و به کام خود می‌چشم، هر روز خودم را اینطور دلداری می‌دهم که عیب ندارد، عوضش ما هنوز جوان هستیم. نمی‌فهمم چه می‌گوید. منظورش چیست که ما جوان هستیم؟ خب که چه؟ ولی راستش را بخواهید با این حرف توی دلم جوانه‌ای سبز می شود انگار. آنقدر لطیف و زیباست، آنقدر کوچک است که مجبورم می کند دوباره بلند شوم و پی نور و آب برای جوانکم بروم. به خیال من تنها زیبایی حسرت برانگیز جوانی همین امید رسیدن به نور و آب است. امیدی که آدم به خودش دارد و وقتی که آن امید نباشد، پیری شروع می‌شود. نمی‌دانم. شاید جوانی برای شما چیز دیگری هست؟هان؟ و شاید اصلاً جوانی چیز دیگری هست.

گفت حافظ

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان

پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای

از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک

در دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای

منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان

معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای

آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا

بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای

خبرت هست که دی طی شد و تابستان است

تیترهای لازم به شرح و بسط: (اما حالا نه خواجه جان، صرفا تخلیه افکار. انشالله سر فرصت)

  • هوس های زمستانی تابستان

  • دچار آوارگی مجازی؛ حالا که راه خانه باز شده، رَوم به شهر خود و شهریار خود باشم؟ تاریخچه و ریشه داشتن مهم است؟ قدر نشناسی نیست؟ بمانم اینجا، آنجا را چه کنم. بروم، اینجا را؟

  • مصائب شیرینِ یک، زیباترین فیلمی بود که در چند وقت اخیر دیدم. زیبا از جهت چهره ها، لباس ها، ساختمان ها، اشیاء و البته موسیقی. اما از دیدن مصائب شیرینِ دو ناراحت شدم. از نبودن آن زیبایی ها. 

    ولی در کل زندگی هم انگار چیزی نیست جز همین مصائب شیرین. 

  • محصولاتی که استفاده می کنیم بر دایره مهارت های ما تاثیر گذارند. مثلا مادر من بلد است سبزی را دسته کند و با چاقو ریز ریز خردشان کند اما من میریزمشان توی خردکن. آیا این مهارت ضروری است؟ نفس آن مهارت شاید ضروری نباشد اما این کارها دستان ما را تربیت می کنند. حالا مسئله را تعمیم بدهیم به خیل محصولات و خدمات دیگر. تکنولوژی آیا در راستای مهارت زدایی حرکت نمی کند؟

  • علاوه بر آن تکنولوژی، که من البته معادل فناوری را بسیار میپسندم، در راستای حذف صورت فیزیکی هم حرکت می کند. صورت مادی را که از هر چیز بگیری محدودیت مکان را برای آن حذف کرده ای. می توانی در لحظه، اراده کنی و هر چیزی را داشته باشی. از صدا و تصویر گرفته تا حتی حس لامسه. تصنعی بودن اما مهم نیست؟

  • پشت جلد "مَلکان عذاب" ابوتراب خسروی نوشته که صیقل یافته ترین اثر کارنامه ی اوست. اما هر چه می خوانم به نظرم " اسفار کاتبان" بسیار بهتر و روان تر و غنی تر از آن است. 

  • باید به انگلیسی بنویسم. خواجه جان شما انگلیسی می دانید؟

  • یعنی ممکن است صحرا که هفته آینده می آید اینجا، باعث شود میم را ببینم؟ امیدوارم این اتفاق نیافتد. واقعا؟!

    پیداست مغزم شلم شورباست، نه؟! به رایگان اجاره اش می دهم. 

غم در دل من از آن است که نیست

" من تو را در نگاه‌های غریبه‌ای می‌جستم که خیال میکردم برق آشنایی دارند. خطا می‌کردم.

من تو را در شهر، در خیابان، میان سنگ افراشته‌های آدمیان می‌جستم و خیال می‌کردم سایه‌ات بر سرم افتاده. خطا می‌کردم.

من تو را لا‌ به لای کلمات دیگران، بین جملات معنا دارشان می‌جستم و خیال می‌کردم دلم لرزیده. خطا می‌کردم‌.

