خدا را با که این بازی توان کرد

بارالها ممنون میشم بلاخره پاسخگو باشید لطفا!

بارالها ممنون میشم بلاخره پاسخگو باشید لطفا!
امروز خانهی قدیمیام هشت ساله شد خواجه جان. عاشقی قسمت ما نشد اما به خودمان گفتیم: دلا در نوشتن ثابت قدم باش. خب هشت سال برای منِ سست قدم برآورد خوبی هست. البت این سالی که گذشت خانهام از رونق افتاد.
من دیو بودم خواجه، بُر خورده میان آدمها. آل بودم، جامانده از افسانهها. من "دیوآل" بودم خواجه سالهای سال. خانهام سفید بود، بدون پنجره اما دیوارهایش پر از قاب عکسهای آسمان. کم حرف بودم اغلب اما گه گاهی هم پر حرف. قد کشیدم آنجا و چند همسایهی مهربان پیدا کردم. این اواخر اما خانهام را دوست نداشتم، زیاد رنگ غم گرفته بود، جوری که هر رنگ دیگری هم میزدم باز کدورت غم بر آن غالب میشد. یک وقتهایی، بخصوص چند سال پیش، از دیو بودن هم خسته شدهبودم اما دیگر کم کم قبول کردمش. به هر رو در خیال رفتن بودم اما سبک سنگین که میکردم میگفتم خب با این همه خاطره چه کنم؟ با سالها بزرگ شدن در اینجا چه کنم؟ اصلاً کجا بروم؟ تا به خودم آمدم، دیدم جنگ شد و همان خانه احزان را هم ازمان گرفتند. افتادیم به گشتن. دیدیم جماعتی بی خانمان مثل خودمان کوچ کردهاند اینجا. ما هم بُر خوردیم بینشان. اما نه با نشان دیوآلی. اسم خودم و خانهی نو را گذاشتم " نگران". قصد کردم به نوشتن دربارهی نگریستن و نگران بودن. همان کاری که استادش هستم. تازه داشتم توی سوراخ سنبههای خانه جدید سرک میکشیدم که یک روز دیدم درش را قفل کردهاند نمیگذارند برویم تو. دلچرکین آواره شدیم باز. نشان دیوآلیم را به سینه زدم و به جزیره دیگری پناهنده شدم. اما نشد پاگیر آنجا شویم. دوباره برگشتیم همینجا. گفتیم شاید بشود خانهی دیگری ساخت. خانه را که بنا میکردم تفالی زدیم به حضرت اخوان و لابهلای کلماتشان، چشممان خورد به "خواجه مینا". به دلمان نشست، قابش کردیم زدیم سر در خانه نو. این شد که شدیم مقیم محضر حضرتتان. و حالا میتوانم بگویم اینجا را دوست دارم. نه به اندازه آن خانهی سپید اما دوستش دارم. امروز در کتابی از یک انجمن ادبی میخواندم. دیدم اینجا برایم درست شبیه آن انجمن ادبی کوچک است. جمع کوچکی از آدمهایی دور، گاهی حتی دور از فکرهای هم، دور از نگاههای هم اما در کوششی مدام برای وصل شدن به کلمات و پل ساختن با آنها برای کم کردن این دوریها. و من چه دیوآل باشم، چه نگران چه خواجه مینا، دلخوشم به اینکه هشت سال توانستم فکرها و احساساتم را به کلمات تبدیل کنم، بنویسم و بخوانم و این جنس ناب از ارتباط انسانی را تجربه کنم. دلخوشم به اینکه هشت سال بخشی از من در کلمات مکتوب شدهاند و هر بار به یادم میآورند که این نقش به دیوار تا کجاها که مرا نبرده.
ای خواجه دیدی این مدت همهاش به این امید بودیم که نسیم صبحگاهی، به پیام آشنایی بنوازد آشنا را.
دیدی ننواخت.
دیدی ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد.
دیدی نه زنگی، نه پیامی، نه حرفی، نه حدیثی. نه هیچی.
هیچِ هیچ.
