چه مبارک سحری

جان خواجه یه خرده دیگه اینجور پیش بره، ساعت چهار صبح، صبحانه رو سرو میکنم. امروز چهار و نیم بیدار شدم و هنوز ساعت شیش نشده بود که داشتم سفره رو جمع می‌کردم. وقتایی که مامان مریضه، ما دو‌تا خواهر کارای خونه رو تو دو شیفت بین خودمون تقسیم می‌کنیم تا همه‌ی کارهایی که مامان یه تنه توی سه چهار ساعت انجام میده رو طول یه روز دوتایی انجام بدیم؛ صبح تا ظهر با من و ظهر تا شب هم با خواهر. ناگفته نمانه که مردان عزیز خونمون هم تمام شیفت مشغول ریخت و پاش و امر و نهی هستن و از هیچ کمکی در این زمینه دریغ نمیکنن. برای همین ‌هم صبح‌ها زودتر بیدار می‌شم تا زودتر به امورات خونه برسم و از اون طرف وقت داشته باشم برای کارهای خودم. 

بعد نماز، صبحونه بابا رو آماده کردم، بعد هم بقچه‌ی ناهارش رو پیچیدم و گذاشتم تو کیفش. قبل جمع کردن سفره‌ هم برای داداش لقمه نون پنیر و حلوا گرفتم و شیر کاکائو درست کردم و گذاشتم رو میز که از حموم دراومد بخوره. بعدش هم رفتم سراغ ظرف‌ها و باقی ریخت و پاش‌های خونه. 

اما خواجه جان نمی‌دونم چه حکایتیه که آماده کردن غذا برای بابا همیشه سختمه اما همین کار رو با رغبت برای داداشم انجام میدم. شاید به خاطر حس وظیفه‌است یا توقع. کلا این دوتا خلق شدن که گند بزنن به همه‌ی کارا. من در قبال بابا بیشتر احساس وظیفه میکنم اما در قبال داداشم اینطور نیست. فقط از روی دوست داشتن و محبت این کار رو براش میکنم. اصلاً از بچگی دوست داشتم خوراکی‌هایی که دوست داره رو آماده کنم و تو سینی بچینم و بگم بیا بشین کنارم بخور. اون هم همیشه خوشحال و با اشتها مشغول خوردن میشه. البته ایراد هم نمی‌گیره یا مدام چیز دیگه‌ای نمی‌خواد که خب بابا اینطور نیست. و مهمتر اینکه می‌دونه من صبحای زود دوست ندارم حرف بزنم، پس چیزی ازم نمی‌پرسه. اما بابا قربونش برم همه‌اش آدم رو میخواد به حرف بگیره. خواجه یه وقت خیال نکنی منتی سر کسی میذارما. نه، فقط دارم دنبال منشاء احساسم می‌گردم. و به این نتیجه می‌رسم که وقتی فقط و فقط پای دوست داشتن در میون باشه کارهایی که برام سخت یا ناخوشایند هستند رو با رغبت بیشتری انجام میدم تا کسی که دوستش دارم رو خوشحال‌تر ببینم، تا بدونه که برام مهمه. دوست ندارم اینجور کارهام از روی وظیفه باشه. دوست ندارم کسی ازم توقع و انتظار داشته باشه تا من براش اون کارها رو انجام بدم. منظورم کارهایی مثل همین آماده کردن غذا و این‌هاست. یجور کارهای شخصیِ خودمون که گاهی دیگری برامون انجام میده.

- اووووف، مینا چقدر هی میگی. خیلی خب آقاجان، خیلی خب. فهمیدیم تو دوست داری از روی محبت برای کسی آشپزی کنی، نه از روی وظیفه و توقع. فهمیدیم به خدا! خوبه حالا صبحا حوصله حرف زدن نداری.

-‌ باشه خواجه جان. مثل اینکه  آن ترک پری‌چهره دوش از بر شما رفته، یکم خلقتون تنگه امروز. باشه حالا بعداً حرف میزنیم.

- تازه بعداً هم میخواد بیاد حرف بزنه باز. برو به کارات برس دختر. ظهر شد.