خواجه مینا

سخن از زبان ما

پیوست به پست قبل چون یادم رفت همونجا بذارمش. که خیلی قشنگتر حرف دل من رو زده. و دیگه اینکه ای کاش حافظه‌ام یاری می‌کرد یه سری آهنگ‌ها رو کامل حفظ میکردم و هی راه به راه برا خودم می‌خوندمشون. مثلاً یهو وسط نا‌امیدی  و نالیدن، داد میزدم:

You deserve more, yeah

More than what you've got

Inside a voice is screaming

Get off your knees

Get up, she screams

 

به هیج وجه دگر کار برنمی‌آید

می‌خواستم برای پستی کامنت بذارم اما از خودم پرسیدم چه ضرورتی داره؟

هیچ. برای لحظه‌ای از دیدن اسم نویسنده محبوب اما کم آشنای خودم ذوق کردم و دوست داشتم حالا که کسی اسمی از ابوتراب خسروی آورده، یه جورایی آشنایی بدم و باهاش از اسفار کاتبان و ملکان عذاب حرف بزنم. تنها باری که تونستم از ابوتراب با کسی حرف بزنم، با محمدرضا بود که نمی‌شناختش اما ازم خواست قسمت‌هایی از نوشته‌هاش رو که دوست داشتم براش بخونم. اما حالا فکر کردم چه ضرورتی داره واقعا؟! به لمس اون قلب ‌کوچیک پایین خودم رو راضی کردم. 

برای کوچکترین کارهام دچار تردیدم. یه بار نوشتم " هر کاری که می‌کنم، در حقیقت دارم یه اشتباه دیگه می‌کنم" عنوانش رو هم زدم‌ "تکون نخور". دوستی کامنت گذاشته بود یه مدت هیچ کاری نکنید پس. اما مدت من خیلی وقته سر اومده دیگه. کنش‌گری؟ شوخی شده برام. همش به خودم شک دارم. به چیزی که می‌نویسم، می‌بینم یا می‌شنوم. همین امروز که رفته بودم مصاحبه کاری، دنبال یه ساختمون به اسم "صد و ده" میگشتم و پیداش نمی‌کردم. جاش یه ساختمون بود به اسم "سینا". شک کردم که شاید اشتباه شنیدم و باید همین " سینا" باشه. اما همون صد و ده بود. یا مثلاً سر همین وضعیت اینترنت و قاطی کردن مسیریاب‌ها، با اینکه برای اسنپ لوکیشن ذخیره شده رو زده بودم‌ و خود راننده جای اشتباهی نگه داشته بود و بعد هم نیم ساعت از مسیر اشتباه رفت و دور خودمون چرخیدیم، اما شک کردم که شاید من اشتباه کردم. یا اینجا که می‌نویسم، هزار بار میام و میخونم و ویرایش میکنم که درست‌تر یا بهتر باشه. یا همین چند دقیقه پیش که به آموزشگاه زنگ زدم آقاهه تلفن رو بعد خداحافظی نذاشت و من شک کردم نکنه چیزی گفته و منتظر جواب منه. به خاطر همین شک‌ و تردید اصلاً جواب تلفن رو هم نمی‌دم. دیدید یه سری آدم‌ها حرف که میزنن، یه اطمینان و اعتماد به نفسی توی حرف زدنشون هست. مِن و مِن نمی‌کنن وقتی دارن باهات احوال پرسی یا تعارفات معمول رو رد و بدل می‌‌کنن. اما من برای همه‌ حرفی و کاری مِن و مِن می‌کنم بس که می‌ترسم اشتباه باشه. راستش خیلی اوقاتم اشتباه میشه. مثلاً به جای " سلام می‌رسونن" میگم " سلامت باشید" یا عوض "ممنونم" میگم "دستتون درد نکنه". اگر کمی با طرف مقابلم ندار باشم، عذر میارم که خیلی وقته فارسی حرف نزدم یا آدم از بس همه‌اش تو خونه مونده، معاشرت و مصاحبت یادش رفته. اما اگر باهاش دودربایستی داشته باشم یا صداش رو درنمیارم و تو خودم از خجالت آب میشم یا اینکه فقط با یه لبخند احمقانه معذرت خواهی می‌کنم.

