پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

میبینی خواجه، پاک آلاخون والاخون شده‌ام و هیچ جا هم نمی‌توانم بند شوم. عین این فراری‌ها هر دو روز یک بار جا عوض میکنم و اسم تازه روی خودم می‌گذارم. اما حقیقت این است که دلم برای خانه خودم تنگ تنگ شده. اینجا‌ها راحت نیستم‌. دلم خانه خودم را می‌خواهد ‌که بی تعارف پیژامه بپوشم و پاهام را دراز کنم و همانجور وعظ‌های دو سه صفحه‌ای بنویسم. دلم برای همسایه‌هایم هم تنگ شده؛ از عسل و مهسا و رهی گرفته که قدیمی‌های محل بودند برایم تا بهار و پادشاه نیمه‌جان و خیلی‌های دیگر. چه دلخوشی‌های کوچکی که ازمان دریغ می‌شود. دیگر صحبت بزرگترهاش را نکنیم که سنگین‌تریم.