خواجه مینا

جهان به کام من اکنون شود

لحظه‌های این چنینی واقعا زندگی رو دوست دارم. خونه جارو کشیده، ساکت و تمیزه، نورِ غروب سایه‌ی پنجره رو روی دیوار مقابل انداخته و یه پنجره‌ی دیگه روی دیوار ساخته، غذا روی گاز آماده‌ است، نون سنگک تازه لای سفره‌ نشسته، هوا هنوز خنکه، لباسهای شسته شده کنار شوفاژ پهن شدن و خونه بوی نرم کننده میده. من دوش گرفته و مرتب و تمیز، پیراهن زرد دوست‌داشتنیم رو پوشیدم، نشستم روی مبل، دفتر دستکم هم کنارم. روز شلوغی رو پشت سر گذاشتم. کلی کار کردم و خسته‌ام. اما میخوام درس بخونم و نرم‌افزار‌هام رو جلو ببرم. قبلش ولی یه وعده‌ی دیگه آگهی‌ها رو چک میکنم بلکه بختمون باز بشه. مریم کلاس موسیقی ثبت‌نام کرده و میگه به عشقش اضافه‌کاری وایمیسته. خدایا میشه من هم این روزا یه کاری پیدا کنم، خسته بشم اما به عشق چیزها یا کسایی که دوستشون دارم اضافه‌کاری وایستم. نه فقط من، که همه آدم‌های مثل من.

سمفونی می‌شنوم که مردگان می‌نوازند

می‌توانم آیدا باشم و آتش به پا کنم. آتشی که فقط مرا بسوزاند و تمامم کند‌. خشمم. نفرتم سراسر. مهر در من گمشده. وقتی دارم می‌نویسم، چشم‌های خودم را روبه رویم میبینم، نگاهم شبیه نگاه ماهی محتضریست که آنقدر بالا پایین پریده که خودش را زخمی کرده. به آب که نرسیده هیچ، مرگ را به خود نزدیک‌تر کرده.
جنون در آغوشم گرفته انگار. هر لحظه می‌تواند مرا وادار به رقصی ویرانگر کند. دور خود بچرخم، بزنم، بشکنم، خرد کنم یا حتی خون بریزم. خون خودم را. آی. بلاخره کار خودشان را کردند. پاک عقل از سرم پریده. هوا سرد است. میانه‌ی آتش گرم خواهم شد؟

