خواجه مینا

که بر من و تو در اختیار نگشاده ست

نرسیدن به آرزوهای کوچک و رویاهای دم دستی غم انگیزتر از ناکام ماندن در مسیر آرزوهای بزرگ است. 

شما اینطور فکر نمی کنید؟ خواجه که می گوید:

 خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات

چه‌هاست در سرِ این قطره مُحال‌اندیش!

من هم می گویم: پس که اینطور، حالا دیگر فکر کردن به آرزوهای کوچک هم شده مُحال اندیشی! وَه که چه زندگی رقت انگیزی پس!

نه، اینطور درست نیست. باید تعادل را حفظ کنم. قلبم از یأس سنگین شده امروز. باید قبل از خواب دو قطره امید بچکانم تویش. 

و کجا بجویم امید را؟   

بله، در پناهگاه های همیشه؛

 طبیعت، موسیقی، خاطرات و کاغذهای سپیدِ دعوت کننده.

 

 

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

جانِ خواجه اگر چند ساعت پیش سراغم آمده بودی، سگی بودم در حال دریدن همگان. حقیقتاً روز دردناکی را پشت سر گذاشتم. اما خب حالا دیگر همان پشت نشسته. درد تخفیف یافته و من هم به خوی آدمیزادی برگشته‌ام. وقت‌هایی که اینجور به مرگ می‌افتم، زمین و زمان را قسم می‌دهم که اگر این مرتبه هم به خیر بگذرد، تمام شود یا فقط کمی، کمی آرام بگیرد، دیگر حتماً می‌روم و طبیبی پیدا می‌کنم که علاج دردم شود. بله، طبیب. چون به قول لیلا این روزها دکتر زیاد است اما طبیب نه. ولی تا خوب می‌شوم همه چیز را می‌سپارم دست باد فراموشی و بهش سفارش می‌کنم که حالا حالاها یاد من نکند. ولی خب، باد فراموشی هم فراموش کار است و هر چند وقت یکبار دردم تازه می‌شود. اما این مرتبه دیگر باد را دست خالی راهی می‌کنم و خودم و دردم را برمی‌دارم و می‌روم پی دارو و درمان. 

چند سال پیش روی موضوع "پزشک هراسی کودکان" کار می‌کردم و همان موقع‌ها سرمای بدی خوردم که تا دو هفته مرا زمین زد. و همان موقع دو شب پشت هم، لیلا به ضرب و زور مرا برد درمانگاه. و هر دو شب تمام طول مدتی که زیر سِرُم دراز کشیده بودم قانعم می‌کرد که باید موضوعم را به "پزشک هراسی بزرگسالان" تغییر بدهم و خودم هم بشوم اولین مورد مطالعاتی. 

گمانم باید حرف لیلا را گوش می‌کردم.  

 

 

مگه میشه به جون خرید این همه بی بهاری رو

به از شما نباشه خواجه جان، بعضیا چیا ساختن، چیا گفتن، چیا خوندن. صد بار گوش می‌کنم و هر صد بار ته دلم خالی میشه. نمیدونم، یه جوری میشه خلاصه. اصلاً من حرف نزنم بهتره. فقط این قطعه همراه با گوشی و چشمان بسته توصیه میشه.

در میان جوانان چمن

یک متر و خورده‌ای از خدا قَد گرفته‌ام و حالا یک مترش فقط درد است. این یک سال گذشته پاک اوراقی شده‌ام. 

خواجه طعنه می‌زند که درد کهنه‌ی سال‌ها پهلوان بازی درآوردن و بی‌احتیاطیست که حالا خودش را نشان داده.

 نمیدانم. خلاصه که از اولین مهره‌ی گردنم تا آخرین مهره‌ی دنبالچه‌ام درد می‌کند. یک لحظه‌هایی چنان دادم درمی‌آید که می‌گویم هر آن ممکن است بدنم از کمر دو نیم شود. سرَم هم که همه‌اش روی گردنم سنگینی می‌کند. 

خواجه می‌خندد و می‌گوید: چیزی توش نیست که، برای چی سنگینی میکنه آخه؟!

