خواجه مینا

شاه شوریده دلان خوان من بی سامان را

. خدا به سر شاهده خواجه، گمونم تو دلم خشکشویی، رختشور‌خونه‌ای چیزی باز کردن دیگه. قدیما باز اقلا فقط یه چند ساعتی رخت میشستن ولی تازگیا انگار خدمات بیست و چهار ساعته ارائه میدن.

-‌ شاه شوریده سران خوان من بی سامان را

 زان که در کم خردی از همه عالم بیشم

. میدونم "سران" درسته تصدقت، محتوا اینجوری اقتضا میکرد خب.

-‌ اون به کنار، شما بیت دوم رو هم دریاب. 

. ای بابا، حالا ما یه آزمون شهری رانندگی رو مرتبه اول رد شدیم، شما باید به رومون بیارید؟

-‌ صد البته مینا خانوم. صد البته.

. آه خواجه، این تنها پیروزی کوچکی بود که امیدوار بودم تا قبل از تولدم بهش برسم که ناکامم گذاشت. کاش اقلاً کار پیدا کنم تا اون موقع. 

- کس مبادا چون تو در خیال محال

. پای ضایع کردن ما که میاد وسط، تغییر شعر اشکال نداره دیگه؟ اصلا شما امروز با ما حال نمی‌کنی انگار؟!

-‌‌‌ صد البته مینا خانوم. صد البته.

. کاش دلم آروم بگیره دو دقیقه. کاش این رختشویی تعطیل شه یا برگرده به همون ساعت کار قبلی اقلاً.

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

نه اینکه فکر کنید چشم خواجه را دور دیده باشم، نه! 

خودشان رخصت دادند از محضر شیخ هم گه گاه مستفیض شویم. حتی گفتند که حق بزرگتری به گردنمان دارند. ولی نفهمیدم چرا موقع رفتن زیر لب میخواند: 

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

به هر حال این هم مجلس شیخ و قوت امشب ما:

 

ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی

" اشتباه پشت اشتباه میاد. از اشتباه اول نباید ترسید باید منتظر دومی بود" *

جهانم به چشمم خالی و زندگیم به نظر پوچ میاد. سالهاست که اشتباهاتم پشت سر هم صف کشیدن و هیچ اتفاق درستی نمی‌افته. اما نه خواجه جان، درست اینه که بگم من هیچ انتخاب درستی نمیکنم. دلم می‌خواست ایمان داشتم که " الخیرُ فی ما وَقع" اما مطمئن نیستم که من هیچ کاره بودم این وسط. من کسیم که همه‌ی این اشتباهات رو مرتکب شد. یک سال کار کردن توی شرکت و بعدش یک سال دیگه عمر تلف کردن توی کارگاهی که هیچ کدوم چندان عایدی نداشتند اشتباه محض بود. برای ارشد خوندن، قبول شدن و رفتن به تهران اشتباه بود. ادامه دادنش وقتی که کل مملکت رفته بود رو هوا اشتباه بود. اون وسط کار پیدا کردن به عنوان معلم زبان اشتباه بود. بعدها بیرون اومدن از اون کار هم اشتباه بود. حرف نزدن با بابا اشتباه بود. برگشتن از تهران اشتباه بود. کار پیدا کردن تو این شهر اشتباه بود و ول کردن اون کار به خاطر پایان‌نامه هم اشتباه بود. آشنا شدن با "میم" اشتباه بود اما جواب رد دادن بهش هم اشتباه بود. برنگشتن به تهران اشتباه بود. اون همه وقت گذاشتن و کار کردن روی پایان‌نامه اشتباه بود. جدی نگرفتن پیشنهاد استاد اشتباه بود. این همه تعلل برای آزاد کردن این مدرک کذایی و بی خیالی طی کردن، انقدر که وقت بگذره و فرصت دیگه‌ای بسوزه، اشتباه محض بود. نشستن پای این همه دوره و کلاس و یادگرفتن چیزایی که معلوم نیست اصلاً کی و کجا، سر کدوم کار و پروژه‌ای که نیست به دردم بخوره هم اشتباهه. نفس کشیدنم اشتباهه. بودنم بزرگترین اشتباه.

من ترسیدم خواجه. از خودم. از همه‌ی تصمیم‌هایی که گرفتم، از همه‌ی کارهایی که کردم و همشون اشتباه از آب دراومد. میدونی چرا حالا هر موقعیت تصمیم‌گیری ساده‌ای نفسم رو تنگ میکنه و به استیصالم می‌رسونه؟ میدونی چرا از هر انتخاب کردنی فرار میکنم؟ 

چون همشون یه فرصت دیگه هستن برای یه اشتباه تازه. 

برای اینکه اشتباه پشت اشتباه میاد و من حالا دیگه منتظر هزارمینشَم.

*‌از فیلم تنهایی، ساخته حجت قاسم‌زاده

سخن با ماه می‌گویم، پری در خواب می‌بینم

اشکال نداره خواجه جان، نه؟ اینم یه تیکه از هزار تیکه‌ی زندگی. مگه نه؟ نیگا! یه آدم دیگه به آرزوش رسید. همین قشنگه. همین کافیه. نه؟ شما گفتید و ما هم خوندیم و دیدیم و چشیدیم که "در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است" . همین دیگه. حالا باید بخوابیم. چشم رو هم بذاریم تا صبح بشه. صفحه نو بشه دوباره. نه؟

 

پ.ن: بهارم، یا شهرزاد من یا شایدم سهیل مامان، قول میدم یه چندتایی لالایی حفظ کنم که هر موقع اومدی پیشم برات بخونم. این یکی از اون چندتا.

که کیمیای سعادت رفیق بود

 

از دیدار دوستم برمیگردم، در تاریکی اتاق نشسته‌ام. پنجره باز است و باد سرد. میخواهم چیزی گوش کنم، اولین قطعه را رد میکنم و اتفاقی بعد از مدت‌ها این قطعه پخش می‌شود.


"با کوچِت آغاز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست"


دوستم پذیرش گرفته‌ و همین روزهاست که ویزایش هم آماده شود و بعد راهی شود آن سر دنیا. تا وقتی که در کنارش بودم، بی‌نهایت برایش خوشحال بودم، یک ریز لبخند میزدم و برایش خیر و خوبی می‌خواستم. اما همین که خداحافظی کردم، همین که از هم جدا شدیم، غم عالم توی دلم نشسته است. سنگین سنگینم اما خالی. تاریک تاریکم اما برای او آرزوی روشنی می‌کنم. با هر واژه‌ی ترانه بغضم را قورت می‌دهم و اشک را پس می‌زنم. 

 
"من از سایه‌های شب بی رفیقی می‌ترسم"


سرد است و می‌لرزم. بیرون دارند روضه می‌خوانند. پخش را قطع میکنم و میگذارم ناله‌های نوحه‌خوان سنگین‌تر و غمگین‌ترم کنند. 

آه! از هر طرف که می‌رویم غم است. حتی شادی‌هایمان هم غم‌انگیزند. چه خوب و درست می‌گوید: 

" نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست"
 

دیگر چیزی جز تنهایی با من نیست.