در سر عقل می‌باید

خواجه جان شما تا حالا موقعیت داغ شدن کله را تجربه کرده‌اید یا نه؟ اصلاً چنین اصطلاحی در ولایت فارس داشتید؟ در آبادی ما این اصطلاح آنقدر رایج است که هی راه به راه هر اتفاقی می‌افتد، کله‌مان داغ می‌شود. امروز هم دقیقا وقتی داشتم هن و هن، کیسه‌های خرید را از سربلایی با خودم بالا می‌کشیدم، به عکس‌های پرسنلی که گرفته بودم فکر کردم و کله‌ام شروع کرد به داغ شدن. هی بیشتر بهش فکر کردم هی اوضاع خراب‌تر شد. نه که عکس‌ها مشکلی داشته باشند. یعنی اصلا هیچ مشکلی پیش نیامد. درحقیقت کله‌ام از مسئله‌‌ای که از سر بی‌احتیاطی می‌توانست پیش بیاید داغ کرده بود. امروز بلاخره، بعد از یک دنیا اکراه و اهمال در کارهای اداری، قبل از ظهر رفتم پلیس+۱۰. خیال می‌کردم دوباره با چند نفر عالِم دهر قرار است روبه‌رو شوم تا با رفتارشان به من بفهمانند که خنگترین، بی‌سوادترین و نادان‌ترین موجود دنیا هستم. اما هم آقای پذیرشی، هم خانم عکاس‌باشی و هم خانم گواهینامه‌ای به شکل عجیب و بعیدی مهربان و با حوصله از کار درآمدند و واضح و کامل همه‌ را راهنمایی می‌کردند و کارشان را راه می‌انداختند. چشم‌هایم روشن شد و کارم هم فورا تمام شد. پیاده راه‌ افتادم سمت خانه. با خودم گفتم اگر در مسیر آتلیه‌ای ببینم و بتوانم همین امروز عکس‌ پرسنلی جدید هم بگیرم عالی می‌شود. خواجه جان، به لطف خسروان مملکت، که صلاح ما را در دور ماندن از امکانات اولیه زندگی دیده‌اند، از راهنمایی مسیریاب‌ها هم محروم بودیم. گفتم خیابان‌ها را ول می گردیم تا بلاخره یکی پیدا کنیم دیگر. زیاده گویی نکنم، بلاخره از دور تابلو یک عکاسی را دیدم و انگار که تشنه‌ی به آب رسیده‌ای، پریدم تو و گفتم: عکس پرسنلی می‌خواهم. مغازه‌ی کوچک و تاریکی بود که با پارتیشن و پرده دو قسمت شده بود. مرد جوانی از پشت میز سرش را بلند کرد و گفت: پشت پرده آماده بشید، صدام کنید بیام بگیرم. من هم رفتم و تلاش‌های بیهوده‌ای برای مرتب کردن ابزار شکنجه‌ روی سرم، یعنی مقنعه کردم. آقای عکاس باشی آمد و هی عکس گرفت هی دیدیم ما چقدر زشت و کج و معوج می‌افتیم آخر. آقاهه میگفت کمی بشاش‌تر باشید، با چشم‌هایتان بخندید. بنده‌ی خدا، صورت من دو حالت بیشتر ندارد، یا با همه‌ی ۳۲ دندانم دارم می‌خندم یا با جدیت ریاضیدانی که می‌خواهد مسئله‌ی کولاتز را حل کند ابرو توی هم کشیده و اخم کرده‌ام. حالا چشم‌هایم را چطور بشاش کنم آن هم وقتی این بختک روی سرم نشسته. به قاعده یک نخود اگر اعتماد به نفس داشتم همان هم به باد رفت. اما عکاس‌باشی با حوصله بود، همانجور که پشت دوربین ایستاده بود راهنماییم می‌کرد کجای مقنعه‌ام را مرتب‌تر کنم، بیشتر تا کنم، جلو بکشم یا نوکش را کدام سمتی تیز کنم. دفعه‌های قبل همیشه عکاس یا کمکش خانم بود و خودش سر و سامانم می‌داد اما این مرتبه من هی بلند می‌شدم می‌رفتم جلوی آینه و خودم را مرتب می‌کردم اما تا مینشستم روی صندلی مقنعه‌ی لعنتی دوباره به هم می‌‌خورد. غلطی کردم و با عجله آمدم اینجا. باز مثل همیشه از کلافه کردن آدم‌ها و مزاحم شدن ترسیدم و بعد از چندتا عکس که دیدم همه‌شان در بد بودن مسابقه گذاشته‌اند، گفتم: نمیدونم، یک کدوم که خودتون صلاح می‌دونید رو چاپ کنید بهم بدید دیگه. آقای عکاس‌باشی خندید و گفت: ده دقیقه روش کار می‌کنم بهتر میشه. از پشت پرده آمدیم بیرون و دیدیم مشتری جدید آمده. یک دختر نوجوان و مادرش می‌خواستند برای مدرسه عکس بگیرند. نشستم منتظر که کار عکاس‌باشی تمام شود. تمام که شد دیدیم از عکس ما آدم دیگری ساخته. یعنی عکسه من بودم‌ها، اما من نبودم. ولی دیگر حوصله‌ام نمی‌کشید، گفتم همان را چاپ کند. گفت اگر دوست ندارید، می‌توانیم دوباره بگیریم، تعارف نکنید. گفتم نه و چند دقیقه بعد عکس‌ها‌ی خود غریبه‌ام را گرفتم و آمدم بیرون. برای خانه خرید‌ کردم و آرام آرام داشتم راه می‌آمدم که فکر کردم چه کار اشتباهی کردم‌ها. چه حماقتی اصلا. یعنی قدِ آن دختر بچه عقل نداشتم که بفهمم آدم تنهایی برای عکاسی نمی‌رود آن هم وقتی که عکاس یک مرد تنها توی مغازه‌ای تنگ و تاریک است. گیرم اصلا آن آقا انسان، آن آقا شریف، من چه بر سر شعورم آمده که همچین بی‌احتیاطی میکنم. مستقل بودن خوب هست اما بی عقلی نه. من خودم خوشبین‌تر یا سهل‌انگار تر از این حرف‌هام اما مامان در آن لحظه در من حلول کرده بود و هی عصبانی‌تر میشد و میگفت: تو زندگی که نمیشه هر دقیقه به عقب برگشت، آدم باید حواس‌جمع و محتاط باشه. یه بار شانس میاری، دو بار شانس میاری. ولی وقتی به بی‌احتیاطی عادت کنی، ممکنه دیگه یه جا نا‌غافل شانس نیاری و بعد تعجب کنی. کار یه بار میشه دختر. 