باشد خواجه جان. بلاخره یک روز تیر آه ما هم ز گردون بگذرد، فلذا شما رحم کن بر جان خود، پرهیز کن از تیر ما.

بگذریم. امروز همین که چشم باز کردم، دیدم عزمم را جزم کرده‌‌ام بروم رانندگی یاد بگیرم. راستش خیلی اُفت دارد توی این سن و با این گیس‌های سفید هنوز ندانم پدال ترمز کدام و گاز کدام است. البته که تنها وسیله نقلیه‌ی محبوب من هنوز هم دوچرخه است ولی به هر حال بلند شدم و رفتم آموزشگاه نزدیک خانه. دیدم باید قبلش بروم پلیس +۱۰ و عکس هم باید بگیرم. پس ثبت‌نام ماند برای بعد. رفتم کتابخانه. من عاشق دیدن آدم‌های کوچکتر از خودم هستم. عاشق تماشای بچه‌هایی که مدرسه می‌روند، دیدن نوجوان‌هایی که برای کنکور می‌خوانند و عاشق تازه دانشجو‌ها. دیدنشان حس مادرانه‌ای به من می‌دهند و دلم برایشان غنج می‌رود و از همان ته و توی دلم برایشان آرزو می‌کنم که زندگی خیلی خیلی بهتر از چیزی که من و قبل از من‌ها تجربه کردند، در انتظارشان باشد. این همه گفتم که بگویم چرا رفتم کتابخانه. ایجاز چیز خوبی هست اگر من یاد بگیرم. وسط بچه‌های کنکوری چند ساعتی نشستم و بی حواس پرتی، دوره نقشه خوانی را جلو بردم و بعد هم دوره نرم‌افزارم را. برگشتنی تازه توی اتوبوس نشسته بودم که دیدم درست بالای سرم بلندگوی رادیو دارد می‌خواند: به لاله‌ی در خون خفته، شهید از جان شسته. جَلدی پریدم و جایم را عوض کردم که اقلا کمی از منبع صدا دور شوم. از شکل و شمایل شهر هم که حرف نزنم بهتر است. آدم را تا حد بیزاری از همه‌چیز اشباع می‌کنند. ولش کن خواجه، حتی نمی‌خواهم حرفش را بزنم. برگشتنی برای خواهرم گل خریدم. برای برادر‌م هم کیک یزدی بدون کشمش. به یاد بچگی‌هاش که موقع برگشتن از مدرسه برای ابر کوچک قشنگم نان دارچینی مغزدار می‌خریدم. حالا برای من ابرِ گنده‌ای شده که گه گاه صدای آسمان غُرنبه می‌دهد. کِی این قدی شدیم آخه ما؟ 

حالا شما خواجه جان، بگو که چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟ هان؟!

راستی نه از آن شرکته زنگ زدند نه هیچ‌جا و هیچ کس دیگری. حالا تا فردا.

