که کیمیای سعادت رفیق بود

 

از دیدار دوستم برمیگردم، در تاریکی اتاق نشسته‌ام. پنجره باز است و باد سرد. میخواهم چیزی گوش کنم، اولین قطعه را رد میکنم و اتفاقی بعد از مدت‌ها این قطعه پخش می‌شود.


"با کوچِت آغاز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست"


دوستم پذیرش گرفته‌ و همین روزهاست که ویزایش هم آماده شود و بعد راهی شود آن سر دنیا. تا وقتی که در کنارش بودم، بی‌نهایت برایش خوشحال بودم، یک ریز لبخند میزدم و برایش خیر و خوبی می‌خواستم. اما همین که خداحافظی کردم، همین که از هم جدا شدیم، غم عالم توی دلم نشسته است. سنگین سنگینم اما خالی. تاریک تاریکم اما برای او آرزوی روشنی می‌کنم. با هر واژه‌ی ترانه بغضم را قورت می‌دهم و اشک را پس می‌زنم. 

 
"من از سایه‌های شب بی رفیقی می‌ترسم"


سرد است و می‌لرزم. بیرون دارند روضه می‌خوانند. پخش را قطع میکنم و میگذارم ناله‌های نوحه‌خوان سنگین‌تر و غمگین‌ترم کنند. 

آه! از هر طرف که می‌رویم غم است. حتی شادی‌هایمان هم غم‌انگیزند. چه خوب و درست می‌گوید: 

" نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست"
 

دیگر چیزی جز تنهایی با من نیست.