خواجه مینا

چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد

آی آدم‌هایی که کمتر از من عمر کرده‌ اما بیشتر از من زندگی کرده‌اید! به همَتون غبطه می‌خورم. به تک تکتون. 

چطور اینطور بار آمدید شما؟ یا چطور اینطور شدم من؟

 آه، نه! نباید آخر شبی درگیر این بحث بشم. به جاهای خوبی نمی‌رسیم خواجه. اشتباهه! اشتباهه!

زاهد پاکیزه سرشت

جان خواجه من هنوز با نشُستن دمپایی‌های دستشویی کنار نیومده بودم که برداشتن کف دمپایی‌ها رو هم سوراخ سوراخی کردن. چه کاریه آخه! ببخشید ولی یه دفعه‌ای پابرهنه بریم مستراح دیگه. چرا همه‌ هم از اینا استفاده می‌کنن؟

من موندم اونی که این ایده رو داده دقیقاً چه رفتاری رو تو کدوم کاربر تحلیل کرده. اگر دلیل سوراخ سوراخ کردنشون برای اینه که دمپایی‌ها زود خشک بشن، خب کسی که نمی‌شورتشون نیاز نداره دمپاییا زودتر خشک بشن. اون بنده خدایی هم که میشوره، با این سوراخایی که گذاشتن و رسماً آب رو پس میده به پای آدم مجبور میشه کل دستشویی رو بشوره و آب بکشه تا تمیز باشه. حالا شما بگید من وسواس دارم ولی روا نیست جان حضرتت. 

تا غبار خاطری از ره‌گذار ما نرسد

به خواجه می‌گویم: اگر ممکن بود یک قدرت جادویی داشته باشم، آن قدرت فراموش شدن بود.

میگوید: فراموش کردن دیگر؟

می‌گویم: نخیر، همان فراموش شدن. دوست داشتم این توانایی را داشتم تا از ذهن آدم‌ها خودم را پاک کنم و فراموششان بشوم. فراموش شدن من را به آدم تازه‌ای تبدیل می‌کند. به آدمی آزاد، بدون گذشته و با یک عالم لحظه‌ی پیش‌رو که می‌توانم بدون تکرار اشتباهات قبل یا دور از چهره پیشین خود، کنار آدم‌ها زندگی کنم. می‌توانم رد زخمی که از من خورده‌اند را پاک کنم. یا خاطراتی که امتحان خودشان را پس داده‌اند بهتر و قشنگ‌تر برایشان بسازم. فراموش شدن بهترین علاج پشیمانی‌ها و سرزنش‌های بی‌پایان من است. اصلاً فراموش که بشوم، خیلی راحت می‌توانم بدجنس هم باشم. کسی بدی در حقم کرد، خودم را از ذهنش پاک می‌کنم و بعد جوری که نفهمد از کجا خورده انتقامم را می‌گیرم. دلم که خنک شد، باز خودم را فراموشش میکنم تا یک وقت هوس انتقام توی سر او هم نیافتد و دردسر برایم درست نکند. این یک قلم را شوخی کردم البت، فقط خواستم از امکانات جذاب قدرت جادوییم گفته باشم، جان خواجه.

اما میدانی، سوای این‌ها فراموش شدن محبتی است که می‌توانم در حق آدم‌ها بکنم. برای وقتی که نباشم. دلم نمی‌خواهد در نبودم چیزی برای دیگران یادآور حضورم باشد. وقتی هستیم، چه جور بودنمان دست خودمان است اما وقتی نیستیم، می‌افتد دست خاطرات. و به یادآوردن خاطرات آدمی که نیست رنج‌آور است. خوب اگر بود مایه‌ی دلتنگی، بد اگر بود مایه‌ی خشم. هر دو این‌ها هم شکلی از رنج‌اند خب. من دلم نمی‌خواهد برای کسی، بخصوص آن‌ها که دوستشان داشته‌ام این رنج را بسازم. فراموش شدن همان قدرتیست که می‌گذارد رد پایم را از زندگی و خاطرات آدم‌ها پاک کنم تا نبودنم اصلاً وجود نداشته باشد. چون نبودن وقتی معنا پیدا می‌کند که کسی بودنت را به یاد بیاورد. بله، من اگر میشد یک وِرد جادویی را در آخرین لحظه‌ی بودنم زمزمه کنم، همانی را انتخاب می‌کردم که هرماینی در اولین قسمت یادگاران مرگ برای پدر و مادرش خواند و همه‌ی خاطرات و تصاویرش را از ذهن و زندگی آن‌ها پاک کرد. چوب جادویم را بلند میکردم و زیر لب می‌گفتم: آبلوییت.