من تو را در آوای مبهمی می‌جستم که خیال می‌کردم چه به گوشم می‌نشیند و زبان آهنگینش را می‌فهمم. خطا می‌کردم.

نه برق  آشنایی بود، نه پناه خنک سایه‌ای، نه تپش شورآفرینی و نه صلای گوش‌نوازی. از همه سو تنهایی بود و تنهایی و تنهایی‌. عمری به جستجوی خطا رفت. به توهم بودنت، دیدنت، رسیدنت. اما همه به خطا.

با‌این همه میدانی، عجبا که کسی در من، بعد از نوشتن همه‌ی این‌ها، آرام و مدام زمزمه می‌کند: فدای سرش. فدای یک تار مویش.

ولی به من نمی‌گوید دیگر تو را کجا بجویم جانم؟ کجاست آن دوستی قدیمت؟ یک وقت عمرم تمام نشود، شیرین من. دلم تنگ و گرفته است. دلم که می‌گیرد، کامکارها گوش می‌کنم. و مدتیست که بسیار گوششان می‌کنم. " 

 

 

صلای سرخوشی

خواجه جان، شما که غریبه نیستید راستش من هیچ دوست ندارم که فقط شریک غم و غصه‌ی آدم‌ها یا تنها رفیق روزهای سختشان باشم. دلم می‌خواهد در شادیشان و روزهای خوششان هم من را شریک کنند. و خب آدم اول از همه، خودش باید با دیگران آن جوری باشد که دوست دارد آن‌ها با او باشند. فلذا ما هم برای خودمان قانونی گذاشته‌ایم که اگر با کسی در مورد غم‌هایت حرف زدی، باید در شادی‌هایت هم یادشان کنی. اگر مشکلت را با کسی در میان گذاشتی، خبر حل شدنش را هم بهشان بده. باید این طوری نشان بدهی که قدردان بودنشان و امید دادن‌هایشان هستی. فلذا، رفقای عزیزم که ندیده و نشناخته بی‌اندازه مهربان و باعث دلگرمی هستید، خبر خوش اینکه بلاخره لیدی شوماخر امتحان رانندگی‌اش را قبول شد و چند صباح دیگر جوازمان هم می‌آید. موفقیت کوچکی است اما من خوشحالیش را برای خودم بزرگ می‌کنم و از کاه کوه می‌سازم و مثل بادبادکی سر خوش دور خودم می‌چرخم :))  دستم که کوتاه است و اِلا تک تکتان را چای باقلوا مهمان می‌کردم. علی‌الحساب این دو قطعه و شادی کودکانه و بازیگوشی آهنگینشان تقدیم شما. نوش گوشتان.

خوش عروسیست جهان از ره صورت، لیکن

نشسته‌ام روبه‌روی حوزه امتحانی روی نیمکتی با سایبانی پلاستیکی که به درد نمی‌خورد. خورشید توی چشمم هست اما انگار هنوز خواب از سرش نپریده باشد، زور و سوز چندانی ندارد. یک ساعتی تا شروع آزمون مانده. چند دقیقه‌ جلوی در ایستادم و آدم‌ها را تماشا کردم. بعد آمدم نشستم روی نیمکت توی پیاده‌رو. مثلا دارم کتاب می‌خوانم یا چیز می‌نویسم اما باز دارم زیر زیرکی آدم‌ها را تماشا می‌کنم. آدم‌های آرام و قدم‌زنان و آدم‌های مضطرب و دوان دوان. آدم‌های با یک کیسه کوله‌بار و آدم‌های سبک بار. عکس یک جوان روبه‌رویم هست. شهید. یادم می‌آید که جنگ است و دیشب، بعد فوتبال انگار باز صدای جنگنده شنیدم. یادم می‌آید که بچه‌های جنوب هم در این وضعیت کنکور دارند. چه ناعادلانه است این دنیا. کاش بهترین اتفاق‌ها برایشان بیافتد. یادم به چهار سال پیش می‌افتد. درست در همین روز کنکور عملی داشتم. باید بگویم کنکور‌های عملی مقطع ارشد تنها در تهران برگزار می‌شوند و چهار ساعته هستند و شرکت کنندگان، باید هر آنچه لازم دارند را بردارند و با خودشان بیاورند تهران. حتی میز مناسب و زیر انداز و زیر دستی و بقیه‌ی اسباب امتحان. کنکور ما در دانشگاه امیرکبیر بود. نمی‌دانم چرا اقلاً این کنکور را توی دانشگاه‌هایی که آتلیه دارند و اقلاً میز طراحی و صندلی آتلیه هست برگزار نمی‌کنند. چه حرف‌ها! چه چیزی اینجا فکر شده‌ هست که این یکی باشد. دیشب به همه‌ی آدم‌های غیر خاورمیانه‌ای دنیا حسودیم شد. دیدید. هزار نفر آدم خوشحال جمع شده‌بودند توی یک ورزشگاه و داشتند فوتبال می‌دیدند و نهایت نگرانی‌شان هم این بود که نکند تیمشان ببازد. دیدید. بعد بردنشان چه قشنگ همه‌شان خوشحال شدند. ما چی؟ تماشاگر دنیاییم و برای دلخوشی، خودمان را قاطی خوشی دیگران می‌کنیم. چه ناعادلانه است این دنیا. بگذریم، هوا هنوز خنک است اما چندتا مگس انگار زیادی بهِم علاقمند شده‌اند و هی دارند دور سرم می‌گردند. شاید بروم کتابخانه و تا ساعت ده همانجا منتظر بمانم. مثلاً کتاب بخوانم یا چیزی بنویسم اما زیر زیرکی آدم‌ها را تماشا کنم. 
 

