خواجه مینا

یک ساعتم بگنجان در سایه‌ی عنایت

دروغ چرا خواجه جان، بنده عاشق تمیزی و مرتب و منظم بودن هستم. آنقدر که تنه به تنه‌ی وسواس بزند. اما بزند، اصلاً برایم مهم نیست، من باز عاشق خواهم ماند و در راه این عشق و وصالش خواهم کوشید. دورغ چرا همین لحظه از لحظات وصال است. همین حالا که بعد از ساعت‌ها کار نشسته‌ام وسط خانه، هی نگاهش می‌کنم هی لذت می‌برم. بلاخره از صبح مشغول سابیدن و جارو کشیدن و جابجا کردن بوده‌ام. خانه را خاک و مو برداشته بود. مو چرا؟! چون موهای سر ما از کله‌مان خوششان نمی‌آید و فرش‌ها را جای مناسبتری برای سکونت می‌دانند. خاک چرا؟! چون ما اعتقادی به کولر و پنکه و امثالهم نداریم، تمام پنجره‌ها را چارتاق باز می‌گذاریم تا باد بی‌ اینکه در بزند بیاید تو، همه‌جا سرک بکشد و حسابی توی خانه‌مان کنگر بخورد و لنگر بیاندازد. اما از بخت بد، کوه همسایه‌ی ماست و خاکش را به رسم سوغات می‌سپارد به دست باد. سه ساعت تمام طول کشید تا همه‌ی سوراخ سنبه‌های خانه را از این سوغات پاک کنم، و مطمئن باش که یک ساعت بیشتر طول نمی‌کشد تا دوباره روی همه‌شان را گرد بگیرد. کارِ خانه همین است. یک عالم کار طاقت فرسای به غایت بیهوده‌. دروغ چرا این کارها موجب آسایش هستند اما این چیزی از بیهوده بودنشان کم نمی‌کند. البته لابد می‌خواهی بگویی بشر کارهای طاقت فرسای بیهوده‌ی موجب آسایش یا لذت کم نمی‌کند. مثلاً غذا پختن و غذا خوردن، یا گل کاشتن و گل خریدن، یا همین تمیز کاری‌ها. چرخه مکرر صرف ساعت‌ها وقت و هزینه و انرژی. عبث کامل. 

نمیدانم خواجه‌. شاید اینطور باشد. ولی میدانی خواجه جان، می‌توان یک جوری این چرخه را به هم زد. راستش را بخواهم بگویم چیزی که بیهودگی این کارها را تشدید می‌کند، بی مزد ماندنشان است. یعنی من گاهی با میل و رغبت حاضرم همین کارها را برای خانه مردم انجام بدهم ولی چون بابتش پول میگیرم، هیچ احساس بیهودگی نکنم. وانگهی بابت به هم ریخته شدن بعدش هم حرص نمی‌خورم. اما چه کنم که توی خانه خودمان به قول حضرتت:

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت

تازه بعدش هم باید بنشینم و جلو چشمم ببینم که چطور اهالی همه‌ی زحماتم را به باد می‌دهند. پس تا سر و کله‌شان پیدا نشده، همین جا وسط خانه مرتب و تمیز مینشینم، هی نگاه میکنم و هی لذت می‌برم.

تولد و مرگ یک رویای جمعی

ایستادم روبه‌روی کتابخانه، خسته از تک بعدی شدن این روزهام که متمرکز روی یادگیری و مطالعات تخصصی هستند، دنبال چیزی دور از وادی طراحی برای چند دقیقه خواندن می‌گردم. شماره‌ی ۸۲ حرفه هنرمند چشمم را می‌گیرد؛ دهه‌ی ۷۰: تولد و مرگ یک رویای جمعی. دو سال پیش که خریدمش خوانده نخوانده، نصفه نیمه برگشته بود توی کتابخانه. از مقدمه شروع میکنم.