از مصاحبه‌ی کاری که اومدم بیرون، با خودم گفتم: من کثافتم اگه برای جای دیگه‌ای رزومه بفرستم. به تقلید از امیر گلکار. نمیدونم لازمه فحش بدتری به خودم بدم یا نه. اما من تو حیطه تخصصی خودم هم به خودم شک دارم. اصلاً دیگه نمی‌دونم از پس چه کاری بر میام. با خودم مرور می‌کنم از بیست و سه سالگی تا حالا که جدی شروع به کار کردم یعنی هیچ چیزی یاد نگرفتم. حتی از هجده سالگی که رفتم دانشگاه. اما مگه میشه؟ مگر اینکه خیلی آدم کند ذهنی باشم. کمی سرعت‌عملم پایین هست اما واقعا کند‌ذهن نیستم. مسئله اینه که من کمم نه کافی. برای همه چیز خودم رو کم می‌بینم. چیا بلد شدم تو این یازده سال؟ خب، راینو و سالید و زیبراش و کیشات. اسکچینگ و نقشه‌کشی و نجاری و جوشکاری و عکاسی هم. اینا همشون ابزار‌هایی هستن که من کمی ازشون بلدم و به فراخور هر پروژه کمی بیشتر هم ازشون یاد گرفتم. اما حالا انگار اون کمی برای کار کردن کافی نیست. برای اینکه کارشناسی رو با یه پایان‌نامه عالی تموم کنم، ارشد رو با بهترین رتبه ممکن از بهترین دانشگاه قبول بشم و با یه محصول خوب که داور برگرده بهش بگه وقتی نگاش میکنه "نینجا" یا "سامسونگ" میبینه دفاع کنم و استاد بهم پیشنهاد تدریس بده، خوب بودم اما حالا برای کار پیدا کردن کم یا بد هستم. به خودم میگم همه‌اش اغراق بوده، شانس بوده. واقعیت تو همینه. واقعا؟! دیگه هیچی از خودم نمی‌دونم. تو یه جور عدم توانمندی گیر افتادم که فکر کنم چند وقت دیگه مطمئن نباشم حتی می‌تونم یه خط صاف بکشم. 

آه! امروز یکی برای موقعیت منشی، یکی هم کار توی کافه مصاحبه داشتم. خواهرم به داداشم میگه رد دادم. میگم شاید. نه! حتماً. مگه میشه هر روز صبح اینجا چشم باز کرد و وضعیت مملکت رو دید و رد نداد اصلاً. دلم می‌خواد فرار کنم. برم یه جایی که به هیچ چیزیش تعلق نداشته باشم و اون وقت از حجم بیگانگیم باهاش دیگه شوکه نشم. چرا این‌ها رو نوشتم اصلاً؟ برای چی این‌ همه بی سر و ته به هم بافتم؟ باید پاکشون کنم یا اقلاً منتشرشون نکنم. اما میخوام یه بچه تخس باشم، زبون دراز کنم به خودم، دهن کج کنم و بذارم باشن. کی به کیه؟ ملاحظه چی رو بکنم؟ دنبال ضرورت چی بگردم اصلا؟ مگه بودن من تو این دنیا بر مبنای ضرورت بوده که حالا برای هر چیزی دنبال ضرورتشم.

 

 

چه مبارک سحری

جان خواجه یه خرده دیگه اینجور پیش بره، ساعت چهار صبح، صبحانه رو سرو میکنم. امروز چهار و نیم بیدار شدم و هنوز ساعت شیش نشده بود که داشتم سفره رو جمع می‌کردم. وقتایی که مامان مریضه، ما دو‌تا خواهر کارای خونه رو تو دو شیفت بین خودمون تقسیم می‌کنیم تا همه‌ی کارهایی که مامان یه تنه توی سه چهار ساعت انجام میده رو طول یه روز دوتایی انجام بدیم؛ صبح تا ظهر با من و ظهر تا شب هم با خواهر. ناگفته نمانه که مردان عزیز خونمون هم تمام شیفت مشغول ریخت و پاش و امر و نهی هستن و از هیچ کمکی در این زمینه دریغ نمیکنن. برای همین ‌هم صبح‌ها زودتر بیدار می‌شم تا زودتر به امورات خونه برسم و از اون طرف وقت داشته باشم برای کارهای خودم. 

بعد نماز، صبحونه بابا رو آماده کردم، بعد هم بقچه‌ی ناهارش رو پیچیدم و گذاشتم تو کیفش. قبل جمع کردن سفره‌ هم برای داداش لقمه نون پنیر و حلوا گرفتم و شیر کاکائو درست کردم و گذاشتم رو میز که از حموم دراومد بخوره. بعدش هم رفتم سراغ ظرف‌ها و باقی ریخت و پاش‌های خونه. 

