ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید

در شبی چنین سیاه

بالای این گور خالی ایستاده‌ام

خیالت را پیچیده لای پارچه‌ای سفید

به سینه می‌فشارم و با دستهای خودم

آنرا به گور خالی می‌سپارم

سنگ نه، بر مزارت محبوبه خواهم کاشت

و خاک، داغت را سرد خواهد کرد

و باد اشک‌هایم را با خود خواهد برد

 و زندگی به من هجوم خواهد آورد

و یادت را از ذهنم خواهد ربود

در شبی چنین سیاه

دیگر تو را نخواهم جست

حتی در خیال