" دهه‌ی هفتاد از سال ۶۸ شروع شد، یعنی زمانی که آیت‌الله خمینی فوت کرد؛ هاشمی رفسنجانی رئیس‌جمهور شد و جناح راست حاکمیت، جناح چپ حکومتی را از دولت و مجلس بیرون انداخت. ... دولت که در گذشته مشوق افزایش جمعیت بود، در سال ۱۳۶۸ تغییر جهت داد و از اولویت دادن به خانواده‌های دارای دو فرزند سخن گفت. به این ترتیب، درمانگاه‌های کنترل جمعیت به ویژه برای زنان ایجاد شدند و انواع وسایل جلوگیری از بارداری توزیع شد؛ یارانه‌های خانواده‌های پر جمعیت قطع شد." 

عجب! چه اوضاع خنده‌داری داریم ما. ورق میزنم.

" دهه‌ی هفتاد آغاز دو قطبی شدن جامعه بود؛ دوران آغاز همه‌ی دوگانه‌هایی که از آن زمان تا مهرماه ۱۴۰۱ هر ماه و هر سال نام جدیدی پیدا کرده است: خاتمی- ناطق نوری، اصلاح‌طلب- اصولگرا، سعید امامی- سعید حجاریان، موسوی- احمدی‌نژاد و ... زمانه‌ای که به نظر می‌آید پیشاپیش دوران تقابل " دیپلماسی و میدان" بود و ما به این صراحت نمی‌دانستیم. دوران ظهور و افول رویایی که در آن می‌شد تصور کرد ما و آن‌ها مسالمت آمیز می‌توانیم همگرا شویم و کشوری به سامان بسازیم". 

می‌رسم به اولین یادداشت؛ میراث دهه‌ی ۷۰: قطبی شدن، ورشکستگی، فروپاشی، نوشته‌ای از مهدی نصراله‌زاده. در آغاز با توصیف و تحلیلی از نمایشنامه‌ی هنرِ یاسمینا رضا شروع می‌شود و بعد میرسد به مصداق‌های سیاسی مد نظرش و اتفاقات و تغییرات سیاسی دهه‌ی هفتاد و اصل مطالب در حقیقت. جایی نوشته:

" در نظام‌های پاتریمونیال و اقتدارگرا، در نبود جامعه‌ی مدنی و نهادها و سازمان‌هایی که بتوانند به اراده‌ی مردم شکل و ساختار بدهند، جمهور، یا درواقع توده‌ای که بنا به مصلحت و اراده‌ی حمکرانی اقتدار‌گرا می‌باید همیشه توده بماند، تنها می‌تواند به رهبر حکیم و فرزانه‌ی خود به عنوان رئیس جمهور واقعی نوعی نمایندگی تام‌الاختیار بدهد تا به عنوان کسی که خیر و مصلحت جمهور را بسیار بهتر از خودشان می‌داند بر آن‌ها حکم براند. در اینجا به دلیل نوعی رابطه‌ی مبتنی بر ارادت و استحاله‌ی معنوی که وجودش بین مردم و رهبر فرض شده، این دو عملاً یکی هستند. در این بین یک حکومت یا قوه‌ی مجریه هم وجود دارد که قرار است همچون خدمتگزاری زیر دست، یا همان به اصطلاح "نوکر مردم" صرفا به امور جاری مردم رسیدگی نماید ... و در مواقعی که اوضاع خوب پیش نمی‌رفت از طرف رهبری که همزمان اراده و شعور مجسم مردم است و به موجب قانون اساسی ناظر بر حسن اجرای سیاست‌های نظام، مورد عتاب و خطاب قرار بگیرد. در این صورت‌بندی، تدارکاتچی بودن تقدیر محتوم همه‌ی روسای جمهور است. در رای گیری چنین نظامی، مردم صرفاً برای قوه‌ی مجریه رئیس "انتخاب" می‌کنند، در حالیکه رهبر نظام را مجلس خبرگان کشف می‌کنند. و این البته همان تعارض دیر آشنایی است که همگان همچون تقدیری با آن آشناییم: مشروطه و مشروعه؛ وکالت و ولایت؛ انتخاب و کشف؛ رئیس جمهور و رهبر؛ و مانند آن ".