ای دل، شباب رفت

اجازه بدهید کوتاه و مختصر بگویم که امروز هیچ کاری نکردم و حالا از فرط خستگی حتی نای غذا خوردن ندارم. و ساعت نه نشده خودم را به رخت خواب عزیزم دعوت کردم. البت جان خواجه، هیچی هیچی هم که نبود. اما راستش همین خستگی که ذکرش رفت حوصله شرح ما وقع برایم نگذاشته. حتی حال لفظ قلم نوشتن هم ندارم. صبحی، دیر‌تر بیدار شدم و باز بی صبحانه نشستم پای کلاس‌های نقشه خوانی. دو جلسه‌ای نگاه کردم و بعد بلند شدم خانه را جمع و جور کردم. همین جور جمع و جور می‌کردم و می‌دیدم نخیر، اوضاع خیلی خراب است. برداشتم همه‌جا را گرد‌گیری کردم، مبل‌ها را جابجا کردم و جارو کشیدم و سرامیک‌ها را هم پاک کردم. بعد ‌از ظهر بود که بلاخره تمام شد و بعدش، بدون ناهار، رفتم حمام. از اینجا به بعدش ولی دیگر هیچ کاری نتوانستم بکنم. گفتم که، حتی نای غذا خوردن هم ندارم. پس هیچی دیگر. البته چرا. همینجور که دراز کشیده‌ام بلکه کمر دردم آرام شود، برای چند جای بی ربط دیگر توی این شهر رزومه فرستادم. بعدش هم رفتم و موقعیت‌های کاری با ربط و مورد علاقه‌ام توی تهران و شهر‌های دیگر را نگاه کردم و دو کیلو غصه خوردم و یک کیلو هم ذوق کردم برای کسی که می‌تواند از این فرصت‌ها استفاده کند. آخرش هم ته دلم یک دو مثقال خودم را سرزنش کردم که چرا نشستی فرصت بیاید در خانه را بزند؟ چرا خودت فرصت نمی‌سازی؟ بله، راستش راهش را کمی بلدم ها، اما مدتیست جرئتم را گم کرده‌ام. باید آگهی کنم توی روزنامه بلکه زودتر پیدایش کنم و خودم فرصتی را که منتظرش هستم بسازم. حالا باشد تا فردا. گفتم فردا، شاید از این شرکتی که رفتم مصاحبه خبر بدهند. هنوز خودم تصمیم قطعی نگرفته‌ام اما. گاهی می‌گویم شاید یک کم دیگر هم صبر کنم بلاخره موقعیت بهتری پیدا کنم. ولی خودم هم دارم می‌گویم "شاید". دو دقیقه بعد همه مصیبت‌های این مدت بیکاری را به خودم یادآوری می‌کنم و می‌گویم اگر زنگ بزنند حتماً قبول می‌کنم. حالا این هم باشد تا فردا. اصلاً شاید زنگ نزنند. حالا هر چه خیر باشد، من که دیگر حتی نای فکر کردن هم ندارم. وانگهی خواجه جان شما خودت می‌گویی:

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

 

بله، عاقبت...

