خواجه مینا

غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست

خواجه‌جان واقعیت این است که گاهی که کاری را انجام نمی‌دهم، و هی عقب می‌اندازمش در حقیقت دارم زمان میخرم تا انجام دادنش را به کل از یاد ببرم. نوشتن هم از جمله‌ی این کارهاست. واقعا چرا نوشتن گاهی این اندازه سخت می‌شود. انگار کنید کندن کوه با مژه. این مَثلیست که رفیق می‌گوید. گاهی خط کشیدن هم اینطور می‌شود و گاهی حتی صبح‌ها خود را از جا بلند کردن و قاطی زندگی شدن. 

خواجه‌جان، حالا شما که پیگیر احوال ما نیستید ولی وقت‌هایی که طولانی مدت نمی‌نویسم و بعد یکباره شور می‌گیردم احساس میکنم باید یک آنچه گذشت از خودم بدهم. البت آنچه گذشت پر هیجانی نیست. صبح به صبح خودم را توی زیرزمینی قرنطینه میکنم تا خود غروب. و توی آن زیرزمین به کارهای بَدم فکر میکنم؟ نه زیاد! بیشتر به کارهای نکرده‌ام فکر میکنم و درس‌هایی که عمری عقب انداخته‌ام را یاد میگیرم و همت والایی به خرج می‌دهم تا به آینده فکر نکنم. نرم‌افزاری که باهاش کار میکردم را عوض کرده‌ام و دارم با نرم‌افزار دیگری کار میکنم. اما هنوز زبان مدلسازی این نرم افزار را یاد نگرفته‌ام. درست مثل بلد شدن یک زبان جدید، لغت‌ها را میدانم‌ها، اما قاعده‌ی کنار هم قرار دادنشان برای ساختن یک جمله‌ی درست را نه. اعصابم از این که هنوز توی این نرم‌افزار جدید راه نیافتاده‌ام و کار با نرم‌افزار قبلی هم از یادم رفته و سرعتم خیلی پایین آمده، پاک خاکشیر است. ولی خب چه می‌توان کرد. به قول معلم زبانمان، این چیزها آمپول ندارند که. باید وقت گذاشت و حوصله کرد. اما یک چیزی را از این نرم‌افزار جدید دوست دارم. توی آن هر خطی که میکشی، باید برایش قید بگذاری تا تعریف شده باشد. اندازه بدهی، بگویی که مثلاً با این یکی خط موازی باشد، به آن یکی عمود باشد و خلاصه آن را با این قید‌ها، سر جایش بند می‌کنی تا این ور آن ور نرود و کار را به هم نزند. اما نکته این جاست که نمی‌توانی بیشتر از سه‌تا قید بهش بدهی. بیشتر از آن نرم‌افزار خطای overdefined یا همان فراتعریف شده می‌دهد. عینک فلسفی‌ام برمیدارم میگذارم روی چشم‌هام و به خودم می‌گویم: مینا خانم، ما هم اینطور هستیم توی زندگی‌ها. تو باید یکسری قید داشته باشی تا تعریف بشوی. یک چارچوبی که مینا تویش جا بگیرد و با هر باد وسوسه برانگیزی این ور آن ور نرود. اما خب این قید‌ها نباید خیلی زیاد باشد و چارچوب را برایت تنگ کند. تعریف شده باش اما با قیدهای لازم. برای خودت آزادی عمل هم بگذار و فرا تعریف شده نشو.

خب دیگر، همین‌ها. گفتم که آنچه گذشت پرهیجانی نیست. از آن‌ها که فکر کنی وای چه چیزی را از دست دادم؟! کم می‌نویسم، کم می‌خوانم. زیاد حرف میزنم، زیاد فکر میکنم و زیاد مستاصل می‌شوم و بیشتر از همیشه به خودم تشر می‌زنم که بلند شو. بلند شو دختر که کس را وقوف نیست که انجام کار چیست. بلند شو.

کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

خواجه جان شما که عمری رهرو این راه بی‌کناره بوده‌اید، می‌گویید یعنی لحظه‌ای شیرین‌تر از آن لحظه هم هست که بفهمی او که کنج دلت جا داده و عزیزش می‌داشتی، همه وقت به خیال و خاطره‌ی تو دلخوش بوده و کنج دلش جایکی داشته‌ای؟