اما خواجه جان نمی‌دونم چه حکایتیه که آماده کردن غذا برای بابا همیشه سختمه اما همین کار رو با رغبت برای داداشم انجام میدم. شاید به خاطر حس وظیفه‌است یا توقع. کلا این دوتا خلق شدن که گند بزنن به همه‌ی کارا. من در قبال بابا بیشتر احساس وظیفه میکنم اما در قبال داداشم اینطور نیست. فقط از روی دوست داشتن و محبت این کار رو براش میکنم. اصلاً از بچگی دوست داشتم خوراکی‌هایی که دوست داره رو آماده کنم و تو سینی بچینم و بگم بیا بشین کنارم بخور. اون هم همیشه خوشحال و با اشتها مشغول خوردن میشه. البته ایراد هم نمی‌گیره یا مدام چیز دیگه‌ای نمی‌خواد که خب بابا اینطور نیست. و مهمتر اینکه می‌دونه من صبحای زود دوست ندارم حرف بزنم، پس چیزی ازم نمی‌پرسه. اما بابا قربونش برم همه‌اش آدم رو میخواد به حرف بگیره. خواجه یه وقت خیال نکنی منتی سر کسی میذارما. نه، فقط دارم دنبال منشاء احساسم می‌گردم. و به این نتیجه می‌رسم که وقتی فقط و فقط پای دوست داشتن در میون باشه کارهایی که برام سخت یا ناخوشایند هستند رو با رغبت بیشتری انجام میدم تا کسی که دوستش دارم رو خوشحال‌تر ببینم، تا بدونه که برام مهمه. دوست ندارم اینجور کارهام از روی وظیفه باشه. دوست ندارم کسی ازم توقع و انتظار داشته باشه تا من براش اون کارها رو انجام بدم. منظورم کارهایی مثل همین آماده کردن غذا و این‌هاست. یجور کارهای شخصیِ خودمون که گاهی دیگری برامون انجام میده.

- اووووف، مینا چقدر هی میگی. خیلی خب آقاجان، خیلی خب. فهمیدیم تو دوست داری از روی محبت برای کسی آشپزی کنی، نه از روی وظیفه و توقع. فهمیدیم به خدا! خوبه حالا صبحا حوصله حرف زدن نداری.

-‌ باشه خواجه جان. مثل اینکه  آن ترک پری‌چهره دوش از بر شما رفته، یکم خلقتون تنگه امروز. باشه حالا بعداً حرف میزنیم.

- تازه بعداً هم میخواد بیاد حرف بزنه باز. برو به کارات برس دختر. ظهر شد. 

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

جان خواجه من نمی‌فهمم اینی که توی سرم جا خوش کرده مغز من است یا مغز دشمن من؟
نشد ما یک کاری بخواهیم بکنیم، این تکه گوشت در هم پیچیده بگوید آفرین، چه فکر خوبی بشر، بیا با هم انجامش بدهیم. نخیر، همه‌اش ساز مخالف. همه‌اش نه!

میخواهی عادت جدید بسازی مقاومت می‌کند. میخواهی عادت قبلی را ترک کنی، راه نمی‌دهد. می‌خواهی بخوابی، خفاش شب می‌شود. می‌خواهی بیدار بمانی، هوس خواب اصحاب کهف می‌کند. می‌خواهی کار کنی، خسته است. میخواهی خستگی در کنی، برای لحظه لحظه‌اش عذابت می‌دهد. می‌خواهی در موضوعی عمیق شوی، در سطح می‌ماند. میخواهی سطحی برخورد کنی، تا فیها خالدون مسئله پیش می‌رود. میخواهی از جهان و جهانیان فارغ باشی، عاشق می‌شود. میخواهی در عشق غرقه شوی، تو را در نا‌امیدی از عالم و آدم غرق می‌کند. میخواهی فراموش کنی، ملکه ذهنت می‌سازد. میخواهی تا ابد به یاد داشته باشی، ثانیه‌ی بعد از یادت پاکش می‌کند. میخواهی بمیری، عمر نوح می‌کند. میخواهی زندگی کنی، خودش را تا آخر این خط هم نمی‌رساند.