نهان کی مانَد آن رازی

حسب الامر خواجه که گفتند بنویس، آمدیم بنویسیم امورات و احوالات امروز چطور گذشت. همه چیز طبق برنامه. البت نه جزء به جز، بلکه کلاً. جان خواجه همینم از من بسیار مقبول است. الغرض سعی زیادی می‌کنم که ساعت خوابم را منظم کنم، قبل از یک شب بخوابم و قبل از هشت هم بیدار شوم. به حمدلله این مورد، بدون زحمت نائل شد. چند وقت پیش، بدون هیچ برنامه‌ای، یک هفته‌ هر روز کارهایی که در طول روز میکردم را همراه با مدت زمانی که طول می‌کشیدند یادداشت کردم. یکی از این کارهای ثابت، مرتب کردن اول صبح خانه است که حدود دو ساعتی وقت می‌گیرد. برای همین هم طبق نتایج واصله، دو ساعت گران‌بها را به این کارهای به غایت بیهوده، به غایت بیهوده میگم به غایت بیهوده می‌شنویا، خلاصه به همین‌‌ها اختصاص دادیم. بعدش ولی فی‌الفور، با شکم خالی و بی ناشتایی نشستیم پشت سیستم و پای جلسه جدید دوره نقشه‌خوانی. واقعیت این است که نقل بیهودگی مراسم صبحانه در خانه ما و اعراض این حقیر در شرکت در آن مجال بیشتری میطلبد، اما فقط همین‌قدر بگویم که این وعده حتی از کارهای خانه هم بر من سخت است و برای همین اغلب اوقات ازش صرفنظر می‌کنم. القصه ما گرم درس خواندن بودیم که خواهر و برادر، سیر از صبحانه، سراغ ما آمده و بنای پیچیدن به پروپای مبارک گذاشتند. حالا هی من حوصله کردم، هی اونا سوء‌استفاده کردن. آخر سر تصمیم بر این شد برای تخلیه انرژی بزرگواران سه دست گیم بزنیم و خوب که حال هم را گرفتیم، هر کس برود سی کارهای خودش. اما بعد از گیم دوباره خانه مرا صدا میزد. میگفت که آب گل‌ها را باید عوض کنم و پژمرده‌ها را بردارم و به آن یکی گلدان‌ها هم آب بدهم. تازه من به همه‌شان حال دادم و جای آب خالی، آب‌قند بهشان دادم. بلاخره بعد از این وقفه‌ها سعادت برگشتن به درس و مشقمان را پیدا کردیم. ساعت سه بعد‌ازظهر، قرار مصاحبه داشتم و منت برادر را کشیده بودم تا مرا ببرد به ناکجایی که کارخانه آنجا بود. متاسفانه چون خَرم روی پل بود تمام طول مسیر آهنگ‌های مزخرفش را تحمل کردم و لب نزدم. تقریباً به موقع رسیدیم و مصاحبه هم بد نگذشت. اما پیشتر گفتم که به این موقعیت کاری، ناچارم نه مشتاق. ارفاق می‌کنم که نمی‌گویم به این زندگی. به کی؟ به خودم. تلاش بی‌خودی میکنم تا امید را به خودم تلقین کنم. بگذریم. عاقبتِ گرسنه ماندن، سردرد‌های مرد‌افکن گرفتن است که من هیچ وقت ازشان درس نمی‌گیرم و هی این کار شنیع را تکرار می‌کنم. برای همین تا برگردیم خانه، دو روده به جان هم افتادند و سرمان هم شد بازار مسگرها. لباس نَکَنده، نشستم پای سفره و مثل وحشی‌ها غذا خوردم. بله، من مریضم که این طور به خودم گرسنگی بدهم. خدا هم شفایم نمی‌دهد فعلا. روده‌ها با هم دست دادند و صلوات فرستادند ولی توی سرم هنوز اوضاع شلم شوربا بود. نمی‌دانم جدیداً، البته نه خیلی جدیداً ها، مثلاً همین ده، دوازده سال پیش، بازار مسگرها رفته‌اید یا نه. آنقدر سوت و کور است که به نظرم باید در این تشبیه تجدید نظر کنیم. بگذریم. سر درد و سنگینی بعد از ناهار بهانه دست خواب داده بود اما من با نبردی جانانه، یک ساعت تمام جنگیدم و مقاومت کردم. چند‌تا کتاب طراحی مبلمان هست که باید بخوانمشان و خودم را سر‌گرم آن‌ها کردم. لابه‌لا فکرهای شوم به جانم می‌افتادند و مگر می‌گذاشتند بفهمم کتاب چی می‌گوید. موگیوارا جان متاسفانه هر کاری می‌کنم تهش ناغافل بیل به دست میافتم به جانِ باغچه‌ی گذشته‌. اشتباه است، میدانم‌. اما این جور موقع‌های ناچاری انگار می‌جورم که یک مقصر پیدا کنم و همه‌چیز را بندازم گردن آن بنده خدا. بابا، مامان، فلان مدیر، بهمان دوست. اما مقصر اول و آخر، خودمم. سر دسته خلاف‌کارها و نکبت آفرین‌ها که بقیه را اجیر کرده و اجازه داده اینطور روی زندگیم تاثیر بگذارند. این فکرها واقعا عاقبت خوبی ندارد، بخصوص اگر سردرد هم داشته باشی. من هم خشم و سردرد را بهانه کردم و هی زدم توی سرم، دیدم کافی نبود، انگشت‌هام را محکم فشار دادم و گاز گرفتم. بعدش هم دو قطره اشک ریختم. میل به آسیب زدن به خودم دارم. میل به انتقام گرفتن ازش. بگذریم. بعد از این رقص پنهان جنون، دیدم بی‌خیال برنامه و این‌ها، بخوابم بهتر است. باز آنجا امن‌تر است. حقیقتاً ساعت هشت و نیم شب زمان خوبی برای خوابیدن یک بزرگسال نیست. نصف شب آدم بیدار می‌شود و سه ساعت تمام مثل جغد به سقف چشم می‌دوزد، بلکه دوباره خواب به چشمانش برگردد. ما هم که نه اهل نماز شَبیم نه اهل خُمر که دوش یا رو سوی مسجد آریم یا که راه کج کنیم برویم ببینیم ملائک هم دارند در میخانه می‌زنند. که چی؟ که گِل آدم را بِسرشتن و به پیمانه بزنن. واقعاً که! آدم آخه! البته هر چه خواجه صلاح بدونن.
نا گفته پیداست که بنده در این لحظه همان جغدی هستم که به انتظار خواب نشسته. همینجور نشسته بودم که یادم آمد دو‌تا مورد آخر برنامه را می‌توانم در همین حالت انجام بدهم و تیک سبزشان را بزنم. یکی نوشتن برنامه فردا و یکی هم همین نوشتن از امروز. به سلامتی این دو قلم هم عاقبت به خیر شدند. 
برآورد اگر کنیم، امروز تا قبل از مصاحبه خوب بودم، بعدش غمگین و خشمگین و بعدترش اما آرام بودم. میانه‌ام با خودم ولی شکرآب است هنوز خواجه. به قول حضرتت: 

