کجا رویم بفرما، از این جناب کجا
خواجه جان یه وقت حمل بر بیحیایی نباشدها. اصلاً هم نمیخواهم شما را از خودم ناامید کنم اما با کمال افسوس و خروار خروار شرم باید بگویم متوجه نقطه ضعفی از خودم در برابر آقایان شدهام و آن، طرز لباس پوشیدن مردانه است. البته این چیزی که منظور من است این روزها چندان طرفداری ندارد و کم پیداست متاسفانه. اما جان شما کافیست مردی که نمیشناسم یا حتی میشناسم و هیچ ازش خوشم نمیآید را با شلوار پارچهای و پیراهن مردانه آستین بلند، البت هر دو در سایز مناسب؛ نه کوچک و تنگ و نه بزرگ و گَل گشاد، ببینم که پیراهن را گذاشته داخل شلوار و آستینها را هم دو باری تا زده و کفش هم حالا نه از آن نوک تیزها اما یک جفت سر سنگین ولی راحت پوشیده است و یک ساعت نقرهای با بند چرم مشکی یا اگر خودش دوست داشت آن هم نقرهای، دستشان کردهاند و کمی هم زلف پریشان کردهاند. هیچی دیگر، چه بگویم؟! در لحظه چنان ارادت و محبتی در من پیدا میشود که باید فوراً گوش دلم را بگیرم بگویم:
مَبین به سیب زنخدان (شما اینبار بگیرید تیپ مردانه) که چاه در راه است
کجا رَوی ای دل بدین شتاب کجا