و در ادامه ... " در دوم خرداد ۷۶ این تعارض دیرینه که در قلب قانون اساسی ج.ا جای دارد از نو و با شدت و حدت تمام زنده شد. تعارضی که سرانجام باعث شده معدود اصلاح‌طلبان صادق و پیشرو دیروز امروزه به صراحت از لزوم ادغام جایگاه‌های رهبری و ریاست جمهوری سخن بگویند، بی آنکه توجه داشته باشند زیرکی دانسته یا ندانسته‌ی قانون‌گذاران صدر انقلاب آن بوده که با سپردن مسئولیت‌های اجرایی به عناصر منتخب و عرفی، از آن‌ها همچون بالشتکی ضربه‌گیر برای مصون ماندن وجه غالبِ غیرِ منتخبِ صاحب اختیار اما غیر مسئول نظام استفاده کرده‌اند؛ این همه‌ برای آنکه بتوان در صورت لزوم، و در روز مبادا، همه‌ی کاستی‌ها را به حکومت نسبت داد و قوه‌ی مجریه و رئیس جمهور را قربانی دولت/نظام کرد." 

عجب! متن در مورد دهه‌ی هفتاد است یا حرف امروز؟! من البته نمی‌توانم انکار کنم که جانبدارانه و بسیار کنایی نوشته شده است و اینطور گزیده‌گویی از یک متن طولانی هم اصلاً درست نیست ولی این تقارن اتفاقی‌اش با اتفاقات امروز سوالات بسیار زیادی را در ذهنم می‌سازد. کاش آدم‌هایی بودند متعادل، عاقل و با یک جفت گوش شنوا که آدم سوالهاش را ازشان می‌پرسید. یا اقلاً آدم‌هایی بودند که میشد باهاشان حرف زد. نمی‌شود متاسفانه. این روزها انگار نمی‌شود اصلاً با کسی حرف زد. احتمالاً مجله را کنار دستم داشته باشم و بخوانمش و بر خروار سوال‌هایی که باید پی جوابشان بگردم اضافه کنم. ولی فعلاً بر میگردم سر همان درس و بحث تخصصی خودمان. کجا بودیم؟! آهان، اصول طراحی قالب‌های کششی!

ضایعه‌ی روحی التیام ناپذیر

چند لحظه پیش که پست امروز " خونه شیشه‌ای گل‌ها" از کارتون محبوب کودکی‌هام، آنه شرلی رو خوندم، براش نوشتم: آخ که چقدر لباس دلخواه ما دخترها رو سر شوق میاره. 

اما وای از عکسش که به قول آنه میشه "یه ضایعه‌ی روحی که هیچ وقت التیام پیدا نمیکنه".

 یاد خاطره‌ای افتادم از دوران کودکی. زمانی هم سن و سال آنه. بنا بود روزی کلاسمون جشنی بگیره. تولد یکی از بچه‌ها هم بود. و خب چی برای یه جشن دخترونه مهمتر از لباس زیباست واقعا. با خودم فکر کردم مامان شاید اجازه نده اون پیراهن سفید و توری رو بپوشم، چون قطعاً کثیفش میکنم، یا حتی اون پیراهن یاسی آستین حلقه‌ای چون هوا حسابی سرده. اما حتما اجازه می‌ده که اون بلوز مخمل آبی و سبز رو که طرح آسمون و سبزه‌زار رو داره، با شلوار جین یا همین مخمل سبز رنگم بپوشم. و حتماً اجازه میده که با اون گل سر پروانه‌ای چتری‌هام رو یه سمت سنجاق کنم تا حتماً توی عکس یادگاری که ازمون میگیرن قشنگ و ناز بیافتم. 