اشتباه است اگر فکر کنم لحظه‌ای به فکر بقای من است. به حال خودش که بگذارم، تا مرا به نابودی و نکبت نکشاند ول کُنم نیست. طوری شده که در حساب سختی هر کار، مقاومت مغزم بیشتر از بقیه‌ی مشکلات و مصائب سهم دارد.

اما چرا آخر؟ اصلا من نمی‌فهمم اگر این مغز من است، پس آن موقع که با هم دست به یقه هستیم، من دارم از چه چیزی دستور می‌گیرم؟ با چه چیز دارم فکر می‌کنم؟ اصلا کی دارد با کی مبارزه می‌کند؟

کسی هم نیست بیاید میانجی‌گری کند، بگوید: صلوات بفرستید آقا جان، زشت است به خدا. قلب و معده و کلیه چه می‌گویند آخر. دست ما را بگذارد توی دست هم و وادارد روی هم را ماچ کنیم. بگوید: با هم به از این باشیم که با خلق جهانیم.

هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

خیلی دلم می خواهد بنویسم، اما از چه چیز؟ از خودم می پرسم از چه بنویسم که لایق نوشتن باشد؟ درست مثل وقت‌هایی که خیلی دلم می‌خواهد با کسی، دوستی یا آشنایی حرف بزنم و از خودم می‌پرسم آخر از چه چیز؟ سلام و حال‌، احوال و چطوری را رد کنیم و برسیم به چه خبر؟ درست سر همین پیچ " چه خبر" من شبیه راننده‌ی نابلدی دست و پا گم ‌میکنم و از ادامه‌ی راه در‌ می‌مانم و از شروع گفتگو پشیمان می‌شوم. چه خبر؟ هیچ. خبر خاصی نیست. 

در زندگی من هیچ خبر خاصی نیست که بشود در موردش به کسی گفت. نه اینکه همان همیشگی باشدها، نه. اما خبر خاصی هم نیست. آخر شما فکر کنید سالی، ماهی یک بار با کسی سر صحبت را باز کنید و هیچ خبر خاصی هم نداشته باشید‌. نه ازدواجی، نه طلاقی، نه مهاجرتی، نه استخدامی، نه اخراجی، نه جایزه‌ای، نه جزائی. هیچ. هیچ خبر خاصی نیست. اما تا دلت بخواهد خبرهای غیر خاص هست. مثل ایده‌های جذابی که هر روز نزدیک صبح و در خواب و بیداری بر تو نازل می‌شوند و تو هیچ وقت پیشان را نمی‌گیری، مثل زخم تازه حواس پرتی روی دستت، مثل ماکارونی شفته اما بسیار خوشمزه دست‌پختت، مثل خانه‌ی تازه کشف شده‌ای در محله که به لیست " خانه‌هایی که ای‌کاش زندگیشان کرده‌بودم" اضافه شده است، مثل پوسته پوسته شدن ناخن‌هات، مثل کتاب تازه‌ی شیرینی، مثل خریدن اولین پیراهن زرد رنگ زندگیت، مثل همان بحث‌های همیشگی با مامان، مثل قشنگ بودن آسمان دم‌دمای غروب، مثل گرفتگی گردنت که پیرت را درآورده، مثل موهای سفید جدید، مثل شکستن ساعت شنی هدیه مریم، مثل تماشای یک فیلم خوب، مثل دور بودن و دورتر شدن‌های پیوسته، مثل دلتنگی‌های بی‌وقفه. مثل هزار چیز غیر خاص دیگر که هیچکدام نمی‌توانند خبرهای خاصی باشند که وقتی آدم بعد سالی یا ماهی با کسی سر صحبت را باز می‌کند، و او در‌می‌آید و ازت می‌پرسد که چه خبر؟ برگردی و با هیجان بهش جواب بدهی که مثلا، وای اگر بدانی چه اتفاق‌هایی این مدت افتاده و بعد ته اتفاقت این باشد که برای اولین بار توی زندگیت یک پیراهن زرد برای خودت گرفته‌ای. نمی‌شود.