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر 


چه کنیم، حالا انشالله فردا از دلمان درمی‌آوریم.  
 

بطالتم بس، انشالله دیگه از فردا کار خواهم کرد

خواجه دلخور است که چرا این همه وقت سراغی ازش نگرفته‌ام. در می‌آیم که بهش بگویم: جان خواجه سرم خیلی شلوغ است. اصلاً نمیفهمم صبحم کی به شب می‌رسد. 

یادم می‌آید که خودش می‌داند دارم دروغ می‌گویم. می‌داند که روزهاست که هیچ کاری، مطلقاً هیچ کاری نمی‌کنم. صبح‌ها تا یازده دوازده، خودم را سر گرم خانه و کارهاش میکنم و باقی روز را تا خود شب یا مینشینم و هیچ کاری نمی‌کنم یا که دراز می‌کشم و هیچ کاری نمی‌کنم. دنبال کار می‌گردم البته. شش ماه است که روزی سه وعده، صبح، ظهر، شب همه‌ی سایت‌های کاریابی را بالا پایین می‌کنم. توی این گوشه پرت دنیا، دریغ از یک موقعیت کاری مرتبط با چیزی که توی دانشگاه خوانده‌ام. حتی یکی هم نبوده این همه وقت. دیگر زده‌ایم توی کار بی‌ربط‌ها. چند ساعت پیش از جایی که نقشه‌کش صنعتی می‌خواستند زنگ زدند. من نقشه‌کش نیستم اما چاره چیست. اینجا نهایتا همین گیرم بیاید که کمی به رشته و مهارت‌هام ربط داشته باشد. یاد دیالوگ شکیبایی و هدیه تهرانی توی "کاغذ بی‌خط" افتادم که توی ماشین خسرو با لهجه ترکی، همین که "ق" را "گ" و "ک" را "چ" میگن، میگوید: من نگشه چِشَم. نگشه میچِشَم. حالا من هم یه "نگشه چِش" می‌شوم. البته باید ببینیم مصاحبه فردا چطور می‌شود. دیروز حتی برای آگهی استخدام منشی هم رزومه فرستادم. کمی هم اینطور پیش برود، برای ظرفشور و نیروی خدماتی هم می‌فرستم. دیگر تا کی بیکار و بی‌پول بمانم. کار عار نیست، اما اینکه این همه سال برای چیزی تلاش کنی و حتی بهش نزدیک هم نشوی، اینکه همه‌اش تماشاگر جلو رفتن بقیه باشی و ببینی که دارند از تو که فقط درجا می‌زنی دور و دورتر می‌شوند، این که همه‌اش سر خوردگی باشد، خیلی زور دارد. زور دارد به خدا. برای منشی و ظرفشور و کارگر خدمات که لازم نبود این‌ همه خون دل بخورم. به جای این همه سال درس خواندن، بعد از مدرسه میرفتم سر همین کارها و حالا دیگر اینطور مفلس نبودم. نمی‌دانم. خودم هم کم تقصیر ندارم. شاید اگر سختی‌های تهران ماندن را به جان خریده بودم، اگر زود کم نمی‌آوردم، اگر کار کانون را ادامه داده‌بودم، اگر آدم پررو‌تری بودم، اگر پیشنهاد استادم را جدی گرفته بودم، اگر رک و روراست و به موقع توانسته بودم به بابا حرفم را بگویم، حالا اوضاع خیلی فرق میکرد. چه بگویم. به قول گفتنی نیمی تقصیر، نیمی تقدیر. یا به قول همین خواجه که گه گاهی زمزمه می‌کند: 

