خبرت هست که دی طی شد و تابستان است

تیترهای لازم به شرح و بسط: (اما حالا نه خواجه جان، صرفا تخلیه افکار. انشالله سر فرصت)
هوس های زمستانی تابستان
دچار آوارگی مجازی؛ حالا که راه خانه باز شده، رَوم به شهر خود و شهریار خود باشم؟ تاریخچه و ریشه داشتن مهم است؟ قدر نشناسی نیست؟ بمانم اینجا، آنجا را چه کنم. بروم، اینجا را؟
مصائب شیرینِ یک، زیباترین فیلمی بود که در چند وقت اخیر دیدم. زیبا از جهت چهره ها، لباس ها، ساختمان ها، اشیاء و البته موسیقی. اما از دیدن مصائب شیرینِ دو ناراحت شدم. از نبودن آن زیبایی ها.
ولی در کل زندگی هم انگار چیزی نیست جز همین مصائب شیرین.
محصولاتی که استفاده می کنیم بر دایره مهارت های ما تاثیر گذارند. مثلا مادر من بلد است سبزی را دسته کند و با چاقو ریز ریز خردشان کند اما من میریزمشان توی خردکن. آیا این مهارت ضروری است؟ نفس آن مهارت شاید ضروری نباشد اما این کارها دستان ما را تربیت می کنند. حالا مسئله را تعمیم بدهیم به خیل محصولات و خدمات دیگر. تکنولوژی آیا در راستای مهارت زدایی حرکت نمی کند؟
علاوه بر آن تکنولوژی، که من البته معادل فناوری را بسیار میپسندم، در راستای حذف صورت فیزیکی هم حرکت می کند. صورت مادی را که از هر چیز بگیری محدودیت مکان را برای آن حذف کرده ای. می توانی در لحظه، اراده کنی و هر چیزی را داشته باشی. از صدا و تصویر گرفته تا حتی حس لامسه. تصنعی بودن اما مهم نیست؟
پشت جلد "مَلکان عذاب" ابوتراب خسروی نوشته که صیقل یافته ترین اثر کارنامه ی اوست. اما هر چه می خوانم به نظرم " اسفار کاتبان" بسیار بهتر و روان تر و غنی تر از آن است.
باید به انگلیسی بنویسم. خواجه جان شما انگلیسی می دانید؟
یعنی ممکن است صحرا که هفته آینده می آید اینجا، باعث شود میم را ببینم؟ امیدوارم این اتفاق نیافتد. واقعا؟!
پیداست مغزم شلم شورباست، نه؟! به رایگان اجاره اش می دهم.