خوش آهنگ و فرح بخش هوایی بود

جان خواجه که نصف سر قفلی اینجا به اسم مبارکتان خورده، هیچ دوست ندارم وبلاگمان شبیه رفیقی بشود که آدم فقط وقتهایی که غم و غصه دارد می‌رود سراغش. اصلا مرام ما این طورها نیست. اما چه کنم که هفته‌هاست افسار زندگی از دستم در رفته. یعنی درست از روزی که صحرا برای مراسم عقدش دعوتم کرد و بعد درگیر این که چی بپوشم و هدیه چی بخرم و چجور برم تهران و کی و چطور سارا رو ببینم شدم. بعدش هم که برگشتم مادر مریض شد و این وسط تولد خواهرم بود و به کارهای خانه هم باید می‌رسیدم. تا همین امروز صبح که می‌شد گفت شرایط به حالت قبل برگشته، یک روز هم نتوانستم طبق برنامه به کارهای خودم برسم. همه‌اش دنبال این بودم که یک روز برای خودم باشم و دریغ. هر چند اوقاتی‌ هم که مال خودم بودم غصه می‌آمد بغلم می‌کرد و با چشم‌های من اشک می‌ریخت.

امروز طلوع را که تماشا می‌کردم، به خودم گفتم بپوش که سر به کوه بذاریم دیگه. دیدم باید صبحانه و ناهار پدر را آماده کنم و به خانه برسم. 

حوالی ظهر لباس پوشیدم که مادر گفت برویم فلان جا، کمد‌ها را ببینیم و سری به عمه بزنیم. گفتم باشه. رفت نماز خواند و آمد گفت: حوصله ندارم، باشه بعداً. من هم نشستم سر جام و به روزی که نصفش را اینطور پشت سر گذاشته بودم فکر کردم. دیدم فکرهام به جاهای خوبی قرار نیست برسد، لباسم را عوض کردم و نشستم پای کلاس نقشه خوانی. خودم را کشتم امروز تمامش کنم ولی آخر سر دو فصل دیگر باقی ماند. حوالی غروب دیگر دیدم نمی‌شود. کوه جدی جدی مرا می‌خواند. چست و چالاک لباس پوشیدم و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید از خانه بیرون زدم. وسوسه شدم از مسیر جدیدی بروم اما اشتباه کردم. آدم زیاد بود توی مسیرم و راستش من گاهی " زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس" و برای همین زدم به دل دار و درخت. کوه که می‌روم هی بالا را نگاه می‌کنم، صخره‌ای یا درختی را نشان می‌کنم و می‌گویم: تا آنجا مینا. تا آنجا برویم بالا. چند دقیقه بعد به آنجا می‌رسم و باز همین کار را تکرار می‌کنم و هی بالا و بالاتر می‌روم. ته دلم هم دلواپس این هستم که این همه راه را چطور باید برگردم. امروز ولی به ارتفاعات تازه‌تری صعود کردم و موقع برگشت از مسیر دیگری پایین آمدم. توی این مسیر جابجا نهال‌های تازه دیدم که رویشان با بست، کارتی چسبانده بودند که رویش نوشته بود: به من آب بده دوست من. حسابی سر ذوق آمدم. آب نداشتم اما همه‌ی نهال‌ها را ناز و نوازش کردم و قول دادم دفعه بعد برایشان آب می‌آورم. پایین آمدم و رسیدم به تاب محبوب خودم که انگار در نبود من، با مرد کتابخوان دیگری دوست شده بود. من هم رفتم و روی یک نیمکت نشستم. کتابم را باز کردم و برای بار صد و شست و سوم شروع کردم از اول خواندن. اگر می‌توانستم برنامه کوه را منظم و هر روز انجام بدهم شاید این کتاب بلاخره به آخر می‌رسید. مرد کتابخوان بی‌وفا از آب درآمد و رفت، من هم فوری رفتم سراغ تاب تا غصه‌اش نگیرد. تا تاریک شدن هوا، تاب خوردم و کتاب خواندم. گه گاه زیر چشمی آدم‌هایی که می گذشتند را هم تماشا کردم. وقتی داشتم بر‌میگشتم خانه، با خودم و خدا می‌گفتم: دیدی چقدر آدم‌های عادی بودند توی همین دو ساعت. میبینی یک عالم آدم کاملاً معمولی توی این شهر، توی این دنیا دارند زندگی می‌‌کنند. آن وقت تو همه‌اش برمی‌داری آدم‌های عجیب می‌گذاری سر راه من. بعد انتظار داری من چه کنم، هان؟! چه تصمیمی بگیرم؟ عادی بودن یعنی انقدر برای ما ناممکن است. 