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده، تاوان از که جوید

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

میبینی خواجه، پاک آلاخون والاخون شده‌ام و هیچ جا هم نمی‌توانم بند شوم. عین این فراری‌ها هر دو روز یک بار جا عوض میکنم و اسم تازه روی خودم می‌گذارم. اما حقیقت این است که دلم برای خانه خودم تنگ تنگ شده. اینجا‌ها راحت نیستم‌. دلم خانه خودم را می‌خواهد ‌که بی تعارف پیژامه بپوشم و پاهام را دراز کنم و همانجور وعظ‌های دو سه صفحه‌ای بنویسم. دلم برای همسایه‌هایم هم تنگ شده؛ از عسل و مهسا و رهی گرفته که قدیمی‌های محل بودند برایم تا بهار و پادشاه نیمه‌جان و خیلی‌های دیگر. چه دلخوشی‌های کوچکی که ازمان دریغ می‌شود. دیگر صحبت بزرگترهاش را نکنیم که سنگین‌تریم.

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

ای کاش وارستگی یک جای واقعی بود. یک شهر یا محله یا خانه‌ای کوچک که من می‌رفتم مقیم آنجا می‌شدم. خودِ خودِ مدینه فاضله است زندگی در نقطه‌ای که هیچ انتظار و چشم داشتی از کسی یا چیزی نداری. زندگی‌ات را می‌کنی و منتظر هیچ چیز نیستی. اصلاً نیازی نداری که در این دور گردون چیزی به تو بازگردد. جان خواجه هر چه میکشم از همین بُعدِ مسافت تا وارستگی‌ست. جاده‌اش را پیدا کنم، بار می‌بندم، راه میافتم به سمتش. 

گفتم که ماه من شو

خواجه می‌گوید: اینقدر در خیالش سیر نکن.

می‌گویم: یعنی که بر خیالش راه نظر ببندم؟

خودش آه می‌کشد و ادامه می‌دهد: می‌دانم که شبروست او، از راهِ دیگر آید.

می‌گویم: خب پس دیگه چرت نگو.

خواجه می‌گوید: زشت است مینا، حیا کن.

چپ چپ نگاهش می‌کنم‌ و می‌گویم: کی به کی میگه! حالا نه که می‌خواهم مثل شما دیوان دیوان شعر برایش بنویسم. همه‌اش چند تا نامه است. کمی صحبت فراق، کمی شکایت روزگار و کمی دعای وصال. همین. بی حیاییست این؟!

خواجه پفی می‌کند و بلند می‌شود می‌رود. من را با خیال تو تنها می‌گذارد. تو؟! اصلاً چه شکلی هستی شما؟ دیدمت تا حالا؟ نه احتمالاً، آخر در خیالم هم صورتت را نمی‌توانم بسازم. وقت‌هایی که اینطور می‌نشینم با شما صحبت کنم، هیچ کدام از آدم‌هایی که در زندگی دیده‌ام در برابرم نقش نمی‌بندد. وانگهی هیچ به یاد ندارم لحظه‌ای ضربان قلبم از دیدن کسی دچار نوسان شده باشد. آه که این هم شده حسرت برایم. نکند من از سنگم یا قلبی ندارم؟ هان، خواجه؟

اما مگر می‌شود؟ پس من این‌ها را با چه برایت می‌نویسم؟ با قلبی سنگی که نشدنیست. 

نه! این‌ها را با قلبی به زلالی اشک برایت می‌نویسم. برای تو، عزیز ناپیدا.