 

جهان به کام من اکنون شود

لحظه‌های این چنینی واقعا زندگی رو دوست دارم. خونه جارو کشیده، ساکت و تمیزه، نورِ غروب سایه‌ی پنجره رو روی دیوار مقابل انداخته و یه پنجره‌ی دیگه روی دیوار ساخته، غذا روی گاز آماده‌ است، نون سنگک تازه لای سفره‌ نشسته، هوا هنوز خنکه، لباسهای شسته شده کنار شوفاژ پهن شدن و خونه بوی نرم کننده میده. من دوش گرفته و مرتب و تمیز، پیراهن زرد دوست‌داشتنیم رو پوشیدم، نشستم روی مبل، دفتر دستکم هم کنارم. روز شلوغی رو پشت سر گذاشتم. کلی کار کردم و خسته‌ام. اما میخوام درس بخونم و نرم‌افزار‌هام رو جلو ببرم. قبلش ولی یه وعده‌ی دیگه آگهی‌ها رو چک میکنم بلکه بختمون باز بشه. مریم کلاس موسیقی ثبت‌نام کرده و میگه به عشقش اضافه‌کاری وایمیسته. خدایا میشه من هم این روزا یه کاری پیدا کنم، خسته بشم اما به عشق چیزها یا کسایی که دوستشون دارم اضافه‌کاری وایستم. نه فقط من، که همه آدم‌های مثل من.

سمفونی می‌شنوم که مردگان می‌نوازند

می‌توانم آیدا باشم و آتش به پا کنم. آتشی که فقط مرا بسوزاند و تمامم کند‌. خشمم. نفرتم سراسر. مهر در من گمشده. وقتی دارم می‌نویسم، چشم‌های خودم را روبه رویم میبینم، نگاهم شبیه نگاه ماهی محتضریست که آنقدر بالا پایین پریده که خودش را زخمی کرده. به آب که نرسیده هیچ، مرگ را به خود نزدیک‌تر کرده.
جنون در آغوشم گرفته انگار. هر لحظه می‌تواند مرا وادار به رقصی ویرانگر کند. دور خود بچرخم، بزنم، بشکنم، خرد کنم یا حتی خون بریزم. خون خودم را. آی. بلاخره کار خودشان را کردند. پاک عقل از سرم پریده. هوا سرد است. میانه‌ی آتش گرم خواهم شد؟