خب، همین دیگر خواجه جان. گفتم کمی از اندک حال خوش امروز بنویسم که به قول حضرتت که نصف سرقفلی اینجا به اسم شماست،  " صاحب‌دلان حکایت دل خوش ادا کنند". 

البته تعریف از خود نباشه‌ها.

سخن از زبان ما

پیوست به پست قبل چون یادم رفت همونجا بذارمش. که خیلی قشنگتر حرف دل من رو زده. و دیگه اینکه ای کاش حافظه‌ام یاری می‌کرد یه سری آهنگ‌ها رو کامل حفظ میکردم و هی راه به راه برا خودم می‌خوندمشون. مثلاً یهو وسط نا‌امیدی  و نالیدن، داد میزدم:

You deserve more, yeah

More than what you've got

Inside a voice is screaming

Get off your knees

Get up, she screams

 

به هیج وجه دگر کار برنمی‌آید

می‌خواستم برای پستی کامنت بذارم اما از خودم پرسیدم چه ضرورتی داره؟

هیچ. برای لحظه‌ای از دیدن اسم نویسنده محبوب اما کم آشنای خودم ذوق کردم و دوست داشتم حالا که کسی اسمی از ابوتراب خسروی آورده، یه جورایی آشنایی بدم و باهاش از اسفار کاتبان و ملکان عذاب حرف بزنم. تنها باری که تونستم از ابوتراب با کسی حرف بزنم، با محمدرضا بود که نمی‌شناختش اما ازم خواست قسمت‌هایی از نوشته‌هاش رو که دوست داشتم براش بخونم. اما حالا فکر کردم چه ضرورتی داره واقعا؟! به لمس اون قلب ‌کوچیک پایین خودم رو راضی کردم. 

برای کوچکترین کارهام دچار تردیدم. یه بار نوشتم " هر کاری که می‌کنم، در حقیقت دارم یه اشتباه دیگه می‌کنم" عنوانش رو هم زدم‌ "تکون نخور". دوستی کامنت گذاشته بود یه مدت هیچ کاری نکنید پس. اما مدت من خیلی وقته سر اومده دیگه. کنش‌گری؟ شوخی شده برام. همش به خودم شک دارم. به چیزی که می‌نویسم، می‌بینم یا می‌شنوم. همین امروز که رفته بودم مصاحبه کاری، دنبال یه ساختمون به اسم "صد و ده" میگشتم و پیداش نمی‌کردم. جاش یه ساختمون بود به اسم "سینا". شک کردم که شاید اشتباه شنیدم و باید همین " سینا" باشه. اما همون صد و ده بود. یا مثلاً سر همین وضعیت اینترنت و قاطی کردن مسیریاب‌ها، با اینکه برای اسنپ لوکیشن ذخیره شده رو زده بودم‌ و خود راننده جای اشتباهی نگه داشته بود و بعد هم نیم ساعت از مسیر اشتباه رفت و دور خودمون چرخیدیم، اما شک کردم که شاید من اشتباه کردم. یا اینجا که می‌نویسم، هزار بار میام و میخونم و ویرایش میکنم که درست‌تر یا بهتر باشه. یا همین چند دقیقه پیش که به آموزشگاه زنگ زدم آقاهه تلفن رو بعد خداحافظی نذاشت و من شک کردم نکنه چیزی گفته و منتظر جواب منه. به خاطر همین شک‌ و تردید اصلاً جواب تلفن رو هم نمی‌دم. دیدید یه سری آدم‌ها حرف که میزنن، یه اطمینان و اعتماد به نفسی توی حرف زدنشون هست. مِن و مِن نمی‌کنن وقتی دارن باهات احوال پرسی یا تعارفات معمول رو رد و بدل می‌‌کنن. اما من برای همه‌ حرفی و کاری مِن و مِن می‌کنم بس که می‌ترسم اشتباه باشه. راستش خیلی اوقاتم اشتباه میشه. مثلاً به جای " سلام می‌رسونن" میگم " سلامت باشید" یا عوض "ممنونم" میگم "دستتون درد نکنه". اگر کمی با طرف مقابلم ندار باشم، عذر میارم که خیلی وقته فارسی حرف نزدم یا آدم از بس همه‌اش تو خونه مونده، معاشرت و مصاحبت یادش رفته. اما اگر باهاش دودربایستی داشته باشم یا صداش رو درنمیارم و تو خودم از خجالت آب میشم یا اینکه فقط با یه لبخند احمقانه معذرت خواهی می‌کنم.