در شبی چنین سیاه
بالای این گور خالی ایستادهام
خیالت را پیچیده لای پارچهای سفید
به سینه میفشارم و با دستهای خودم
آنرا به گور خالی میسپارم
سنگ نه، بر مزارت محبوبه خواهم کاشت
و خاک، داغت را سرد خواهد کرد
و باد اشکهایم را با خود خواهد برد
و زندگی به من هجوم خواهد آورد
و یادت را از ذهنم خواهد ربود
در شبی چنین سیاه
دیگر تو را نخواهم جست
حتی در خیال

غمدانَم را پُرِ پُر کردهام گذاشتهام لب طاقچه. قاشق قاشق ازش برمیدارم میریزم توی استکان چای و هم میزنم و داغ داغ سر میکشم. با برنج توی قابلمه قاطی میکنم و میگذارم دم بکشد. لای نان لقمه میکنم و نجویده قورتش میدهم. اَلَکَش میکنم روی مایع کیک تا خوب پف کند و حجم بگیرد. لای دستمال می پیچم و میگذارمش بین لباسهای توی صندوقخانه که بویش را بگیرند. جوهرش را میگیرم میریزم روی کاغذهای شطرنجی و طرح میزنم. آسیابش میکنم و با آب توی دیگ رنگرزی میجوشانم و بعد نخهای ریسیده ننه را میاندازم توی دیگ. خوب خوب که رنگ گرفتند و غم به خوردشان رفت، درشان میآورم و میگذارم روی بند خشک شوند. مینشینم پشت دار و گره میزنم و میبافم و میکوبم. غم را گره میزنم، غم را میبافم و غم را میکوبم. باید ببینی چه نقش و رنگی انداخته به این قالی. غمدانم هنوز پر پر است. نشسته لب طاقچه.
میدانی، روزی در من زلزلهای خواهد آمد.
آنچنان بزرگ که داری که خیال تو را، عمری بر آن بافتهام در هم خواهد شکست.
و من که هنوز پای آن دار نشستهام، زیر آوار خیال تو دفن خواهم شد. میدانم.
خواجه جان چند وقت پیش نشسته بودیم آلبوم عکسها را ورق می زدیم. همه به شکلی وسواسگونه تفکیک شدهاند؛ آلبوم گردشها، آلبوم بچگی هر کداممان، آلبوم دوران مدرسه، مهمانیها، جشنها، آدمهای غریبه- آشنا، مرده- زنده. من از بین آن همه، آلبوم نامزدی مامان و بابا را یواشکی برداشتم و آمدم توی اتاق. میخواستم از تماشا کردنشان ذوق کنم. میخواستم توی چهرهشان دقیق شوم و احساس آن لحظهشان را حدس بزنم. لباسهاشان را و جوانیشان را با دقت تماشا کنم و ته دلم هم غصه این را بخورم که دیگر از جوانی گذشتهاند. آه که چقدر جوانتر از حالای من بودند.
اما بعدش نشستم به این فکر کردم که جوانی مصیبت خالص است. تمام عیار. جنگ و جدالی مداوم. اصلاً جوانی و جدال هم پیمان ابدی هم هستند. البته کین عجوزهی اغواگر، عروس هزار داماد بدتر از خودش است؛ جستجو، آوارگی، استیصال، تنهایی، سرخوردگی...
جوانی خیلیها را که میبینم و به همین تجربه چند ساله خودم از جوانی که نگاه میکنم، پر رنگتر از هر چیزی رنج را میبینم. شکلش فرق می کند اما رنج، رنج است. بودنش را میفهمی فارغ از ماهیتش. رنج و شکست و تحقیر که با صلابت سایه انداختهاند روی جوانی. روی شر و شور جوانی. اما این شر و شور به چه کار آید؟ به کار جنگیدن؟! زندگی صحنه نبرد است و جوانان سربازهای آن؟! اما حاصل همهی جنگهای ما که فقط سرخوردگی و دلمردگی بعدش هست.
جوانی همه چیز را از آدم میگیرد. میگیرد و بعد مجبورش میکند که دانه به دانه آنها را از نو بسازد. دیگر به باورهایت باور نداری، به آدمهایت تعلق نداری، لذتهای سابق سرخوردهات میکنند. حرف از باورهای نو، لذتهای نو، خانوادهی جدید، آزادی و تعلقهای تازه میزند. و تو یا آنها را میسازی و یا با نبودشان کنار میآیی. اما جوانی کار خودش را حتما میکند. همه چیز را از تو میگیرد و به یکباره از همه چیز زندگی قبل تهی میشوی. مقصودم را می فهمید احتمالا. همه چیز آن بیرون سر جای خودش هستا، حتی آدمها همانند و مکانها و خیلی چیزهای دیگر. اما جوانی دورن توست و همهی این اتفاقها آنجاست که میافتد.
