یک متر و خوردهای از خدا قَد گرفتهام و حالا یک مترش فقط درد است. این یک سال گذشته پاک اوراقی شدهام.
خواجه طعنه میزند که درد کهنهی سالها پهلوان بازی درآوردن و بیاحتیاطیست که حالا خودش را نشان داده.
نمیدانم. خلاصه که از اولین مهرهی گردنم تا آخرین مهرهی دنبالچهام درد میکند. یک لحظههایی چنان دادم درمیآید که میگویم هر آن ممکن است بدنم از کمر دو نیم شود. سرَم هم که همهاش روی گردنم سنگینی میکند.
خواجه میخندد و میگوید: چیزی توش نیست که، برای چی سنگینی میکنه آخه؟!
باشد خواجه جان. بلاخره یک روز تیر آه ما هم ز گردون بگذرد، فلذا شما رحم کن بر جان خود، پرهیز کن از تیر ما.
بگذریم. امروز همین که چشم باز کردم، دیدم عزمم را جزم کردهام بروم رانندگی یاد بگیرم. راستش خیلی اُفت دارد توی این سن و با این گیسهای سفید هنوز ندانم پدال ترمز کدام و گاز کدام است. البته که تنها وسیله نقلیهی محبوب من هنوز هم دوچرخه است ولی به هر حال بلند شدم و رفتم آموزشگاه نزدیک خانه. دیدم باید قبلش بروم پلیس +۱۰ و عکس هم باید بگیرم. پس ثبتنام ماند برای بعد. رفتم کتابخانه. من عاشق دیدن آدمهای کوچکتر از خودم هستم. عاشق تماشای بچههایی که مدرسه میروند، دیدن نوجوانهایی که برای کنکور میخوانند و عاشق تازه دانشجوها. دیدنشان حس مادرانهای به من میدهند و دلم برایشان غنج میرود و از همان ته و توی دلم برایشان آرزو میکنم که زندگی خیلی خیلی بهتر از چیزی که من و قبل از منها تجربه کردند، در انتظارشان باشد. این همه گفتم که بگویم چرا رفتم کتابخانه. ایجاز چیز خوبی هست اگر من یاد بگیرم. وسط بچههای کنکوری چند ساعتی نشستم و بی حواس پرتی، دوره نقشه خوانی را جلو بردم و بعد هم دوره نرمافزارم را. برگشتنی تازه توی اتوبوس نشسته بودم که دیدم درست بالای سرم بلندگوی رادیو دارد میخواند: به لالهی در خون خفته، شهید از جان شسته. جَلدی پریدم و جایم را عوض کردم که اقلا کمی از منبع صدا دور شوم. از شکل و شمایل شهر هم که حرف نزنم بهتر است. آدم را تا حد بیزاری از همهچیز اشباع میکنند. ولش کن خواجه، حتی نمیخواهم حرفش را بزنم. برگشتنی برای خواهرم گل خریدم. برای برادرم هم کیک یزدی بدون کشمش. به یاد بچگیهاش که موقع برگشتن از مدرسه برای ابر کوچک قشنگم نان دارچینی مغزدار میخریدم. حالا برای من ابرِ گندهای شده که گه گاه صدای آسمان غُرنبه میدهد. کِی این قدی شدیم آخه ما؟
حالا شما خواجه جان، بگو که چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟ هان؟!
راستی نه از آن شرکته زنگ زدند نه هیچجا و هیچ کس دیگری. حالا تا فردا.