خواجه مینا

آن میر غوغا را بگو، مستان سلامت می‌کنند

 

فهمیده‌ام که دلم نمی‌خواهد تنهایی لذت ببرم. دلم می‌خواهد زیبایی و خوشی را شریک شوم. دلم می‌خواهد در موردش گفتگو کنم. می‌گویم گفتگو، نه اینکه فقط من حرف بزنم. بگویم و بگوید. بشنوم و بشنود. فهمیده‌ام که دلم می‌خواهد تنهایی غصه بخورم. دلم نمی‌خواهد غم را با کسی شریک بشوم. اما دوست دارم آن بیرون کسی باشد که بخواهد خوشی و لذتش را با من شریک شود تا زیر سایه‌ی آن، غم من هم کوچک شود. آنقدر کوچک که اگر آخرِ آخرش، بعد از خوشی‌ها، در موردش گفتم، سهمِ عزیزِ من از غمِ من آنقدر کم باشد که انگار یک سنگ ریزه. به همین سنگینی. 

الا یا ایها الساقی

خواجه امر کرد، ما هم اطاعت کردیم. البت اول اولش نه، بعدش ولی چرا. آخر یک کاره درآمد که: بخوان!

گفتم: جانِ خواجه پا توی کفش ملائک نکن. نه تو جبرئیلی نه من محمد.

گفت: بگو‌. 

گفتم: به که؟

گمانم از اینکه غیر مستقیم خودش را داخل آدم حساب نکردم دلخور شد. اخم کرد، گفت: پس بنویس.

گفتم: از چه؟

گفت: از همین دور گردون.

گفتم: که هیچ بر مراد ما نرفت و نمیره.

گفت: دائماً یکسان نباشد حال دوران.

گفتم: ولی من غم می‌خورم خواجه. 

گفت: اشکال نداره. روش چیزهای دیگر بخور، بشوره ببره. 

گفتم: لا اله الا الله! برو توبه کن.

گفت: فکرت خراب است. من هر چه می‌گویم الهی و عرفانی‌ست. خودت توبه کن. 

گفتم: باشد. تو راست می‌گویی.

انگار که حوصله‌اش سر رفته باشد، راهش را کشید که برود و همانجور گفت: از ما گفتن. بنویس. از هر چه که می‌گذرد و نمی‌گذرد. آن وقت می‌فهمی که دائماً یکسان نباشد.

ما هم گفتیم روی خواجه را که نمی‌شود زمین زد. اطاعت امر کردیم. پس شد همینی که شد.