خواجه مینا

نهان کی مانَد آن رازی

حسب الامر خواجه که گفتند بنویس، آمدیم بنویسیم امورات و احوالات امروز چطور گذشت. همه چیز طبق برنامه. البت نه جزء به جز، بلکه کلاً. جان خواجه همینم از من بسیار مقبول است. الغرض سعی زیادی می‌کنم که ساعت خوابم را منظم کنم، قبل از یک شب بخوابم و قبل از هشت هم بیدار شوم. به حمدلله این مورد، بدون زحمت نائل شد. چند وقت پیش، بدون هیچ برنامه‌ای، یک هفته‌ هر روز کارهایی که در طول روز میکردم را همراه با مدت زمانی که طول می‌کشیدند یادداشت کردم. یکی از این کارهای ثابت، مرتب کردن اول صبح خانه است که حدود دو ساعتی وقت می‌گیرد. برای همین هم طبق نتایج واصله، دو ساعت گران‌بها را به این کارهای به غایت بیهوده، به غایت بیهوده میگم به غایت بیهوده می‌شنویا، خلاصه به همین‌‌ها اختصاص دادیم. بعدش ولی فی‌الفور، با شکم خالی و بی ناشتایی نشستیم پشت سیستم و پای جلسه جدید دوره نقشه‌خوانی. واقعیت این است که نقل بیهودگی مراسم صبحانه در خانه ما و اعراض این حقیر در شرکت در آن مجال بیشتری میطلبد، اما فقط همین‌قدر بگویم که این وعده حتی از کارهای خانه هم بر من سخت است و برای همین اغلب اوقات ازش صرفنظر می‌کنم. القصه ما گرم درس خواندن بودیم که خواهر و برادر، سیر از صبحانه، سراغ ما آمده و بنای پیچیدن به پروپای مبارک گذاشتند. حالا هی من حوصله کردم، هی اونا سوء‌استفاده کردن. آخر سر تصمیم بر این شد برای تخلیه انرژی بزرگواران سه دست گیم بزنیم و خوب که حال هم را گرفتیم، هر کس برود سی کارهای خودش. اما بعد از گیم دوباره خانه مرا صدا میزد. میگفت که آب گل‌ها را باید عوض کنم و پژمرده‌ها را بردارم و به آن یکی گلدان‌ها هم آب بدهم. تازه من به همه‌شان حال دادم و جای آب خالی، آب‌قند بهشان دادم. بلاخره بعد از این وقفه‌ها سعادت برگشتن به درس و مشقمان را پیدا کردیم. ساعت سه بعد‌ازظهر، قرار مصاحبه داشتم و منت برادر را کشیده بودم تا مرا ببرد به ناکجایی که کارخانه آنجا بود. متاسفانه چون خَرم روی پل بود تمام طول مسیر آهنگ‌های مزخرفش را تحمل کردم و لب نزدم. تقریباً به موقع رسیدیم و مصاحبه هم بد نگذشت. اما پیشتر گفتم که به این موقعیت کاری، ناچارم نه مشتاق. ارفاق می‌کنم که نمی‌گویم به این زندگی. به کی؟ به خودم. تلاش بی‌خودی میکنم تا امید را به خودم تلقین کنم. بگذریم. عاقبتِ گرسنه ماندن، سردرد‌های مرد‌افکن گرفتن است که من هیچ وقت ازشان درس نمی‌گیرم و هی این کار شنیع را تکرار می‌کنم. برای همین تا برگردیم خانه، دو روده به جان هم افتادند و سرمان هم شد بازار مسگرها. لباس نَکَنده، نشستم پای سفره و مثل وحشی‌ها غذا خوردم. بله، من مریضم که این طور به خودم گرسنگی بدهم. خدا هم شفایم نمی‌دهد فعلا. روده‌ها با هم دست دادند و صلوات فرستادند ولی توی سرم هنوز اوضاع شلم شوربا بود. نمی‌دانم جدیداً، البته نه خیلی جدیداً ها، مثلاً همین ده، دوازده سال پیش، بازار مسگرها رفته‌اید یا نه. آنقدر سوت و کور است که به نظرم باید در این تشبیه تجدید نظر کنیم. بگذریم. سر درد و سنگینی بعد از ناهار بهانه دست خواب داده بود اما من با نبردی جانانه، یک ساعت تمام جنگیدم و مقاومت کردم. چند‌تا کتاب طراحی مبلمان هست که باید بخوانمشان و خودم را سر‌گرم آن‌ها کردم. لابه‌لا فکرهای شوم به جانم می‌افتادند و مگر می‌گذاشتند بفهمم کتاب چی می‌گوید. موگیوارا جان متاسفانه هر کاری می‌کنم تهش ناغافل بیل به دست میافتم به جانِ باغچه‌ی گذشته‌. اشتباه است، میدانم‌. اما این جور موقع‌های ناچاری انگار می‌جورم که یک مقصر پیدا کنم و همه‌چیز را بندازم گردن آن بنده خدا. بابا، مامان، فلان مدیر، بهمان دوست. اما مقصر اول و آخر، خودمم. سر دسته خلاف‌کارها و نکبت آفرین‌ها که بقیه را اجیر کرده و اجازه داده اینطور روی زندگیم تاثیر بگذارند. این فکرها واقعا عاقبت خوبی ندارد، بخصوص اگر سردرد هم داشته باشی. من هم خشم و سردرد را بهانه کردم و هی زدم توی سرم، دیدم کافی نبود، انگشت‌هام را محکم فشار دادم و گاز گرفتم. بعدش هم دو قطره اشک ریختم. میل به آسیب زدن به خودم دارم. میل به انتقام گرفتن ازش. بگذریم. بعد از این رقص پنهان جنون، دیدم بی‌خیال برنامه و این‌ها، بخوابم بهتر است. باز آنجا امن‌تر است. حقیقتاً ساعت هشت و نیم شب زمان خوبی برای خوابیدن یک بزرگسال نیست. نصف شب آدم بیدار می‌شود و سه ساعت تمام مثل جغد به سقف چشم می‌دوزد، بلکه دوباره خواب به چشمانش برگردد. ما هم که نه اهل نماز شَبیم نه اهل خُمر که دوش یا رو سوی مسجد آریم یا که راه کج کنیم برویم ببینیم ملائک هم دارند در میخانه می‌زنند. که چی؟ که گِل آدم را بِسرشتن و به پیمانه بزنن. واقعاً که! آدم آخه! البته هر چه خواجه صلاح بدونن.
نا گفته پیداست که بنده در این لحظه همان جغدی هستم که به انتظار خواب نشسته. همینجور نشسته بودم که یادم آمد دو‌تا مورد آخر برنامه را می‌توانم در همین حالت انجام بدهم و تیک سبزشان را بزنم. یکی نوشتن برنامه فردا و یکی هم همین نوشتن از امروز. به سلامتی این دو قلم هم عاقبت به خیر شدند. 
برآورد اگر کنیم، امروز تا قبل از مصاحبه خوب بودم، بعدش غمگین و خشمگین و بعدترش اما آرام بودم. میانه‌ام با خودم ولی شکرآب است هنوز خواجه. به قول حضرتت: 