از مصاحبه‌ی کاری که اومدم بیرون، با خودم گفتم: من کثافتم اگه برای جای دیگه‌ای رزومه بفرستم. به تقلید از امیر گلکار. نمیدونم لازمه فحش بدتری به خودم بدم یا نه. اما من تو حیطه تخصصی خودم هم به خودم شک دارم. اصلاً دیگه نمی‌دونم از پس چه کاری بر میام. با خودم مرور می‌کنم از بیست و سه سالگی تا حالا که جدی شروع به کار کردم یعنی هیچ چیزی یاد نگرفتم. حتی از هجده سالگی که رفتم دانشگاه. اما مگه میشه؟ مگر اینکه خیلی آدم کند ذهنی باشم. کمی سرعت‌عملم پایین هست اما واقعا کند‌ذهن نیستم. مسئله اینه که من کمم نه کافی. برای همه چیز خودم رو کم می‌بینم. چیا بلد شدم تو این یازده سال؟ خب، راینو و سالید و زیبراش و کیشات. اسکچینگ و نقشه‌کشی و نجاری و جوشکاری و عکاسی هم. اینا همشون ابزار‌هایی هستن که من کمی ازشون بلدم و به فراخور هر پروژه کمی بیشتر هم ازشون یاد گرفتم. اما حالا انگار اون کمی برای کار کردن کافی نیست. برای اینکه کارشناسی رو با یه پایان‌نامه عالی تموم کنم، ارشد رو با بهترین رتبه ممکن از بهترین دانشگاه قبول بشم و با یه محصول خوب که داور برگرده بهش بگه وقتی نگاش میکنه "نینجا" یا "سامسونگ" میبینه دفاع کنم و استاد بهم پیشنهاد تدریس بده، خوب بودم اما حالا برای کار پیدا کردن کم یا بد هستم. به خودم میگم همه‌اش اغراق بوده، شانس بوده. واقعیت تو همینه. واقعا؟! دیگه هیچی از خودم نمی‌دونم. تو یه جور عدم توانمندی گیر افتادم که فکر کنم چند وقت دیگه مطمئن نباشم حتی می‌تونم یه خط صاف بکشم. 

آه! امروز یکی برای موقعیت منشی، یکی هم کار توی کافه مصاحبه داشتم. خواهرم به داداشم میگه رد دادم. میگم شاید. نه! حتماً. مگه میشه هر روز صبح اینجا چشم باز کرد و وضعیت مملکت رو دید و رد نداد اصلاً. دلم می‌خواد فرار کنم. برم یه جایی که به هیچ چیزیش تعلق نداشته باشم و اون وقت از حجم بیگانگیم باهاش دیگه شوکه نشم. چرا این‌ها رو نوشتم اصلاً؟ برای چی این‌ همه بی سر و ته به هم بافتم؟ باید پاکشون کنم یا اقلاً منتشرشون نکنم. اما میخوام یه بچه تخس باشم، زبون دراز کنم به خودم، دهن کج کنم و بذارم باشن. کی به کیه؟ ملاحظه چی رو بکنم؟ دنبال ضرورت چی بگردم اصلا؟ مگه بودن من تو این دنیا بر مبنای ضرورت بوده که حالا برای هر چیزی دنبال ضرورتشم.

 

 

چه مبارک سحری

جان خواجه یه خرده دیگه اینجور پیش بره، ساعت چهار صبح، صبحانه رو سرو میکنم. امروز چهار و نیم بیدار شدم و هنوز ساعت شیش نشده بود که داشتم سفره رو جمع می‌کردم. وقتایی که مامان مریضه، ما دو‌تا خواهر کارای خونه رو تو دو شیفت بین خودمون تقسیم می‌کنیم تا همه‌ی کارهایی که مامان یه تنه توی سه چهار ساعت انجام میده رو طول یه روز دوتایی انجام بدیم؛ صبح تا ظهر با من و ظهر تا شب هم با خواهر. ناگفته نمانه که مردان عزیز خونمون هم تمام شیفت مشغول ریخت و پاش و امر و نهی هستن و از هیچ کمکی در این زمینه دریغ نمیکنن. برای همین ‌هم صبح‌ها زودتر بیدار می‌شم تا زودتر به امورات خونه برسم و از اون طرف وقت داشته باشم برای کارهای خودم. 