بعد از ظهر که برگشتم خونه دیدم مامان و بابا دعوا کردن و مامان گریه میکنه. مطمئناً نمیشد در اون لحظه حرف از جشن و لباس و عکس یادگاری زد. تا شام صبر کردم. مامان سفره رو آماده کرد اما خودش نیومد. تا وقت خواب خودم رو سرگرم دفتر و کتابام کردم و زیر چشمی مامان رو پاییدم. همه‌اش داشت بینیش رو بالا میکشید و یعنی که هنوز غصه داره. قبل از خواب هم با آخرین ذره‌ امید و شجاعتم رفتم توی اتاق و دیدم مامان داره نماز میخونه و باز گریه میکنه. رفتم توی جام، لحاف رو کشیدم سرم و سعی کردم به فردا فکر نکنم.

عکس اون روز رو هنوز هم دارم. همه‌ی بچه‌ها لباس‌های مهمونی پوشیدن، چندتایی حتی پیراهن سفید تور دار. من نشسته روی آخرین صندلی، یه یقه اسکی سفید و روی اون یه بلوز نارنجی که روش عکس سه تا هویجه و در اصل مال خواهر بزرگترم بوده و آستین‌هاش برام کمی کوتاه شده و شب رو هم با همون خوابیدم تنمه. چتری‌هام نامرتب چسبیدن به پیشونیم. اخم کردم و با همه‌ی خودداریم چشم‌هام نم دارن. به قول آنه، من تو اون لباس اونقدری با وقار نبودم که مورد توجه قرار بگیرم. بخصوص بین اون همه دختر بچه قشنگ با اون پیراهن‌های رنگ و وارنگ و آستینهای پفی و دامن‌های توری. آخ که چقدر از اون پیراهن نارنجی عاریه‌ای متنفر بودم تا مدت‌ها.

که بس تاریک میبینم

مرگ؛

روزی چنان مشتاقانه به سویش خواهم شتافت که باور کنی در تمام این زندگی لحظه‌ای را به شادی نزیسته‌ام. حتی وقتی که رنجی نبود، من غمگین بودم. دیگر از غمی که با این کار به آن‌ها تحمیل می‌کنم هم برایم نگو. پروایی ندارم از اینکه آنان که غمی ازلی را در دل کوچک و کودکم کاشتند و پا به پایِ پا گرفتنم آبش دادند، حالا آن را تا ابد خود بر دوش کشند.

 

برخیز و در ده جام را

خیلی خب دیگه، ظهر شد

 پاشم، پاشم که...

آآآ، راستش هیچ کاری ندارم البته.

یه مثلی داریم ما، میگه: نه کارم کاره، نه بیکارم. 

حکایت منه. 

نمیفهمم روزم چطور شب میشه و شب از درد و خستگی سرم به بالش نرسیده چشمام جلو جلو رفتن برا خودشون اما تو کل روز کاری که اسمش رو بذارم کار هم ندارم. 

 - به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد

بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد

. خجسته دلی داری خواجه‌جان. 

اما مصرع دوم رو هستم. فلذا بریم که پاشیده شیم.

فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن

حالا که صحبت فکر و خیال شد خواجه جان، بگذارید بگویم که دیگر برای خودم یک پارچه رویا رویاییِ کاغذ بی خط شده‌ام. به موزِ کال و خاویار و کره‌شور هم بسنده نمی‌کنم. همه زندگیم شده رویا و پاهایم به ندرت روی زمین سفت خدا می‌نشیند. از صبح که چشم باز میکنم پا به دنیای رویا می‌گذارم و تا شب که بخوابم هفت عالم آنجا را سیر کرده‌ام. رویای روز دفاعم را می‌بینم، سفرهای نرفته‌ام را، کارهای نکرده‌ام، عشق ندیده‌ام، بچه‌ی نداشته‌ام و خانه نزیسته‌ام. جالب است که رویا‌هایم هم خالی از دردسر و غصه نیست. آنجا هم هزار مکافات دارم ولی تنها خوبیش این است که آنجا گاهی حریف را ناک‌اوت می‌کنم. می‌ایستم حرفم را می‌زنم، داد و بیداد می‌کنم، حقم را می‌گیرم و می‌گذارم میروم. البته خیلی اوقات هم ناک‌اوت می‌شوم ولی چون رویاست، مثل فیلم‌ها، یکدفعه دو دقیقه بعد، می‌شود یک سال بعد، پنج سال بعد. و من مثل ققنوسی از خاکستر خود بلند می‌شوم. در رویا غصه من را نمی‌کشد و عمر زود سپری می‌شود و "این نیز بگذرد" ها زودتر می‌گذرند و خب، آدم راحت‌تر تاب می‌آورد.