پس چه چیزی هست در این جوانی؟ چه چیزی در این عکسها اینقدر حسرتبرانگیز است؟ آن چیزی که میگذرد و تو قدرش ندانی چیست؟ آهی که روبه روی هر قاب از سینه بلند میشود برخاسته از کدام فکر است؟
چرا فکر کردن به جوانی، دیدن جوانان یا حتی تماشای این لحظههای گذشته که فقط صورتی تار از آنها به جا مانده، اینقدر سبز است؟
سبز است. باور کنید سبز است.
من با همه اینهایی که گفتم، با همه این بدبختیها که به چشم خود میبینم و به کام خود میچشم، هر روز خودم را اینطور دلداری میدهم که عیب ندارد، عوضش ما هنوز جوان هستیم. نمیفهمم چه میگوید. منظورش چیست که ما جوان هستیم؟ خب که چه؟ ولی راستش را بخواهید با این حرف توی دلم جوانهای سبز می شود انگار. آنقدر لطیف و زیباست، آنقدر کوچک است که مجبورم می کند دوباره بلند شوم و پی نور و آب برای جوانکم بروم. به خیال من تنها زیبایی حسرت برانگیز جوانی همین امید رسیدن به نور و آب است. امیدی که آدم به خودش دارد و وقتی که آن امید نباشد، پیری شروع میشود. نمیدانم. شاید جوانی برای شما چیز دیگری هست؟هان؟ و شاید اصلاً جوانی چیز دیگری هست.
از من جدا مشو که توام نور دیدهای
آرام جان و مونس قلب رمیدهای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریدهای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیدهای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدهای

تیترهای لازم به شرح و بسط: (اما حالا نه خواجه جان، صرفا تخلیه افکار. انشالله سر فرصت)
هوس های زمستانی تابستان
دچار آوارگی مجازی؛ حالا که راه خانه باز شده، رَوم به شهر خود و شهریار خود باشم؟ تاریخچه و ریشه داشتن مهم است؟ قدر نشناسی نیست؟ بمانم اینجا، آنجا را چه کنم. بروم، اینجا را؟
مصائب شیرینِ یک، زیباترین فیلمی بود که در چند وقت اخیر دیدم. زیبا از جهت چهره ها، لباس ها، ساختمان ها، اشیاء و البته موسیقی. اما از دیدن مصائب شیرینِ دو ناراحت شدم. از نبودن آن زیبایی ها.
ولی در کل زندگی هم انگار چیزی نیست جز همین مصائب شیرین.
محصولاتی که استفاده می کنیم بر دایره مهارت های ما تاثیر گذارند. مثلا مادر من بلد است سبزی را دسته کند و با چاقو ریز ریز خردشان کند اما من میریزمشان توی خردکن. آیا این مهارت ضروری است؟ نفس آن مهارت شاید ضروری نباشد اما این کارها دستان ما را تربیت می کنند. حالا مسئله را تعمیم بدهیم به خیل محصولات و خدمات دیگر. تکنولوژی آیا در راستای مهارت زدایی حرکت نمی کند؟
علاوه بر آن تکنولوژی، که من البته معادل فناوری را بسیار میپسندم، در راستای حذف صورت فیزیکی هم حرکت می کند. صورت مادی را که از هر چیز بگیری محدودیت مکان را برای آن حذف کرده ای. می توانی در لحظه، اراده کنی و هر چیزی را داشته باشی. از صدا و تصویر گرفته تا حتی حس لامسه. تصنعی بودن اما مهم نیست؟
پشت جلد "مَلکان عذاب" ابوتراب خسروی نوشته که صیقل یافته ترین اثر کارنامه ی اوست. اما هر چه می خوانم به نظرم " اسفار کاتبان" بسیار بهتر و روان تر و غنی تر از آن است.
باید به انگلیسی بنویسم. خواجه جان شما انگلیسی می دانید؟
یعنی ممکن است صحرا که هفته آینده می آید اینجا، باعث شود میم را ببینم؟ امیدوارم این اتفاق نیافتد. واقعا؟!
پیداست مغزم شلم شورباست، نه؟! به رایگان اجاره اش می دهم.