بعد نماز، صبحونه بابا رو آماده کردم، بعد هم بقچه‌ی ناهارش رو پیچیدم و گذاشتم تو کیفش. قبل جمع کردن سفره‌ هم برای داداش لقمه نون پنیر و حلوا گرفتم و شیر کاکائو درست کردم و گذاشتم رو میز که از حموم دراومد بخوره. بعدش هم رفتم سراغ ظرف‌ها و باقی ریخت و پاش‌های خونه. 

اما خواجه جان نمی‌دونم چه حکایتیه که آماده کردن غذا برای بابا همیشه سختمه اما همین کار رو با رغبت برای داداشم انجام میدم. شاید به خاطر حس وظیفه‌است یا توقع. کلا این دوتا خلق شدن که گند بزنن به همه‌ی کارا. من در قبال بابا بیشتر احساس وظیفه میکنم اما در قبال داداشم اینطور نیست. فقط از روی دوست داشتن و محبت این کار رو براش میکنم. اصلاً از بچگی دوست داشتم خوراکی‌هایی که دوست داره رو آماده کنم و تو سینی بچینم و بگم بیا بشین کنارم بخور. اون هم همیشه خوشحال و با اشتها مشغول خوردن میشه. البته ایراد هم نمی‌گیره یا مدام چیز دیگه‌ای نمی‌خواد که خب بابا اینطور نیست. و مهمتر اینکه می‌دونه من صبحای زود دوست ندارم حرف بزنم، پس چیزی ازم نمی‌پرسه. اما بابا قربونش برم همه‌اش آدم رو میخواد به حرف بگیره. خواجه یه وقت خیال نکنی منتی سر کسی میذارما. نه، فقط دارم دنبال منشاء احساسم می‌گردم. و به این نتیجه می‌رسم که وقتی فقط و فقط پای دوست داشتن در میون باشه کارهایی که برام سخت یا ناخوشایند هستند رو با رغبت بیشتری انجام میدم تا کسی که دوستش دارم رو خوشحال‌تر ببینم، تا بدونه که برام مهمه. دوست ندارم اینجور کارهام از روی وظیفه باشه. دوست ندارم کسی ازم توقع و انتظار داشته باشه تا من براش اون کارها رو انجام بدم. منظورم کارهایی مثل همین آماده کردن غذا و این‌هاست. یجور کارهای شخصیِ خودمون که گاهی دیگری برامون انجام میده.

- اووووف، مینا چقدر هی میگی. خیلی خب آقاجان، خیلی خب. فهمیدیم تو دوست داری از روی محبت برای کسی آشپزی کنی، نه از روی وظیفه و توقع. فهمیدیم به خدا! خوبه حالا صبحا حوصله حرف زدن نداری.

-‌ باشه خواجه جان. مثل اینکه  آن ترک پری‌چهره دوش از بر شما رفته، یکم خلقتون تنگه امروز. باشه حالا بعداً حرف میزنیم.

- تازه بعداً هم میخواد بیاد حرف بزنه باز. برو به کارات برس دختر. ظهر شد. 

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

جان خواجه من نمی‌فهمم اینی که توی سرم جا خوش کرده مغز من است یا مغز دشمن من؟
نشد ما یک کاری بخواهیم بکنیم، این تکه گوشت در هم پیچیده بگوید آفرین، چه فکر خوبی بشر، بیا با هم انجامش بدهیم. نخیر، همه‌اش ساز مخالف. همه‌اش نه!

میخواهی عادت جدید بسازی مقاومت می‌کند. میخواهی عادت قبلی را ترک کنی، راه نمی‌دهد. می‌خواهی بخوابی، خفاش شب می‌شود. می‌خواهی بیدار بمانی، هوس خواب اصحاب کهف می‌کند. می‌خواهی کار کنی، خسته است. میخواهی خستگی در کنی، برای لحظه لحظه‌اش عذابت می‌دهد. می‌خواهی در موضوعی عمیق شوی، در سطح می‌ماند. میخواهی سطحی برخورد کنی، تا فیها خالدون مسئله پیش می‌رود. میخواهی از جهان و جهانیان فارغ باشی، عاشق می‌شود. میخواهی در عشق غرقه شوی، تو را در نا‌امیدی از عالم و آدم غرق می‌کند. میخواهی فراموش کنی، ملکه ذهنت می‌سازد. میخواهی تا ابد به یاد داشته باشی، ثانیه‌ی بعد از یادت پاکش می‌کند. میخواهی بمیری، عمر نوح می‌کند. میخواهی زندگی کنی، خودش را تا آخر این خط هم نمی‌رساند.