عزیز من در این روزهای نامراد، نبودنت سنگین‌تر است و همین شده که بیشتر به خیال بودنت پناه می‌برم. اما خیال مخدریست که وقتی پا در واقعیت می‌گذاری تو را بیچاره‌تر و خمارتر از قبل می‌کند. به واقعیت که برمیگردم، قلبم هری پایین می‌ریزد و خالی می‌شود. از اینکه زمان دارد می‌گذرد و جوری می‌گذرد که در هیچ روزی امید دیدن تو نیست. می‌دانی من می‌ترسم. من آدم‌های عاشق را، توی فیلم‌ها، توی واقعیت، بین دوستانم یا هر جای دیگر که می‌بینم ترس برم می‌دارد. میبینم خیلی‌هاشان از من جوانترند و ترس برم می‌دارد. میبینم چقدر ازشان دورم و ترس برم می‌دارد. اما بگذار خودم و شاید تو را دلداری بدهم. من دیگر نمی‌توانم مثل یک نوجوان هفده هجده ساله دوستت داشته باشم. دیگر از من گذشته که اضطراب دیدنت جلوی مدرسه را داشته باشم. آن شور و هیجان بی‌پروا، که به خاطرت با هم‌کلاسی مدرسه دعوا کنم و مدیر و معلم و خانواده را عاصی، دیگر از من بر‌نمی‌آید. یا حتی نمی‌توانم مثل زمان دانشجویی، وقتی که بیست و یکی دو سالم بود،  عاشقت شوم. بهانه‌ای، جزوه‌ای، سوالی یا پروژه‌ای جور کنم بلکه بیشتر از یک هم‌کلاسی گوشه‌گیر به تو نزدیک شوم. از من گذشته که در کنارت، مدام دست و پایم را گم کنم، کلمه‌های جملاتم را پس و پیش بگویم و تو فکر کنی با چه آدم خنگی طرف هستی. گذشته که وسط سوال‌های استاتیک برایت شعر بنویسم یا فکر کنم برای ولنتاین خرس بیشتر دوست داری یا شکلات؟!

 راستش هر چقدر هم که آدم‌ها من را کوچکتر از سن واقعیم بنپدارند یا آشنا‌ترها بگویند که" وای فلانی، تو اصلا فرق نکرده‌ای. همیشه همینی" تاثیر چندانی در واقعیت ندارد. زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت* و من بزرگتر شدم. اما موقع گذشتن، درست مثل یک جیب‌بر حرفه‌ای، دزدکی خیلی چیز‌ها را هم با خودش برد. و می‌برد البته. و همینش ترسناک است. شاید الآن با خودت بگویی این چه طرز دلداری دادن است بشر؟! اما صبر کن عزیزکم، اصل حرفم مانده. اصل حرفم این است که ما هنوز زنده‌ایم. از فردا خبر نداریم اما وقتمان فعلاً تمام نشده. زمانی رفته و چیزهایی را با خودش برده. اما زمان دیگری جایش را گرفته و چیزهای دیگری با خودش آورده. و خدا می‌داند که چه زمان‌های کم یا زیادی در انتظار ما هستند. اصلا اینکه گفتم زمان مثل یک جیب‌بر حرفه‌ایست که ناغافل جیبت را خالی می‌کند و مفلس می‌گذاردت، تشبیه خیلی درستی نیست. در حقیقت او آنچه که با خود آورده بود را می‌برد. و من اگر به زمانی که حالا در دست دارم نگاه کنم می‌بینم که هنوز هم می توانم عاشقت شوم. می‌توانم شبیه جوانی در آستانه سی سالگی عاشقت شوم. همان اندازه محجوب، همان اندازه عمیق و همان اندازه بی‌تاب اما خود‌دار. نشد، عمری اگر بود، ده سال بعد هم می‌توانم مثل یک چهل ساله دوستت داشته باشم، بیست ساله بعد هم.حتی وقتی که مُردم هم. 

همینجوری که خواجه می‌گوید: 

که بر خاکم روان گردی، بگیرد دامنت گَردم.

 

بله عزیزم، قصه‌ی ما اینطور است.

 

 

از فروغ فرخزاد