ایستادم روبهروی کتابخانه، خسته از تک بعدی شدن این روزهام که متمرکز روی یادگیری و مطالعات تخصصی هستند، دنبال چیزی دور از وادی طراحی برای چند دقیقه خواندن میگردم. شمارهی ۸۲ حرفه هنرمند چشمم را میگیرد؛ دههی ۷۰: تولد و مرگ یک رویای جمعی. دو سال پیش که خریدمش خوانده نخوانده، نصفه نیمه برگشته بود توی کتابخانه. از مقدمه شروع میکنم.
" دههی هفتاد از سال ۶۸ شروع شد، یعنی زمانی که آیتالله خمینی فوت کرد؛ هاشمی رفسنجانی رئیسجمهور شد و جناح راست حاکمیت، جناح چپ حکومتی را از دولت و مجلس بیرون انداخت. ... دولت که در گذشته مشوق افزایش جمعیت بود، در سال ۱۳۶۸ تغییر جهت داد و از اولویت دادن به خانوادههای دارای دو فرزند سخن گفت. به این ترتیب، درمانگاههای کنترل جمعیت به ویژه برای زنان ایجاد شدند و انواع وسایل جلوگیری از بارداری توزیع شد؛ یارانههای خانوادههای پر جمعیت قطع شد."
عجب! چه اوضاع خندهداری داریم ما. ورق میزنم.
" دههی هفتاد آغاز دو قطبی شدن جامعه بود؛ دوران آغاز همهی دوگانههایی که از آن زمان تا مهرماه ۱۴۰۱ هر ماه و هر سال نام جدیدی پیدا کرده است: خاتمی- ناطق نوری، اصلاحطلب- اصولگرا، سعید امامی- سعید حجاریان، موسوی- احمدینژاد و ... زمانهای که به نظر میآید پیشاپیش دوران تقابل " دیپلماسی و میدان" بود و ما به این صراحت نمیدانستیم. دوران ظهور و افول رویایی که در آن میشد تصور کرد ما و آنها مسالمت آمیز میتوانیم همگرا شویم و کشوری به سامان بسازیم".
میرسم به اولین یادداشت؛ میراث دههی ۷۰: قطبی شدن، ورشکستگی، فروپاشی، نوشتهای از مهدی نصرالهزاده. در آغاز با توصیف و تحلیلی از نمایشنامهی هنرِ یاسمینا رضا شروع میشود و بعد میرسد به مصداقهای سیاسی مد نظرش و اتفاقات و تغییرات سیاسی دههی هفتاد و اصل مطالب در حقیقت. جایی نوشته:
" در نظامهای پاتریمونیال و اقتدارگرا، در نبود جامعهی مدنی و نهادها و سازمانهایی که بتوانند به ارادهی مردم شکل و ساختار بدهند، جمهور، یا درواقع تودهای که بنا به مصلحت و ارادهی حمکرانی اقتدارگرا میباید همیشه توده بماند، تنها میتواند به رهبر حکیم و فرزانهی خود به عنوان رئیس جمهور واقعی نوعی نمایندگی تامالاختیار بدهد تا به عنوان کسی که خیر و مصلحت جمهور را بسیار بهتر از خودشان میداند بر آنها حکم براند. در اینجا به دلیل نوعی رابطهی مبتنی بر ارادت و استحالهی معنوی که وجودش بین مردم و رهبر فرض شده، این دو عملاً یکی هستند. در این بین یک حکومت یا قوهی مجریه هم وجود دارد که قرار است همچون خدمتگزاری زیر دست، یا همان به اصطلاح "نوکر مردم" صرفا به امور جاری مردم رسیدگی نماید ... و در مواقعی که اوضاع خوب پیش نمیرفت از طرف رهبری که همزمان اراده و شعور مجسم مردم است و به موجب قانون اساسی ناظر بر حسن اجرای سیاستهای نظام، مورد عتاب و خطاب قرار بگیرد. در این صورتبندی، تدارکاتچی بودن تقدیر محتوم همهی روسای جمهور است. در رای گیری چنین نظامی، مردم صرفاً برای قوهی مجریه رئیس "انتخاب" میکنند، در حالیکه رهبر نظام را مجلس خبرگان کشف میکنند. و این البته همان تعارض دیر آشنایی است که همگان همچون تقدیری با آن آشناییم: مشروطه و مشروعه؛ وکالت و ولایت؛ انتخاب و کشف؛ رئیس جمهور و رهبر؛ و مانند آن ".
و در ادامه ... " در دوم خرداد ۷۶ این تعارض دیرینه که در قلب قانون اساسی ج.ا جای دارد از نو و با شدت و حدت تمام زنده شد. تعارضی که سرانجام باعث شده معدود اصلاحطلبان صادق و پیشرو دیروز امروزه به صراحت از لزوم ادغام جایگاههای رهبری و ریاست جمهوری سخن بگویند، بی آنکه توجه داشته باشند زیرکی دانسته یا ندانستهی قانونگذاران صدر انقلاب آن بوده که با سپردن مسئولیتهای اجرایی به عناصر منتخب و عرفی، از آنها همچون بالشتکی ضربهگیر برای مصون ماندن وجه غالبِ غیرِ منتخبِ صاحب اختیار اما غیر مسئول نظام استفاده کردهاند؛ این همه برای آنکه بتوان در صورت لزوم، و در روز مبادا، همهی کاستیها را به حکومت نسبت داد و قوهی مجریه و رئیس جمهور را قربانی دولت/نظام کرد."
عجب! متن در مورد دههی هفتاد است یا حرف امروز؟! من البته نمیتوانم انکار کنم که جانبدارانه و بسیار کنایی نوشته شده است و اینطور گزیدهگویی از یک متن طولانی هم اصلاً درست نیست ولی این تقارن اتفاقیاش با اتفاقات امروز سوالات بسیار زیادی را در ذهنم میسازد. کاش آدمهایی بودند متعادل، عاقل و با یک جفت گوش شنوا که آدم سوالهاش را ازشان میپرسید. یا اقلاً آدمهایی بودند که میشد باهاشان حرف زد. نمیشود متاسفانه. این روزها انگار نمیشود اصلاً با کسی حرف زد. احتمالاً مجله را کنار دستم داشته باشم و بخوانمش و بر خروار سوالهایی که باید پی جوابشان بگردم اضافه کنم. ولی فعلاً بر میگردم سر همان درس و بحث تخصصی خودمان. کجا بودیم؟! آهان، اصول طراحی قالبهای کششی!