خواجه مینا

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

میبینی خواجه، پاک آلاخون والاخون شده‌ام و هیچ جا هم نمی‌توانم بند شوم. عین این فراری‌ها هر دو روز یک بار جا عوض میکنم و اسم تازه روی خودم می‌گذارم. اما حقیقت این است که دلم برای خانه خودم تنگ تنگ شده. اینجا‌ها راحت نیستم‌. دلم خانه خودم را می‌خواهد ‌که بی تعارف پیژامه بپوشم و پاهام را دراز کنم و همانجور وعظ‌های دو سه صفحه‌ای بنویسم. دلم برای همسایه‌هایم هم تنگ شده؛ از عسل و مهسا و رهی گرفته که قدیمی‌های محل بودند برایم تا بهار و پادشاه نیمه‌جان و خیلی‌های دیگر. چه دلخوشی‌های کوچکی که ازمان دریغ می‌شود. دیگر صحبت بزرگترهاش را نکنیم که سنگین‌تریم.

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

ای کاش وارستگی یک جای واقعی بود. یک شهر یا محله یا خانه‌ای کوچک که من می‌رفتم مقیم آنجا می‌شدم. خودِ خودِ مدینه فاضله است زندگی در نقطه‌ای که هیچ انتظار و چشم داشتی از کسی یا چیزی نداری. زندگی‌ات را می‌کنی و منتظر هیچ چیز نیستی. اصلاً نیازی نداری که در این دور گردون چیزی به تو بازگردد. جان خواجه هر چه میکشم از همین بُعدِ مسافت تا وارستگی‌ست. جاده‌اش را پیدا کنم، بار می‌بندم، راه میافتم به سمتش. 

گفتم که ماه من شو

خواجه می‌گوید: اینقدر در خیالش سیر نکن.

می‌گویم: یعنی که بر خیالش راه نظر ببندم؟

خودش آه می‌کشد و ادامه می‌دهد: می‌دانم که شبروست او، از راهِ دیگر آید.

می‌گویم: خب پس دیگه چرت نگو.

خواجه می‌گوید: زشت است مینا، حیا کن.

چپ چپ نگاهش می‌کنم‌ و می‌گویم: کی به کی میگه! حالا نه که می‌خواهم مثل شما دیوان دیوان شعر برایش بنویسم. همه‌اش چند تا نامه است. کمی صحبت فراق، کمی شکایت روزگار و کمی دعای وصال. همین. بی حیاییست این؟!

خواجه پفی می‌کند و بلند می‌شود می‌رود. من را با خیال تو تنها می‌گذارد. تو؟! اصلاً چه شکلی هستی شما؟ دیدمت تا حالا؟ نه احتمالاً، آخر در خیالم هم صورتت را نمی‌توانم بسازم. وقت‌هایی که اینطور می‌نشینم با شما صحبت کنم، هیچ کدام از آدم‌هایی که در زندگی دیده‌ام در برابرم نقش نمی‌بندد. وانگهی هیچ به یاد ندارم لحظه‌ای ضربان قلبم از دیدن کسی دچار نوسان شده باشد. آه که این هم شده حسرت برایم. نکند من از سنگم یا قلبی ندارم؟ هان، خواجه؟

اما مگر می‌شود؟ پس من این‌ها را با چه برایت می‌نویسم؟ با قلبی سنگی که نشدنیست. 

نه! این‌ها را با قلبی به زلالی اشک برایت می‌نویسم. برای تو، عزیز ناپیدا.

عزیز من در این روزهای نامراد، نبودنت سنگین‌تر است و همین شده که بیشتر به خیال بودنت پناه می‌برم. اما خیال مخدریست که وقتی پا در واقعیت می‌گذاری تو را بیچاره‌تر و خمارتر از قبل می‌کند. به واقعیت که برمیگردم، قلبم هری پایین می‌ریزد و خالی می‌شود. از اینکه زمان دارد می‌گذرد و جوری می‌گذرد که در هیچ روزی امید دیدن تو نیست. می‌دانی من می‌ترسم. من آدم‌های عاشق را، توی فیلم‌ها، توی واقعیت، بین دوستانم یا هر جای دیگر که می‌بینم ترس برم می‌دارد. میبینم خیلی‌هاشان از من جوانترند و ترس برم می‌دارد. میبینم چقدر ازشان دورم و ترس برم می‌دارد. اما بگذار خودم و شاید تو را دلداری بدهم. من دیگر نمی‌توانم مثل یک نوجوان هفده هجده ساله دوستت داشته باشم. دیگر از من گذشته که اضطراب دیدنت جلوی مدرسه را داشته باشم. آن شور و هیجان بی‌پروا، که به خاطرت با هم‌کلاسی مدرسه دعوا کنم و مدیر و معلم و خانواده را عاصی، دیگر از من بر‌نمی‌آید. یا حتی نمی‌توانم مثل زمان دانشجویی، وقتی که بیست و یکی دو سالم بود،  عاشقت شوم. بهانه‌ای، جزوه‌ای، سوالی یا پروژه‌ای جور کنم بلکه بیشتر از یک هم‌کلاسی گوشه‌گیر به تو نزدیک شوم. از من گذشته که در کنارت، مدام دست و پایم را گم کنم، کلمه‌های جملاتم را پس و پیش بگویم و تو فکر کنی با چه آدم خنگی طرف هستی. گذشته که وسط سوال‌های استاتیک برایت شعر بنویسم یا فکر کنم برای ولنتاین خرس بیشتر دوست داری یا شکلات؟!