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

آی خواجه از دیروز شبیه آن مردی شده‌ام که لاشه به دست داد میزد و میگفت: به شما هشدار می‌دهم، من آدم خطرناکی هستم. به من نزدیک نشوید.

از دیروز که نه، از سه روز پیش عصبانیم. اما اتفاقات دیروز به جنونم رسانده. تمام مدت دارم دعوا میکنم، فحش میدهم و ناسزا می‌گویم، چشم غره میروم و با همه‌ی جدیت و بی رحمی حرف‌هام را میکوبم توی صورتشان. همه‌اش هم توی سرم. آن بیرون؟ هیچ، تنها سکوت، تنها نگاه. در شدیدترین حالت نگاهی همراه با اندکی انزجار و نفرت. خواجه آدم‌ها چطور به این مراتب نفرت انگیز بودن می‌رسند آخر؟ اینجور آدم‌ها خودشان را دوست دارند؟ و اگر بله، پس چطور این اندازه خودشیفته شده‌اند؟ از اینکه توی کوتاه‌ترین فرصت، شما بگو یک جمله، دیگران را بی‌محابا می‌رنجانند و روزشان را خراب میکنند حالشان بد نمی‌شود؟ چطور در هر واژه واژه‌ی جملاتشان حس تحقیر و تمسخر را جا میدهند؟ مهربان بودن یعنی انقدر سخت است، یا حتی بی‌تفاوت بودن؟ روزی اگر با خودشان، همین خودِ بی رحم و بی ادب روبه رو بشوند چه طور برخورد می‌کنند؟ چه حالی می‌شوند؟ چطور می‌شود که یک آدم به جای حس خوب دادن، نه، سرش را بخورد، اصلاً خنثی بودن، تصمیم می‌گیرد به همه‌ی آدم‌ها حس بد بدهد؟ زشت حرف بزند، بد نگاه کند، تحقیر کند و ابایی از این همه بد بودن نداشته باشد؟ ناراحت نمی‌شوند وقتی می‌بینند که اکثر آدم‌ها ازشان بدشان می‌آید؟ عذاب وجدان نمی‌گیرند وقتی کسی را خرد می‌کنند؟ چه لذتی در این کار هست مگر؟ یا چه منفعتی؟ چجوری یک آدم تصمیم می‌گیرد این اندازه بد باشد آخر؟! اسمش را هم گذاشته‌اند جدی بودن. ولی به خدا خواجه، جدی بودن با بی‌ادب و اخلاق بودن، با تحقیر و تخریب شخصیت کردن خیلی توفیر دارد؟ 