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر 


چه کنیم، حالا انشالله فردا از دلمان درمی‌آوریم.  
 

بطالتم بس، انشالله دیگه از فردا کار خواهم کرد

خواجه دلخور است که چرا این همه وقت سراغی ازش نگرفته‌ام. در می‌آیم که بهش بگویم: جان خواجه سرم خیلی شلوغ است. اصلاً نمیفهمم صبحم کی به شب می‌رسد. 

یادم می‌آید که خودش می‌داند دارم دروغ می‌گویم. می‌داند که روزهاست که هیچ کاری، مطلقاً هیچ کاری نمی‌کنم. صبح‌ها تا یازده دوازده، خودم را سر گرم خانه و کارهاش میکنم و باقی روز را تا خود شب یا مینشینم و هیچ کاری نمی‌کنم یا که دراز می‌کشم و هیچ کاری نمی‌کنم. دنبال کار می‌گردم البته. شش ماه است که روزی سه وعده، صبح، ظهر، شب همه‌ی سایت‌های کاریابی را بالا پایین می‌کنم. توی این گوشه پرت دنیا، دریغ از یک موقعیت کاری مرتبط با چیزی که توی دانشگاه خوانده‌ام. حتی یکی هم نبوده این همه وقت. دیگر زده‌ایم توی کار بی‌ربط‌ها. چند ساعت پیش از جایی که نقشه‌کش صنعتی می‌خواستند زنگ زدند. من نقشه‌کش نیستم اما چاره چیست. اینجا نهایتا همین گیرم بیاید که کمی به رشته و مهارت‌هام ربط داشته باشد. یاد دیالوگ شکیبایی و هدیه تهرانی توی "کاغذ بی‌خط" افتادم که توی ماشین خسرو با لهجه ترکی، همین که "ق" را "گ" و "ک" را "چ" میگن، میگوید: من نگشه چِشَم. نگشه میچِشَم. حالا من هم یه "نگشه چِش" می‌شوم. البته باید ببینیم مصاحبه فردا چطور می‌شود. دیروز حتی برای آگهی استخدام منشی هم رزومه فرستادم. کمی هم اینطور پیش برود، برای ظرفشور و نیروی خدماتی هم می‌فرستم. دیگر تا کی بیکار و بی‌پول بمانم. کار عار نیست، اما اینکه این همه سال برای چیزی تلاش کنی و حتی بهش نزدیک هم نشوی، اینکه همه‌اش تماشاگر جلو رفتن بقیه باشی و ببینی که دارند از تو که فقط درجا می‌زنی دور و دورتر می‌شوند، این که همه‌اش سر خوردگی باشد، خیلی زور دارد. زور دارد به خدا. برای منشی و ظرفشور و کارگر خدمات که لازم نبود این‌ همه خون دل بخورم. به جای این همه سال درس خواندن، بعد از مدرسه میرفتم سر همین کارها و حالا دیگر اینطور مفلس نبودم. نمی‌دانم. خودم هم کم تقصیر ندارم. شاید اگر سختی‌های تهران ماندن را به جان خریده بودم، اگر زود کم نمی‌آوردم، اگر کار کانون را ادامه داده‌بودم، اگر آدم پررو‌تری بودم، اگر پیشنهاد استادم را جدی گرفته بودم، اگر رک و روراست و به موقع توانسته بودم به بابا حرفم را بگویم، حالا اوضاع خیلی فرق میکرد. چه بگویم. به قول گفتنی نیمی تقصیر، نیمی تقدیر. یا به قول همین خواجه که گه گاهی زمزمه می‌کند: 

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده، تاوان از که جوید