 راستش هر چقدر هم که آدم‌ها من را کوچکتر از سن واقعیم بنپدارند یا آشنا‌ترها بگویند که" وای فلانی، تو اصلا فرق نکرده‌ای. همیشه همینی" تاثیر چندانی در واقعیت ندارد. زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت* و من بزرگتر شدم. اما موقع گذشتن، درست مثل یک جیب‌بر حرفه‌ای، دزدکی خیلی چیز‌ها را هم با خودش برد. و می‌برد البته. و همینش ترسناک است. شاید الآن با خودت بگویی این چه طرز دلداری دادن است بشر؟! اما صبر کن عزیزکم، اصل حرفم مانده. اصل حرفم این است که ما هنوز زنده‌ایم. از فردا خبر نداریم اما وقتمان فعلاً تمام نشده. زمانی رفته و چیزهایی را با خودش برده. اما زمان دیگری جایش را گرفته و چیزهای دیگری با خودش آورده. و خدا می‌داند که چه زمان‌های کم یا زیادی در انتظار ما هستند. اصلا اینکه گفتم زمان مثل یک جیب‌بر حرفه‌ایست که ناغافل جیبت را خالی می‌کند و مفلس می‌گذاردت، تشبیه خیلی درستی نیست. در حقیقت او آنچه که با خود آورده بود را می‌برد. و من اگر به زمانی که حالا در دست دارم نگاه کنم می‌بینم که هنوز هم می توانم عاشقت شوم. می‌توانم شبیه جوانی در آستانه سی سالگی عاشقت شوم. همان اندازه محجوب، همان اندازه عمیق و همان اندازه بی‌تاب اما خود‌دار. نشد، عمری اگر بود، ده سال بعد هم می‌توانم مثل یک چهل ساله دوستت داشته باشم، بیست ساله بعد هم.حتی وقتی که مُردم هم. 

همینجوری که خواجه می‌گوید: 

که بر خاکم روان گردی، بگیرد دامنت گَردم.

 

بله عزیزم، قصه‌ی ما اینطور است.

 

 

از فروغ فرخزاد

 

آن میر غوغا را بگو، مستان سلامت می‌کنند

 

فهمیده‌ام که دلم نمی‌خواهد تنهایی لذت ببرم. دلم می‌خواهد زیبایی و خوشی را شریک شوم. دلم می‌خواهد در موردش گفتگو کنم. می‌گویم گفتگو، نه اینکه فقط من حرف بزنم. بگویم و بگوید. بشنوم و بشنود. فهمیده‌ام که دلم می‌خواهد تنهایی غصه بخورم. دلم نمی‌خواهد غم را با کسی شریک بشوم. اما دوست دارم آن بیرون کسی باشد که بخواهد خوشی و لذتش را با من شریک شود تا زیر سایه‌ی آن، غم من هم کوچک شود. آنقدر کوچک که اگر آخرِ آخرش، بعد از خوشی‌ها، در موردش گفتم، سهمِ عزیزِ من از غمِ من آنقدر کم باشد که انگار یک سنگ ریزه. به همین سنگینی. 

الا یا ایها الساقی

خواجه امر کرد، ما هم اطاعت کردیم. البت اول اولش نه، بعدش ولی چرا. آخر یک کاره درآمد که: بخوان!

گفتم: جانِ خواجه پا توی کفش ملائک نکن. نه تو جبرئیلی نه من محمد.

گفت: بگو‌. 

گفتم: به که؟

گمانم از اینکه غیر مستقیم خودش را داخل آدم حساب نکردم دلخور شد. اخم کرد، گفت: پس بنویس.

گفتم: از چه؟

گفت: از همین دور گردون.

گفتم: که هیچ بر مراد ما نرفت و نمیره.

گفت: دائماً یکسان نباشد حال دوران.

گفتم: ولی من غم می‌خورم خواجه. 

گفت: اشکال نداره. روش چیزهای دیگر بخور، بشوره ببره. 

گفتم: لا اله الا الله! برو توبه کن.

گفت: فکرت خراب است. من هر چه می‌گویم الهی و عرفانی‌ست. خودت توبه کن. 

گفتم: باشد. تو راست می‌گویی.

انگار که حوصله‌اش سر رفته باشد، راهش را کشید که برود و همانجور گفت: از ما گفتن. بنویس. از هر چه که می‌گذرد و نمی‌گذرد. آن وقت می‌فهمی که دائماً یکسان نباشد.

ما هم گفتیم روی خواجه را که نمی‌شود زمین زد. اطاعت امر کردیم. پس شد همینی که شد.