همه‌ی این‌ها به کنار، چرا اصلاً بدی این اندازه تاثیرش عمیق است خواجه؟ من این چند روز یک عالم محبت دیدم، از غریبه از آشنا. حتی دیروز از ذوق و خوشحالی برای کسی که فقط چند دقیقه‌ای بود آشنا شده بودیم، همدیگر را بغل کردیم و یک عالم حس خوب و دعای خیر برای هم کردیم. اما آن سه نفر، حرف‌ها و نگاهشان، آن چند دقیقه مواجهه چنان روح و روانم را به هم ریخته که حتی توی خواب هم داشتم دعوا میکردم. وای! وای! وای خواجه، دلم میخواست بهشان میگفتم که چقدر نفرت انگیز و زننده هستند. اما فکر میکنی به این سادگی‌هاست. خیر. کافیست احساس کنم یک نفر، شما بگو حتی نفرت‌انگیزترین آدم‌ دنیا، کمی، تنها به اندازه سر سوزنی از حرف یا رفتارم ناراحت شده، یا به قاعده نیم درجه و به مدت یک ثانیه اخم کرده، آن وقت دیگر منم که تبدیل میشوم به نفرت‌انگیزترین آدم دنیا. آنقدر خودم را عذاب می‌دهم که حتی اگر حق هم با من بوده، بروم معذرت خواهی کنم. وای! وای خواجه، از تصورش هم خونم به جوش می‌آید. واقعا آدم احمقی هستم. باید رو به خودم داد بزنم: به تو هشدار میدهم، من آدم خطرناکی هستم. بلکَم حواسش را جمع کند و اینقدر بزدل نباشد. اَه! 

پ.ن: وای خواجه! یاد یکی از مثل‌های مادرم افتادم و وحشت برم داشت. میگوید: کسی رو شماتت نکن، سر خودت هم میاد.  نکند یک روز من هم حواسم نباشد و به خودم بیایم، ببینم همینقدر نفرت انگیز و زننده شده‌ام. وای! وحشتناک است. باید به کسی حق تیر بدهم تا اگر به این مرحله رسیدم، حتما مداخله کند و با یک گلوله روی پیشانی جلوم را بگیرد تا از آن تباه‌تر نشوم. 

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

" آرام و قرار من کجاست؟ آنجا که پرسشی از آرام و قرار نیست. آنجا که هیچ پرسشی نیست. کلی تمام. جرعه جرعه نوشیدن گیج کننده و هذیان آور است. چون در دریا باشی، توهم دریا بر تو غلبه کند. حال آنکه دریا موهومی بیش نیست. در میان ذرات بیشماری در جریانی که چون کنار یکدیگر باشند توهم دریا را بر تو غلبه دهند. مستغرق شدن هم موهوم است. وجود ندارد. چون مستغرق شوی؟ چون آدمی که در دریا به حال شناست یا چون ذره غباری که از پریدن مرغی به روی آب و بعد درونش فرو می‌رود. یا چون ذره‌ای که از دریا شده، استغراق یابی؟ که اگر چنین استغراق باشد دیگر استغراق نیست. اگر ذره‌ای بیگانه از دریا باشی، پس تو را غرق شدن بی معنی‌ست. جرعه‌ای از حقیقت را مینوشی و در پی آن سرگردانی. مستغرق شو ".

جرعه‌ای از حقیقت را می‌نوشی و در پی آن سرگردانی. مستغرق شو. مستغرق شو.

پ.ن: متن بالا از وبلاگ آواز زنجیر در بلاگفا است که بلاگیکس اجازه لینک کردنش را نمی‌دهد. نمی‌دانم نویسنده، خود این متن را نوشته یا از منبع دیگری استخراج شده. در جستجوهایم هم چیزی پیدا نکردم. به هر حال کُنه معنا مهم است و این قلم رشک برانگیز. و من به رسم امانت‌داری باید اشاره‌‌ می‌کردم.

 

 

پیر و خسته دل و ناتوان شدم

 

خب حالا که چی؟ به دنیا اومدم که چی بشه؟ چی کار کنم مثلاً؟ این همه سال عین هم! همش تکرار و تکرار و تکرار. همش ملال و ملال. هیچی. این یکی هم مثل بقیه دیگه. ببین داریوش هم داره میخونه لحظه ها خالی و خسته، زندگی بیهوده تر شد. گل فرمایش میکنه جان خواجه. نگا کن! اصلا بنده از همان آغاز نیهیلیست بوده ام. جان شما، دیگه حسش نیست. 

 خواجه در جواب: