آفتابیست که در پیش سحابی دارد
خب، خواجهجان نشستم منتظر که ماشین لباسشویی کارش با لباسم تموم بشه و ابر و باد و مه و خورشید یاری کنند و تا ساعت دو و چهل دقیقه، کمتر یا بیشتر، خشک بشه که بعد برسم اتوش هم بکنم.
تو این فاصله، چون هیچکدوم از اعضای کلوب گواهینامه داران خانه برای تمرین با من همراهی نمیکنند، برم بشینم پشت ماشین خیالیم و بزنم به دل خیابونها و در نسیم خنک بهاری انقدر برونیم تا خوبِ خوب همه چیز رو بلد بشیم و آخر سر لِیدی شوماخر از ماشین پیاده شیم. عیبش اینه که من برای تجسم ماشین خیالیم باید چشمهام رو ببندم و خودم رو پشت فرمون ببینم که خب طبیعتاً تو واقعیت چنین خبطی نباید بکنم. حسنش هم اینه که شاید یک کدوم از اعضای کلوپ ذوق من رو ببینه و دلش به رحم بیاد و با هم بریم تمرین با ماشین واقعی.
- آه که چقدر کودک شدی مینا!
بگذریم خواجه جان. امروز جمعی از یاران قدیمی بعد از سالها قرار دیدار گذاشتن و من رو هم دعوت کردن. راستش از اینکه به یاد من بودن با اینکه من فقط یکسال رو با اونها گذروندم و در همون یکسال هم آدم کمرنگی بودم، خیلی خوشحال شدم اما نمیدونم برم یا نه. خیال میکنم که خب، میریم و اولش سلام و بغل و بوسه و وای چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر عوض شدی و این حرفها. بعد میشینیم دور هم و سوال کذایی " چه خبر" و هر کس از زندگیش و از دستاوردهاش میگه. از شوهر و خانواده شوهر و بچه و دوست پسر. از خونه، از کار، از تحصیل، از سفر، از تفریح. گریزی هم میزنیم به خاطرات گذشته، مدرسه، معلمها و بچهها و خبرهایی از حال و روز الآن هر کدوم.
اما آیا من در این موضوعات حرفی برای گفتن دارم؟ نه. در هیچ یک چیز زیادی برای گفتن ندارم واقعا. و اینکه صرفاً به خاطر قدردانی برم و ساکت بشینم و شنونده سناریوی پر فراز و فرود زندگی دیگران باشم و به نظرشون کسی بیام که زندگیش از زمانی که میشناختنش تا حالا هیچ تغییری نکرده، اصلاً برام جالب نیست. یک جوریه اصلاً.
- آه که چقدر ترسو شدی مینا.
این بین کار ماشین تموم شد و لباسم رو پهن کردم و ساعت از دو و ربع هم گذشته. قرار برای ساعت چهار هست و با حساب یک ساعت راه، باید سه حاضر و آماده باشم. هوا آفتابیست و لکهای ابر در آسمان دیده نمیشود. باد با سرعت ۲۱ کیلومتر بر ساعت در حال وزیدن است. آیا طبیعت موفق میشود که تنها بهانهی من برای نرفتن سر این دیدار دوستانه را ازم بگیرد یا نه؟ آیا لباس مذکور تا پنج دقیقه دیگر خشک میشود؟ آیا من موفق میشوم که یک جمع دوستانه دیگر را باز به خاطر ترسهام از دست بدهم؟ خواهیم دید چه خواهد شد.
- آه که چقدر لوده شدی مینا.