هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
جان خواجه من نمیفهمم اینی که توی سرم جا خوش کرده مغز من است یا مغز دشمن من؟
نشد ما یک کاری بخواهیم بکنیم، این تکه گوشت در هم پیچیده بگوید آفرین، چه فکر خوبی بشر، بیا با هم انجامش بدهیم. نخیر، همهاش ساز مخالف. همهاش نه!
میخواهی عادت جدید بسازی مقاومت میکند. میخواهی عادت قبلی را ترک کنی، راه نمیدهد. میخواهی بخوابی، خفاش شب میشود. میخواهی بیدار بمانی، هوس خواب اصحاب کهف میکند. میخواهی کار کنی، خسته است. میخواهی خستگی در کنی، برای لحظه لحظهاش عذابت میدهد. میخواهی در موضوعی عمیق شوی، در سطح میماند. میخواهی سطحی برخورد کنی، تا فیها خالدون مسئله پیش میرود. میخواهی از جهان و جهانیان فارغ باشی، عاشق میشود. میخواهی در عشق غرقه شوی، تو را در ناامیدی از عالم و آدم غرق میکند. میخواهی فراموش کنی، ملکه ذهنت میسازد. میخواهی تا ابد به یاد داشته باشی، ثانیهی بعد از یادت پاکش میکند. میخواهی بمیری، عمر نوح میکند. میخواهی زندگی کنی، خودش را تا آخر این خط هم نمیرساند.
اشتباه است اگر فکر کنم لحظهای به فکر بقای من است. به حال خودش که بگذارم، تا مرا به نابودی و نکبت نکشاند ول کُنم نیست. طوری شده که در حساب سختی هر کار، مقاومت مغزم بیشتر از بقیهی مشکلات و مصائب سهم دارد.
اما چرا آخر؟ اصلا من نمیفهمم اگر این مغز من است، پس آن موقع که با هم دست به یقه هستیم، من دارم از چه چیزی دستور میگیرم؟ با چه چیز دارم فکر میکنم؟ اصلا کی دارد با کی مبارزه میکند؟
کسی هم نیست بیاید میانجیگری کند، بگوید: صلوات بفرستید آقا جان، زشت است به خدا. قلب و معده و کلیه چه میگویند آخر. دست ما را بگذارد توی دست هم و وادارد روی هم را ماچ کنیم. بگوید: با هم به از این باشیم که با خلق جهانیم.