الا یا ایها الساقی
خواجه امر کرد، ما هم اطاعت کردیم. البت اول اولش نه، بعدش ولی چرا. آخر یک کاره درآمد که: بخوان!
گفتم: جانِ خواجه پا توی کفش ملائک نکن. نه تو جبرئیلی نه من محمد.
گفت: بگو.
گفتم: به که؟
گمانم از اینکه غیر مستقیم خودش را داخل آدم حساب نکردم دلخور شد. اخم کرد، گفت: پس بنویس.
گفتم: از چه؟
گفت: از همین دور گردون.
گفتم: که هیچ بر مراد ما نرفت و نمیره.
گفت: دائماً یکسان نباشد حال دوران.
گفتم: ولی من غم میخورم خواجه.
گفت: اشکال نداره. روش چیزهای دیگر بخور، بشوره ببره.
گفتم: لا اله الا الله! برو توبه کن.
گفت: فکرت خراب است. من هر چه میگویم الهی و عرفانیست. خودت توبه کن.
گفتم: باشد. تو راست میگویی.
انگار که حوصلهاش سر رفته باشد، راهش را کشید که برود و همانجور گفت: از ما گفتن. بنویس. از هر چه که میگذرد و نمیگذرد. آن وقت میفهمی که دائماً یکسان نباشد.
ما هم گفتیم روی خواجه را که نمیشود زمین زد. اطاعت امر کردیم. پس شد همینی که شد.