جهان به کام من اکنون شود
لحظههای این چنینی واقعا زندگی رو دوست دارم. خونه جارو کشیده، ساکت و تمیزه، نورِ غروب سایهی پنجره رو روی دیوار مقابل انداخته و یه پنجرهی دیگه روی دیوار ساخته، غذا روی گاز آماده است، نون سنگک تازه لای سفره نشسته، هوا هنوز خنکه، لباسهای شسته شده کنار شوفاژ پهن شدن و خونه بوی نرم کننده میده. من دوش گرفته و مرتب و تمیز، پیراهن زرد دوستداشتنیم رو پوشیدم، نشستم روی مبل، دفتر دستکم هم کنارم. روز شلوغی رو پشت سر گذاشتم. کلی کار کردم و خستهام. اما میخوام درس بخونم و نرمافزارهام رو جلو ببرم. قبلش ولی یه وعدهی دیگه آگهیها رو چک میکنم بلکه بختمون باز بشه. مریم کلاس موسیقی ثبتنام کرده و میگه به عشقش اضافهکاری وایمیسته. خدایا میشه من هم این روزا یه کاری پیدا کنم، خسته بشم اما به عشق چیزها یا کسایی که دوستشون دارم اضافهکاری وایستم. نه فقط من، که همه آدمهای مثل من.