از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام

 

غمدانَم را پُرِ پُر کرده‌ام گذاشته‌ام لب طاقچه. قاشق قاشق ازش برمیدارم می‌ریزم توی استکان چای و هم میزنم و داغ داغ سر میکشم. با برنج توی قابلمه‌ قاطی میکنم و می‌گذارم دم بکشد. لای نان لقمه میکنم و نجویده قورتش می‌دهم. اَلَکَش می‌کنم روی مایع کیک تا خوب پف کند و حجم بگیرد. لای دستمال می پیچم و می‌گذارمش بین لباس‌های توی صندوق‌خانه که بویش را بگیرند. جوهرش را میگیرم می‌ریزم روی کاغذ‌های شطرنجی و طرح میزنم. آسیابش میکنم و با آب توی دیگ رنگرزی میجوشانم و بعد نخ‌های ریسیده ننه را می‌اندازم توی دیگ. خوب خوب که رنگ گرفتند و غم به خوردشان رفت، درشان می‌آورم و میگذارم روی بند خشک شوند. مینشینم پشت دار و گره می‌زنم و می‌بافم و می‌کوبم. غم را گره می‌زنم، غم را می‌بافم و غم را می‌کوبم. باید ببینی چه نقش و رنگی انداخته به این قالی. غمدانم هنوز پر پر است. نشسته لب طاقچه.

 

میدانی، روزی در من زلزله‌ای خواهد آمد. 

آنچنان بزرگ که داری که خیال تو را، عمری بر آن بافته‌ام در هم خواهد شکست. 

و من که هنوز پای آن دار نشسته‌ام، زیر آوار خیال تو دفن خواهم شد. میدانم.