مغزم پیوسته تصویر و داستان می‌سازد. یک نشانه کافیست تا هر چه از دریچه چشمانم می‌گذرد، قبل از رسیدن به مغز، از صافی رویا رد شود. اما می دانید میخواهم یک زنجیر بخرم. بردارم پایم را ببندم یکجایی، بلکه دو دقیقه روی زمین بند شود. رویا که آخر و عاقبت ندارد. نان نمی شود. آب نمی شود. موزها کال می مانند و من کنج مطبخ می پوسم.

نصیحت گوش کن جانا

. آه خواجه باید مدام خطاب به فکرها و خیالاتم بگویم: 

بیایید رقت انگیز نباشیم بچه‌ها! 

شما بهشون چی میگید؟

- از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد

وه که در این خیال کج، عمر عزیز شد تلف

. ها، قشنگ میگید.

فردا که شوم خاک

سال گذشته، امروز هم تهران بودم. برای آخرین اصلاحیه‌های پایان‌نامه آمده‌بودم. دو روزی طرح‌هام را میزدم زیر بغلم و می‌بردم دانشگاه تا استاد در موردشان نظر بدهند و هی به ایده‌ها و مکانیزم‌های غیر‌قابل اجرا برسیم. 

فردای روزی که کارهام تمام شد و برگشتم شهرمان جنگ شد. فردای روزی که برگشتم " میم" کشته شد. فردای روزی که برگشتم لب‌های او برای همیشه تنها در عکس‌هایش به ما لبخند زد. فردای روزی که برگشتم مهسا برای همیشه پدرش را از دست داد. 

هنوز هم جنگ است. یکسال گذشته و فردا برای "میم" سالگرد می‌گیریم. 

امروز را هم توی بهشت زهرا سر کردیم. به همه‌ی اموات سر زدیم. تهران حتی قبرستانش هم شلوغ است. "حوالی" آن اوایل یک شماره کار کرده بود با موضوع قبرستان. جایی نوشته بود بهشت زهرا شبیه کارخانه است. از یک طرف خط جنازه‌ها را تحویل میگیرند و از طرف دیگر کفن پیچ تحویل می‌دهند. هر وقت می‌آیم اینجا خسته و دلمرده میشوم. البته خب قبرستان است و طبیعیست. ولی من برای خانه آخرت همان قبرستان دهات خودمان را بیشتر می‌پسندم. ترجیح می‌دهم جنازه‌ام را زیر سایه‌ی درختان گلابی و گردو بگذارند زمین و لا‌ اله الا الله گویان بلندش کنند. بعد مرا را از روی پل رودخانه رد کنند، از مسیر میان باغ‌ها بگذریم و برویم بالا و برسیم به تپه بالادست ده که قبرستان آنجاست. ببرندم توی همان غسالخانه کوچک و سفید. بعد در آرامش مرا برای خانه تازه آماده کنند. گورم را هم در بالاترین قسمت قبرستان بکنند، همانجایی که انگار به آسمان نزدیک تر است. همانجایی که هر سال بهار پرستو‌ها بر فرازش  پرواز می‌کنند. 