آه! متاسفم خواجه، ترجمه هیچ وقت حق مطلب را ادا نمی‌کند. خلاصه که شانس آوردم امروز کارم به آدم‌های درست افتاد و‌ اِلا خودم که عقلم را فرستاده‌بودم مرخصی. شاید هم تاثیر این مقنعه نکبت بود و تعقل را از من گرفت. باید آتشش بزنم. اما صادقانه و متاسفانه بار اولم هم که نبود و آدمیزادی که من باشم چنان در اندیشیدن کند و سستم که هیچ اعتباری به عقلم نیست انگار.
خواجه می‌گوید: بدت نیایدها مینا، ولی
در مذهب طریقت، خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی، بی معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

_ چشم خواجه جان. چشم.
 

نقطه پرگار وجود

بهارِ من یا شهرزادم یا شاید هم سهیلِ مامان، یا هر کدوم که تقدیرتون به این دنیا اومدن باشه، میدونی نباید هیچ‌وقت به مامان بگی که مرکز جهان نیست. حرف درستیه اما آدم نباید هر حرف درستی رو که به مامانش بگه. من این کار رو کردم و حالا یک ماهه مثل چی پشیمونم. هی همش فکر میکنم یه روزی هم تو برمیگردی و به من میگی: ببین مامان! تو مرکز جهان نیستی! 

معلومه و من هم اینو میدونم. اما فکر کن، موجودی که وجودش رو از تو گرفته و عشق بی‌انتهایی رو باهاش تجربه کردی، حالا چنان از تو دور شده که برمیگرده و چنین چیزی رو به تو میگه. غصه‌ی خیلی زیادی داره و وای بر من که اینطور بی‌پروا چنین غمی رو به مادرم تحمیل کردم. 

به خاطر همین میگم که شما بهتره این کار رو نکنید. آدم حالش از خودش به هم میخوره. 

شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

سارا می‌گفت من تو تله‌ی یادگیری افتادم. چون بعد از ده سال کار، همه‌ش فکر می‌کنم هیچی بلد نیستم و به درد هیچ کاری نمی‌خورم و هی دوره و کلاس هست که ثبت‌نام می‌کنم تا همه چیز رو یاد بگیرم و بعد از کسب شایستگی لازم کاری رو شروع کنم. اما امروز فهمیدم که فقط همین نیست. اتفاقی که افتاده بزرگتر از این حرف‌هاست و این به اصطلاح تله‌ی یادگیری تنها بخشی از اونه. امروز فکر کردم که همه‌ی این‌ها نتیجه کمال گرایی زیاده. کمال گرایی هم از او حرف‌هاست که تو خودش یجور خود بزرگ بینی داره. شبیه وقتایی که از کسی می‌پرسی از بدی‌های خودت بگو و طرف میگه گذشت زیاد یا مهربونی بیش از اندازه. خلاصه یجوریه. برای همین ترجیح میدم اول تعریف کنم بعد ببینم چه اسمی میشه روش گذاشت. ماجرا از این قراره که من هم مثل همه‌ی عالم و آدم اتفاقاتی رو توی دلم آرزو می‌کنم و توی سرم نقش خیالیشون رو می‌بافم. اتفاق‌های ریز و درشت. از قبولی توی فلان دانشگاه و برگزاری ژوژمان فلان درس و دفاع پایان‌نامه گرفته تا یه دیدار دوستانه، یه سفر، داشتن کار مورد علاقه یا پیدا شدن عزیز ناپیدا و هزار چیز دیگه. ذهنم حداقل توی خیال جزئیات‌پرداز قهاریه. اتفاق‌ها، دیالوگ‌ها، لباس‌ها، نور، حرکت‌ها، عناصر فضا لبخند‌ها و گریه‌ها رو میسازه. اما درست وقتی که توی واقعیت موقعیت عینی این خیال، خواسته یا آرزو پیش میاد، پا پس می‌کشه. بذارید با مثال واضح‌تر بگم. مثلاً من چند هفته بود که دلم هوای تهران رو کرده بود‌، هوای دیدن دوستام و گپ زدن با‌هاشون. از طرفی هم دلم بودن تو یه جمع شاد رو می‌خواست. عمیقا می‌خواستم برای ساعاتی خودم و اطرافیانم شاد باشند. حالا دوست عزیزی من رو برای جشن عقدش به تهران دعوت کرده. و فکر می‌کنید اولین واکنش ذهنی من چی بود‌؟ این که چطور بگم نمیام. یا مثلا همونطور که قبل‌تر نوشتم، مدت‌هاست دارم دنبال کار می‌گردم. اما نوبتش که می‌رسه و از جایی باهام تماس می‌گیرن، برای رفتن به مصاحبه اکراه دارم و تقریباً هر بار بعد از مصاحبه دعا می‌کنم که بهم زنگ نزنن و من رو قبول نکنن. احساس می‌کنم تنها دوست نداشتنم ، نابلد بودنم یا بی‌ربط بودن اون کار دلیل این اتفاق نیست. من توی تله‌ی ترس گیر کردم. ترس از اینکه هیچ کدوم از اتفاق‌های پیش رو شبیه اون چیزی که من خیال کردم و منتظرشونم نیستند. یا دقیق‌تر و مهمتر از اون، "من" توی این اتفاق‌ها اون آدمی که ازش راضی باشم نخواهم بود. مغزم منطقاً این رو می‌پذیره که هیچ چیز و هیچ کسی کامل نیست اما در عمل کارش رو درست انجام نمی‌ده. در عمل دقیقاً هیچ کاری انجام نمی‌ده. و من نمی‌دونم آیا واقعا از مواجهه با این واقعیت متفاوت می‌ترسه؟ واقعیت در مقایسه با خیال اغلب ناقصه به هر حال. اما در واقعیت وقتی من همه‌ی شیت‌هام کامل یا خوب نیست آرزو می‌کنم که وقتی دارم میرم سر ژوژمان از پله‌ها بخورم زمین و پام بشکنه ولی کار ناقص به استاد تحویل ندم. در واقعیت همیشه چیزی هست که من بلد نیستم و سوالی هست که جوابم بهش "نمی‌دونمه" اما من منتظرم همه چیز رو یاد بگیرم و بعد برم سر‌کار. در واقعیت برنامه‌ریزی برای سفری که مطمئنی حالت رو بهتر می‌کنه و اجرا‌ی اون زمان و هزینه میطلبه اما من ترجیح میدم عذر‌ی بتراشم و بگم نمیام و توی همون حال مزخرف خودم بمونم. در واقعیت مسلماً وقتی دارم از خونه میرم بیرون کسی ازم می‌پرسه کجا؟ و من چون حس می‌کنم با این سوال آزادیم ازم گرفته میشه، پس کلاً پام رو بیرون نمی‌ذارم. نمی‌دونم. شاید اصلاً بین این‌ها نقطه اشتراکی نیست و هر کدوم از سر چشمه‌ی متفاوتی آب می‌خورند. اما شاید هم هست و اون راحت‌طلب شدن مغزمه. یا به شکل احمقانه‌ای ترسو شدنش. نه تعمداً بلکه به صورت غریزی مغزم در برابر کوچکترین تغییری، حتی چیز‌‌هایی که مدتها آرزومندانه منتظرشون بوده، داره مقاومت بیش از اندازه‌ای میکنه. پای هر کدومشون که به واقعیت می‌رسه، اون از در پشتی پا به فرار می‌ذاره. رنج ماجرا اونجاست که اگه مجبورش کنم تن بده، خوره میشه و میافته به جونم و با هزار بهانه و ادا‌ اطوار اون موقعیت رو به کامم زهر میکنه و اگر هم تن به خواسته‌اش بدم، بعدِ از دست دادن این موقعیت‌ها با حسرت و آرزومندی همچنان دقم میده. میشه یه آرزومندِ همیشه پشیمان. پشیمانی احساسیه که آدم نسبت به اتفاق‌های گذشته داره. اما با این تفاسیر، برای من احساسیه که در لحظه دارم. در لحظه‌ی گرفتن هر تصمیم، افتادن هر اتفاق من ازش پشیمونم چون اونی که میخوام نیست یا نخواهد بود و مغز من از همه‌ی این‌ها می‌ترسه.