در سر عقل می‌باید

خواجه جان شما تا حالا موقعیت داغ شدن کله را تجربه کرده‌اید یا نه؟ اصلاً چنین اصطلاحی در ولایت فارس داشتید؟ در آبادی ما این اصطلاح آنقدر رایج است که هی راه به راه هر اتفاقی می‌افتد، کله‌مان داغ می‌شود. امروز هم دقیقا وقتی داشتم هن و هن، کیسه‌های خرید را از سربلایی با خودم بالا می‌کشیدم، به عکس‌های پرسنلی که گرفته بودم فکر کردم و کله‌ام شروع کرد به داغ شدن. هی بیشتر بهش فکر کردم هی اوضاع خراب‌تر شد. نه که عکس‌ها مشکلی داشته باشند. یعنی اصلا هیچ مشکلی پیش نیامد. درحقیقت کله‌ام از مسئله‌‌ای که از سر بی‌احتیاطی می‌توانست پیش بیاید داغ کرده بود. امروز بلاخره، بعد از یک دنیا اکراه و اهمال در کارهای اداری، قبل از ظهر رفتم پلیس+۱۰. خیال می‌کردم دوباره با چند نفر عالِم دهر قرار است روبه‌رو شوم تا با رفتارشان به من بفهمانند که خنگترین، بی‌سوادترین و نادان‌ترین موجود دنیا هستم. اما هم آقای پذیرشی، هم خانم عکاس‌باشی و هم خانم گواهینامه‌ای به شکل عجیب و بعیدی مهربان و با حوصله از کار درآمدند و واضح و کامل همه‌ را راهنمایی می‌کردند و کارشان را راه می‌انداختند. چشم‌هایم روشن شد و کارم هم فورا تمام شد. پیاده راه‌ افتادم سمت خانه. با خودم گفتم اگر در مسیر آتلیه‌ای ببینم و بتوانم همین امروز عکس‌ پرسنلی جدید هم بگیرم عالی می‌شود. خواجه جان، به لطف خسروان مملکت، که صلاح ما را در دور ماندن از امکانات اولیه زندگی دیده‌اند، از راهنمایی مسیریاب‌ها هم محروم بودیم. گفتم خیابان‌ها را ول می گردیم تا بلاخره یکی پیدا کنیم دیگر. زیاده گویی نکنم، بلاخره از دور تابلو یک عکاسی را دیدم و انگار که تشنه‌ی به آب رسیده‌ای، پریدم تو و گفتم: عکس پرسنلی می‌خواهم. مغازه‌ی کوچک و تاریکی بود که با پارتیشن و پرده دو قسمت شده بود. مرد جوانی از پشت میز سرش را بلند کرد و گفت: پشت پرده آماده بشید، صدام کنید بیام بگیرم. من هم رفتم و تلاش‌های بیهوده‌ای برای مرتب کردن ابزار شکنجه‌ روی سرم، یعنی مقنعه کردم. آقای عکاس باشی آمد و هی عکس گرفت هی دیدیم ما چقدر زشت و کج و معوج می‌افتیم آخر. آقاهه میگفت کمی بشاش‌تر باشید، با چشم‌هایتان بخندید. بنده‌ی خدا، صورت من دو حالت بیشتر ندارد، یا با همه‌ی ۳۲ دندانم دارم می‌خندم یا با جدیت ریاضیدانی که می‌خواهد مسئله‌ی کولاتز را حل کند ابرو توی هم کشیده و اخم کرده‌ام. حالا چشم‌هایم را چطور بشاش کنم آن هم وقتی این بختک روی سرم نشسته. به قاعده یک نخود اگر اعتماد به نفس داشتم همان هم به باد رفت. اما عکاس‌باشی با حوصله بود، همانجور که پشت دوربین ایستاده بود راهنماییم می‌کرد کجای مقنعه‌ام را مرتب‌تر کنم، بیشتر تا کنم، جلو بکشم یا نوکش را کدام سمتی تیز کنم. دفعه‌های قبل همیشه عکاس یا کمکش خانم بود و خودش سر و سامانم می‌داد اما این مرتبه من هی بلند می‌شدم می‌رفتم جلوی آینه و خودم را مرتب می‌کردم اما تا مینشستم روی صندلی مقنعه‌ی لعنتی دوباره به هم می‌‌خورد. غلطی کردم و با عجله آمدم اینجا. باز مثل همیشه از کلافه کردن آدم‌ها و مزاحم شدن ترسیدم و بعد از چندتا عکس که دیدم همه‌شان در بد بودن مسابقه گذاشته‌اند، گفتم: نمیدونم، یک کدوم که خودتون صلاح می‌دونید رو چاپ کنید بهم بدید دیگه. آقای عکاس‌باشی خندید و گفت: ده دقیقه روش کار می‌کنم بهتر میشه. از پشت پرده آمدیم بیرون و دیدیم مشتری جدید آمده. یک دختر نوجوان و مادرش می‌خواستند برای مدرسه عکس بگیرند. نشستم منتظر که کار عکاس‌باشی تمام شود. تمام که شد دیدیم از عکس ما آدم دیگری ساخته. یعنی عکسه من بودم‌ها، اما من نبودم. ولی دیگر حوصله‌ام نمی‌کشید، گفتم همان را چاپ کند. گفت اگر دوست ندارید، می‌توانیم دوباره بگیریم، تعارف نکنید. گفتم نه و چند دقیقه بعد عکس‌ها‌ی خود غریبه‌ام را گرفتم و آمدم بیرون. برای خانه خرید‌ کردم و آرام آرام داشتم راه می‌آمدم که فکر کردم چه کار اشتباهی کردم‌ها. چه حماقتی اصلا. یعنی قدِ آن دختر بچه عقل نداشتم که بفهمم آدم تنهایی برای عکاسی نمی‌رود آن هم وقتی که عکاس یک مرد تنها توی مغازه‌ای تنگ و تاریک است. گیرم اصلا آن آقا انسان، آن آقا شریف، من چه بر سر شعورم آمده که همچین بی‌احتیاطی میکنم. مستقل بودن خوب هست اما بی عقلی نه. من خودم خوشبین‌تر یا سهل‌انگار تر از این حرف‌هام اما مامان در آن لحظه در من حلول کرده بود و هی عصبانی‌تر میشد و میگفت: تو زندگی که نمیشه هر دقیقه به عقب برگشت، آدم باید حواس‌جمع و محتاط باشه. یه بار شانس میاری، دو بار شانس میاری. ولی وقتی به بی‌احتیاطی عادت کنی، ممکنه دیگه یه جا نا‌غافل شانس نیاری و بعد تعجب کنی. کار یه بار میشه دختر. 