کجا رویم بفرما، از این جناب کجا

خواجه جان یه وقت حمل بر بی‌حیایی نباشد‌ها. اصلاً هم نمی‌خواهم شما را از خودم نا‌امید کنم اما با کمال افسوس و خروار خروار شرم باید بگویم متوجه نقطه ضعفی از خودم در برابر آقایان شده‌ام و آن، طرز لباس پوشیدن مردانه است. البته این چیزی که منظور من است این روزها چندان طرفداری ندارد و کم پیداست متاسفانه. اما جان شما کافیست مردی که نمیشناسم یا حتی میشناسم و هیچ ازش خوشم نمی‌آید را با شلوار پارچه‌ای و پیراهن مردانه آستین بلند، البت هر دو در سایز مناسب؛ نه کوچک و تنگ و نه بزرگ و گَل گشاد، ببینم که پیراهن را گذاشته داخل شلوار و آستین‌ها را هم دو باری تا زده‌ و کفش هم حالا نه از آن نوک تیز‌ها اما یک جفت سر سنگین ولی راحت پوشیده است و یک ساعت نقره‌ای با بند چرم مشکی یا اگر خودش دوست داشت آن هم نقره‌ای، دستشان کرده‌اند و کمی هم زلف پریشان کرده‌اند. هیچی دیگر، چه بگویم؟! در لحظه چنان ارادت و محبتی در من پیدا می‌شود که باید فوراً گوش دلم را بگیرم بگویم: 

مَبین به سیب زنخدان (شما اینبار بگیرید تیپ مردانه) که چاه در راه است

کجا رَوی ای دل بدین شتاب کجا

عشرت امروز به فردا مفکن

برای شروع روز دوتا گزینه جلو روم بود، یکی اخبار شروع دوباره جنگ و اون یکی کاسه‌ی آبی رنگ زیبام که از کاچی زرد رنگ و داغ پر شده بود. برای من در این جهان کاچی بِه از همه چیز هست. جزو اون غذا‌ها که تا آخر عمر هر چی ازش بخورم سیر نمی‌شم. از اون غذاها که داغ داغ خوردنش یه جور می‌چسبه و سرد شده‌ و قِیماق بسته‌اش هم یه جور. از اون غذا‌ها که سرش همیشه بین من و خواهرم دعواست چون کاسه‌ی من گودتره و سهم بیشتری می‌خواد تا پر بشه. البته که هر جا دستورهای مختلفی برای پخت کاچی هست اما من همینی که جلو روم هست رو میپسندم. با همین غلظت و همین اندازه شیرینی و همین ادویه‌ها و همین دستوری که فقط مامان بلده همیشه جوری بچینه کنار هم که نتیجه‌اش بشه این زیبای خوش عطر و طعم و رنگ. و اِلا که منم هزار بار با همین‌ها کاچی درست کردم و چیزی که آخر کار بهش رسیدم انگشت کوچیکه‌ی این هم نبوده. حالا هر چند که بقیه دوستش داشتن ولی اینی که مامان درست میکنه چیزه دیگه‌ایه. هر چیزی که مامان درست میکنه چیزه دیگه‌ایه. کاش میشد دستای مامان رو قرض بگیرم توی آشپزی یا نگاهش رو. چشایی ولی نه، چون مامان اصلاً موقع پخت و پز غذاش رو نمیچشه. خیلی وقتا حتی از من میخواد که بچشمش. خواهرم هم همینطوره. نمیدونم سِرِش چیه. آدم موقع آشپزی میل به چشیدن غذا نداره انگار.
بگذریم. با این اوصاف نگفته، معلومه که کدوم گزینه رو برای شروع روز انتخاب کردم. کاچی بِه از همه چیز هست به هر حال. بخصوص بهتر از جنگ.
جنگ و اخبار جنگ و تصمیمات جنگ‌طلبان جهان هم میتونن به قاعده تموم کردن این یک کاسه کاچی معطل بمونن تا بعد بیایم سر وقتشون ببینیم باز قراره چه بلایی سر زندگی ما بیارن. دیگه اینقدر آرامش که سهم ما هست. نیست؟

پ.ن: آتش بس اینا هم مثل آتش بس‌های خونه ماست. حتی می‌تونم بگم خونه ما بهتره باز.

پ.ن دوم: به فاصله چهل ثانیه از نوشتن جملات بالا، دعوا شد. چنان دعوایی که همه زدن به هم. شکر خدا چشم نیست که، دستگاه جوشه. یه خاورمیانه بیرون خونه تو جنگه یه خاورمیانه هم توی خونه. آه، بار پرودگارا!