نمی‌دونم. شاید هم مسئله جسمیه و فقط چرخه‌ای توی بدنم به هم ریخته. هورمونی، چیزی تولید نمیشه یا بیش از اندازه داره تولید میشه. شاید همه اینا از غذاست. اصلاً به قول سارا همش به خاطر این روغناست. چه بدونم. ولی خلاصه که میبینی چه گیری کردیم دست خودمون خواجه جان؟! حالا شما می‌گید اسم این مرض رو چی بذاریم؟

- میبینم مینا و صد بار به تو گفتم:

ورای طاقت دیوانگان ز ما مطلب

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

- بله، با تشکر از شما و شیخ پس.

که بر من و تو در اختیار نگشاده ست

نرسیدن به آرزوهای کوچک و رویاهای دم دستی غم انگیزتر از ناکام ماندن در مسیر آرزوهای بزرگ است. 

شما اینطور فکر نمی کنید؟ خواجه که می گوید:

 خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات

چه‌هاست در سرِ این قطره مُحال‌اندیش!

من هم می گویم: پس که اینطور، حالا دیگر فکر کردن به آرزوهای کوچک هم شده مُحال اندیشی! وَه که چه زندگی رقت انگیزی پس!

نه، اینطور درست نیست. باید تعادل را حفظ کنم. قلبم از یأس سنگین شده امروز. باید قبل از خواب دو قطره امید بچکانم تویش. 

و کجا بجویم امید را؟   

بله، در پناهگاه های همیشه؛

 طبیعت، موسیقی، خاطرات و کاغذهای سپیدِ دعوت کننده.

 

 

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

جانِ خواجه اگر چند ساعت پیش سراغم آمده بودی، سگی بودم در حال دریدن همگان. حقیقتاً روز دردناکی را پشت سر گذاشتم. اما خب حالا دیگر همان پشت نشسته. درد تخفیف یافته و من هم به خوی آدمیزادی برگشته‌ام. وقت‌هایی که اینجور به مرگ می‌افتم، زمین و زمان را قسم می‌دهم که اگر این مرتبه هم به خیر بگذرد، تمام شود یا فقط کمی، کمی آرام بگیرد، دیگر حتماً می‌روم و طبیبی پیدا می‌کنم که علاج دردم شود. بله، طبیب. چون به قول لیلا این روزها دکتر زیاد است اما طبیب نه. ولی تا خوب می‌شوم همه چیز را می‌سپارم دست باد فراموشی و بهش سفارش می‌کنم که حالا حالاها یاد من نکند. ولی خب، باد فراموشی هم فراموش کار است و هر چند وقت یکبار دردم تازه می‌شود. اما این مرتبه دیگر باد را دست خالی راهی می‌کنم و خودم و دردم را برمی‌دارم و می‌روم پی دارو و درمان. 