آه! متاسفم خواجه، ترجمه هیچ وقت حق مطلب را ادا نمی‌کند. خلاصه که شانس آوردم امروز کارم به آدم‌های درست افتاد و‌ اِلا خودم که عقلم را فرستاده‌بودم مرخصی. شاید هم تاثیر این مقنعه نکبت بود و تعقل را از من گرفت. باید آتشش بزنم. اما صادقانه و متاسفانه بار اولم هم که نبود و آدمیزادی که من باشم چنان در اندیشیدن کند و سستم که هیچ اعتباری به عقلم نیست انگار.
خواجه می‌گوید: بدت نیایدها مینا، ولی
در مذهب طریقت، خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی، بی معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

_ چشم خواجه جان. چشم.
 

نقطه پرگار وجود

بهارِ من یا شهرزادم یا شاید هم سهیلِ مامان، یا هر کدوم که تقدیرتون به این دنیا اومدن باشه، میدونی نباید هیچ‌وقت به مامان بگی که مرکز جهان نیست. حرف درستیه اما آدم نباید هر حرف درستی رو که به مامانش بگه. من این کار رو کردم و حالا یک ماهه مثل چی پشیمونم. هی همش فکر میکنم یه روزی هم تو برمیگردی و به من میگی: ببین مامان! تو مرکز جهان نیستی! 

معلومه و من هم اینو میدونم. اما فکر کن، موجودی که وجودش رو از تو گرفته و عشق بی‌انتهایی رو باهاش تجربه کردی، حالا چنان از تو دور شده که برمیگرده و چنین چیزی رو به تو میگه. غصه‌ی خیلی زیادی داره و وای بر من که اینطور بی‌پروا چنین غمی رو به مادرم تحمیل کردم. 

به خاطر همین میگم که شما بهتره این کار رو نکنید. آدم حالش از خودش به هم میخوره. 

شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

سارا می‌گفت من تو تله‌ی یادگیری افتادم. چون بعد از ده سال کار، همه‌ش فکر می‌کنم هیچی بلد نیستم و به درد هیچ کاری نمی‌خورم و هی دوره و کلاس هست که ثبت‌نام می‌کنم تا همه چیز رو یاد بگیرم و بعد از کسب شایستگی لازم کاری رو شروع کنم. اما امروز فهمیدم که فقط همین نیست. اتفاقی که افتاده بزرگتر از این حرف‌هاست و این به اصطلاح تله‌ی یادگیری تنها بخشی از اونه. امروز فکر کردم که همه‌ی این‌ها نتیجه کمال گرایی زیاده. کمال گرایی هم از او حرف‌هاست که تو خودش یجور خود بزرگ بینی داره. شبیه وقتایی که از کسی می‌پرسی از بدی‌های خودت بگو و طرف میگه گذشت زیاد یا مهربونی بیش از اندازه. خلاصه یجوریه. برای همین ترجیح میدم اول تعریف کنم بعد ببینم چه اسمی میشه روش گذاشت. ماجرا از این قراره که من هم مثل همه‌ی عالم و آدم اتفاقاتی رو توی دلم آرزو می‌کنم و توی سرم نقش خیالیشون رو می‌بافم. اتفاق‌های ریز و درشت. از قبولی توی فلان دانشگاه و برگزاری ژوژمان فلان درس و دفاع پایان‌نامه گرفته تا یه دیدار دوستانه، یه سفر، داشتن کار مورد علاقه یا پیدا شدن عزیز ناپیدا و هزار چیز دیگه. ذهنم حداقل توی خیال جزئیات‌پرداز قهاریه. اتفاق‌ها، دیالوگ‌ها، لباس‌ها، نور، حرکت‌ها، عناصر فضا لبخند‌ها و گریه‌ها رو میسازه. اما درست وقتی که توی واقعیت موقعیت عینی این خیال، خواسته یا آرزو پیش میاد، پا پس می‌کشه. بذارید با مثال واضح‌تر بگم. مثلاً من چند هفته بود که دلم هوای تهران رو کرده بود‌، هوای دیدن دوستام و گپ زدن با‌هاشون. از طرفی هم دلم بودن تو یه جمع شاد رو می‌خواست. عمیقا می‌خواستم برای ساعاتی خودم و اطرافیانم شاد باشند. حالا دوست عزیزی من رو برای جشن عقدش به تهران دعوت کرده. و فکر می‌کنید اولین واکنش ذهنی من چی بود‌؟ این که چطور بگم نمیام. یا مثلا همونطور که قبل‌تر نوشتم، مدت‌هاست دارم دنبال کار می‌گردم. اما نوبتش که می‌رسه و از جایی باهام تماس می‌گیرن، برای رفتن به مصاحبه اکراه دارم و تقریباً هر بار بعد از مصاحبه دعا می‌کنم که بهم زنگ نزنن و من رو قبول نکنن. احساس می‌کنم تنها دوست نداشتنم ، نابلد بودنم یا بی‌ربط بودن اون کار دلیل این اتفاق نیست. من توی تله‌ی ترس گیر کردم. ترس از اینکه هیچ کدوم از اتفاق‌های پیش رو شبیه اون چیزی که من خیال کردم و منتظرشونم نیستند. یا دقیق‌تر و مهمتر از اون، "من" توی این اتفاق‌ها اون آدمی که ازش راضی باشم نخواهم بود. مغزم منطقاً این رو می‌پذیره که هیچ چیز و هیچ کسی کامل نیست اما در عمل کارش رو درست انجام نمی‌ده. در عمل دقیقاً هیچ کاری انجام نمی‌ده. و من نمی‌دونم آیا واقعا از مواجهه با این واقعیت متفاوت می‌ترسه؟ واقعیت در مقایسه با خیال اغلب ناقصه به هر حال. اما در واقعیت وقتی من همه‌ی شیت‌هام کامل یا خوب نیست آرزو می‌کنم که وقتی دارم میرم سر ژوژمان از پله‌ها بخورم زمین و پام بشکنه ولی کار ناقص به استاد تحویل ندم. در واقعیت همیشه چیزی هست که من بلد نیستم و سوالی هست که جوابم بهش "نمی‌دونمه" اما من منتظرم همه چیز رو یاد بگیرم و بعد برم سر‌کار. در واقعیت برنامه‌ریزی برای سفری که مطمئنی حالت رو بهتر می‌کنه و اجرا‌ی اون زمان و هزینه میطلبه اما من ترجیح میدم عذر‌ی بتراشم و بگم نمیام و توی همون حال مزخرف خودم بمونم. در واقعیت مسلماً وقتی دارم از خونه میرم بیرون کسی ازم می‌پرسه کجا؟ و من چون حس می‌کنم با این سوال آزادیم ازم گرفته میشه، پس کلاً پام رو بیرون نمی‌ذارم. نمی‌دونم. شاید اصلاً بین این‌ها نقطه اشتراکی نیست و هر کدوم از سر چشمه‌ی متفاوتی آب می‌خورند. اما شاید هم هست و اون راحت‌طلب شدن مغزمه. یا به شکل احمقانه‌ای ترسو شدنش. نه تعمداً بلکه به صورت غریزی مغزم در برابر کوچکترین تغییری، حتی چیز‌‌هایی که مدتها آرزومندانه منتظرشون بوده، داره مقاومت بیش از اندازه‌ای میکنه. پای هر کدومشون که به واقعیت می‌رسه، اون از در پشتی پا به فرار می‌ذاره. رنج ماجرا اونجاست که اگه مجبورش کنم تن بده، خوره میشه و میافته به جونم و با هزار بهانه و ادا‌ اطوار اون موقعیت رو به کامم زهر میکنه و اگر هم تن به خواسته‌اش بدم، بعدِ از دست دادن این موقعیت‌ها با حسرت و آرزومندی همچنان دقم میده. میشه یه آرزومندِ همیشه پشیمان. پشیمانی احساسیه که آدم نسبت به اتفاق‌های گذشته داره. اما با این تفاسیر، برای من احساسیه که در لحظه دارم. در لحظه‌ی گرفتن هر تصمیم، افتادن هر اتفاق من ازش پشیمونم چون اونی که میخوام نیست یا نخواهد بود و مغز من از همه‌ی این‌ها می‌ترسه.

نمی‌دونم. شاید هم مسئله جسمیه و فقط چرخه‌ای توی بدنم به هم ریخته. هورمونی، چیزی تولید نمیشه یا بیش از اندازه داره تولید میشه. شاید همه اینا از غذاست. اصلاً به قول سارا همش به خاطر این روغناست. چه بدونم. ولی خلاصه که میبینی چه گیری کردیم دست خودمون خواجه جان؟! حالا شما می‌گید اسم این مرض رو چی بذاریم؟

- میبینم مینا و صد بار به تو گفتم:

ورای طاقت دیوانگان ز ما مطلب

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

- بله، با تشکر از شما و شیخ پس.