گرانی‌های مشتی دلق‌پوشان

خب خواجه جان، به حمدلله امروز یک قلّه دیگر را در رشته کوه زندگی فتح کردیم و آن گریه کردن جلو یک غریبه بود. صبحی آنقدر ناخوش‌ احوال رفتم کلاس رانندگی که سرِ گیرِ بی‌خود مسئول آموزشگاه، همین که نشستم توی ماشین گریه‌ام گرفت. از اینکه تا این اندازه از نظر جسمی و روانی ضعیف شده‌ام ‌که نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم، حسابی با خودمان شکرآبیم. جان خواجه ما اینطور نبودیم که. پوستم کلفت بود عین کرگدن. دروغ می‌گویم. همیشه نازک طبع بودم، حالا گاهی کمتر یا بیشتر. ولی حس میکنم دیگر اینطور طاقت نمی‌آورم. چند وقت پیش با سارا که حرف میزدم و از فتوحات خود میگفتم، ته حرفم اضافه کردم که حسابی گرگ شده‌ام برای خودم دیگر. سارا گفت: اوووف، کو تا گرگ بشی. گفتم: دیگه اقلاً توله سگ که شده‌ام. کلی خندیدیم. ولی امروز یک گنجشک باران زده‌ی تنها بودم. یک جوجه مینا.

به هر حال عیبش گفتم، حُسنش هم بگویم که مربی دید حالم امروز هیچ خوش نیست، از در مهر درآمد و خیلی بابت اشتباه‌هایم سرزنشم نکرد. و همین شد که آرام‌تر و بهتر رانندگی کردم. ما آدمیان اینطور هستیم دیگر، طرف را به مرز جنون می‌رسانیم و بعد دلمان به رحم می‌آید و با خودمان فکر می‌کنیم حالا شاید اینقدر سخت‌گیری هم لازم نبود و میشد جور دیگری تا کرد. 

تا فتح‌الفتوحی دیگر.