اشتباه است اگر فکر کنم لحظه‌ای به فکر بقای من است. به حال خودش که بگذارم، تا مرا به نابودی و نکبت نکشاند ول کُنم نیست. طوری شده که در حساب سختی هر کار، مقاومت مغزم بیشتر از بقیه‌ی مشکلات و مصائب سهم دارد.

اما چرا آخر؟ اصلا من نمی‌فهمم اگر این مغز من است، پس آن موقع که با هم دست به یقه هستیم، من دارم از چه چیزی دستور می‌گیرم؟ با چه چیز دارم فکر می‌کنم؟ اصلا کی دارد با کی مبارزه می‌کند؟

کسی هم نیست بیاید میانجی‌گری کند، بگوید: صلوات بفرستید آقا جان، زشت است به خدا. قلب و معده و کلیه چه می‌گویند آخر. دست ما را بگذارد توی دست هم و وادارد روی هم را ماچ کنیم. بگوید: با هم به از این باشیم که با خلق جهانیم.

هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

خیلی دلم می خواهد بنویسم، اما از چه چیز؟ از خودم می پرسم از چه بنویسم که لایق نوشتن باشد؟ درست مثل وقت‌هایی که خیلی دلم می‌خواهد با کسی، دوستی یا آشنایی حرف بزنم و از خودم می‌پرسم آخر از چه چیز؟ سلام و حال‌، احوال و چطوری را رد کنیم و برسیم به چه خبر؟ درست سر همین پیچ " چه خبر" من شبیه راننده‌ی نابلدی دست و پا گم ‌میکنم و از ادامه‌ی راه در‌ می‌مانم و از شروع گفتگو پشیمان می‌شوم. چه خبر؟ هیچ. خبر خاصی نیست. 

در زندگی من هیچ خبر خاصی نیست که بشود در موردش به کسی گفت. نه اینکه همان همیشگی باشدها، نه. اما خبر خاصی هم نیست. آخر شما فکر کنید سالی، ماهی یک بار با کسی سر صحبت را باز کنید و هیچ خبر خاصی هم نداشته باشید‌. نه ازدواجی، نه طلاقی، نه مهاجرتی، نه استخدامی، نه اخراجی، نه جایزه‌ای، نه جزائی. هیچ. هیچ خبر خاصی نیست. اما تا دلت بخواهد خبرهای غیر خاص هست. مثل ایده‌های جذابی که هر روز نزدیک صبح و در خواب و بیداری بر تو نازل می‌شوند و تو هیچ وقت پیشان را نمی‌گیری، مثل زخم تازه حواس پرتی روی دستت، مثل ماکارونی شفته اما بسیار خوشمزه دست‌پختت، مثل خانه‌ی تازه کشف شده‌ای در محله که به لیست " خانه‌هایی که ای‌کاش زندگیشان کرده‌بودم" اضافه شده است، مثل پوسته پوسته شدن ناخن‌هات، مثل کتاب تازه‌ی شیرینی، مثل خریدن اولین پیراهن زرد رنگ زندگیت، مثل همان بحث‌های همیشگی با مامان، مثل قشنگ بودن آسمان دم‌دمای غروب، مثل گرفتگی گردنت که پیرت را درآورده، مثل موهای سفید جدید، مثل شکستن ساعت شنی هدیه مریم، مثل تماشای یک فیلم خوب، مثل دور بودن و دورتر شدن‌های پیوسته، مثل دلتنگی‌های بی‌وقفه. مثل هزار چیز غیر خاص دیگر که هیچکدام نمی‌توانند خبرهای خاصی باشند که وقتی آدم بعد سالی یا ماهی با کسی سر صحبت را باز می‌کند، و او در‌می‌آید و ازت می‌پرسد که چه خبر؟ برگردی و با هیجان بهش جواب بدهی که مثلا، وای اگر بدانی چه اتفاق‌هایی این مدت افتاده و بعد ته اتفاقت این باشد که برای اولین بار توی زندگیت یک پیراهن زرد برای خودت گرفته‌ای. نمی‌شود.