چند سال پیش روی موضوع "پزشک هراسی کودکان" کار می‌کردم و همان موقع‌ها سرمای بدی خوردم که تا دو هفته مرا زمین زد. و همان موقع دو شب پشت هم، لیلا به ضرب و زور مرا برد درمانگاه. و هر دو شب تمام طول مدتی که زیر سِرُم دراز کشیده بودم قانعم می‌کرد که باید موضوعم را به "پزشک هراسی بزرگسالان" تغییر بدهم و خودم هم بشوم اولین مورد مطالعاتی. 

گمانم باید حرف لیلا را گوش می‌کردم.  

 

 

مگه میشه به جون خرید این همه بی بهاری رو

به از شما نباشه خواجه جان، بعضیا چیا ساختن، چیا گفتن، چیا خوندن. صد بار گوش می‌کنم و هر صد بار ته دلم خالی میشه. نمیدونم، یه جوری میشه خلاصه. اصلاً من حرف نزنم بهتره. فقط این قطعه همراه با گوشی و چشمان بسته توصیه میشه.

در میان جوانان چمن

یک متر و خورده‌ای از خدا قَد گرفته‌ام و حالا یک مترش فقط درد است. این یک سال گذشته پاک اوراقی شده‌ام. 

خواجه طعنه می‌زند که درد کهنه‌ی سال‌ها پهلوان بازی درآوردن و بی‌احتیاطیست که حالا خودش را نشان داده.

 نمیدانم. خلاصه که از اولین مهره‌ی گردنم تا آخرین مهره‌ی دنبالچه‌ام درد می‌کند. یک لحظه‌هایی چنان دادم درمی‌آید که می‌گویم هر آن ممکن است بدنم از کمر دو نیم شود. سرَم هم که همه‌اش روی گردنم سنگینی می‌کند. 

خواجه می‌خندد و می‌گوید: چیزی توش نیست که، برای چی سنگینی میکنه آخه؟!

باشد خواجه جان. بلاخره یک روز تیر آه ما هم ز گردون بگذرد، فلذا شما رحم کن بر جان خود، پرهیز کن از تیر ما.

بگذریم. امروز همین که چشم باز کردم، دیدم عزمم را جزم کرده‌‌ام بروم رانندگی یاد بگیرم. راستش خیلی اُفت دارد توی این سن و با این گیس‌های سفید هنوز ندانم پدال ترمز کدام و گاز کدام است. البته که تنها وسیله نقلیه‌ی محبوب من هنوز هم دوچرخه است ولی به هر حال بلند شدم و رفتم آموزشگاه نزدیک خانه. دیدم باید قبلش بروم پلیس +۱۰ و عکس هم باید بگیرم. پس ثبت‌نام ماند برای بعد. رفتم کتابخانه. من عاشق دیدن آدم‌های کوچکتر از خودم هستم. عاشق تماشای بچه‌هایی که مدرسه می‌روند، دیدن نوجوان‌هایی که برای کنکور می‌خوانند و عاشق تازه دانشجو‌ها. دیدنشان حس مادرانه‌ای به من می‌دهند و دلم برایشان غنج می‌رود و از همان ته و توی دلم برایشان آرزو می‌کنم که زندگی خیلی خیلی بهتر از چیزی که من و قبل از من‌ها تجربه کردند، در انتظارشان باشد. این همه گفتم که بگویم چرا رفتم کتابخانه. ایجاز چیز خوبی هست اگر من یاد بگیرم. وسط بچه‌های کنکوری چند ساعتی نشستم و بی حواس پرتی، دوره نقشه خوانی را جلو بردم و بعد هم دوره نرم‌افزارم را. برگشتنی تازه توی اتوبوس نشسته بودم که دیدم درست بالای سرم بلندگوی رادیو دارد می‌خواند: به لاله‌ی در خون خفته، شهید از جان شسته. جَلدی پریدم و جایم را عوض کردم که اقلا کمی از منبع صدا دور شوم. از شکل و شمایل شهر هم که حرف نزنم بهتر است. آدم را تا حد بیزاری از همه‌چیز اشباع می‌کنند. ولش کن خواجه، حتی نمی‌خواهم حرفش را بزنم. برگشتنی برای خواهرم گل خریدم. برای برادر‌م هم کیک یزدی بدون کشمش. به یاد بچگی‌هاش که موقع برگشتن از مدرسه برای ابر کوچک قشنگم نان دارچینی مغزدار می‌خریدم. حالا برای من ابرِ گنده‌ای شده که گه گاه صدای آسمان غُرنبه می‌دهد. کِی این قدی شدیم آخه ما؟ 

حالا شما خواجه جان، بگو که چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟ هان؟!

راستی نه از آن شرکته زنگ زدند نه هیچ‌جا و هیچ کس دیگری. حالا تا فردا.

ای دل، شباب رفت

اجازه بدهید کوتاه و مختصر بگویم که امروز هیچ کاری نکردم و حالا از فرط خستگی حتی نای غذا خوردن ندارم. و ساعت نه نشده خودم را به رخت خواب عزیزم دعوت کردم. البت جان خواجه، هیچی هیچی هم که نبود. اما راستش همین خستگی که ذکرش رفت حوصله شرح ما وقع برایم نگذاشته. حتی حال لفظ قلم نوشتن هم ندارم. صبحی، دیر‌تر بیدار شدم و باز بی صبحانه نشستم پای کلاس‌های نقشه خوانی. دو جلسه‌ای نگاه کردم و بعد بلند شدم خانه را جمع و جور کردم. همین جور جمع و جور می‌کردم و می‌دیدم نخیر، اوضاع خیلی خراب است. برداشتم همه‌جا را گرد‌گیری کردم، مبل‌ها را جابجا کردم و جارو کشیدم و سرامیک‌ها را هم پاک کردم. بعد ‌از ظهر بود که بلاخره تمام شد و بعدش، بدون ناهار، رفتم حمام. از اینجا به بعدش ولی دیگر هیچ کاری نتوانستم بکنم. گفتم که، حتی نای غذا خوردن هم ندارم. پس هیچی دیگر. البته چرا. همینجور که دراز کشیده‌ام بلکه کمر دردم آرام شود، برای چند جای بی ربط دیگر توی این شهر رزومه فرستادم. بعدش هم رفتم و موقعیت‌های کاری با ربط و مورد علاقه‌ام توی تهران و شهر‌های دیگر را نگاه کردم و دو کیلو غصه خوردم و یک کیلو هم ذوق کردم برای کسی که می‌تواند از این فرصت‌ها استفاده کند. آخرش هم ته دلم یک دو مثقال خودم را سرزنش کردم که چرا نشستی فرصت بیاید در خانه را بزند؟ چرا خودت فرصت نمی‌سازی؟ بله، راستش راهش را کمی بلدم ها، اما مدتیست جرئتم را گم کرده‌ام. باید آگهی کنم توی روزنامه بلکه زودتر پیدایش کنم و خودم فرصتی را که منتظرش هستم بسازم. حالا باشد تا فردا. گفتم فردا، شاید از این شرکتی که رفتم مصاحبه خبر بدهند. هنوز خودم تصمیم قطعی نگرفته‌ام اما. گاهی می‌گویم شاید یک کم دیگر هم صبر کنم بلاخره موقعیت بهتری پیدا کنم. ولی خودم هم دارم می‌گویم "شاید". دو دقیقه بعد همه مصیبت‌های این مدت بیکاری را به خودم یادآوری می‌کنم و می‌گویم اگر زنگ بزنند حتماً قبول می‌کنم. حالا این هم باشد تا فردا. اصلاً شاید زنگ نزنند. حالا هر چه خیر باشد، من که دیگر حتی نای فکر کردن هم ندارم. وانگهی خواجه جان شما خودت می‌گویی:

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

 

بله، عاقبت...