غم در دل من از آن است که نیست

" من تو را در نگاه‌های غریبه‌ای می‌جستم که خیال میکردم برق آشنایی دارند. خطا می‌کردم.

من تو را در شهر، در خیابان، میان سنگ افراشته‌های آدمیان می‌جستم و خیال می‌کردم سایه‌ات بر سرم افتاده. خطا می‌کردم.

من تو را لا‌ به لای کلمات دیگران، بین جملات معنا دارشان می‌جستم و خیال می‌کردم دلم لرزیده. خطا می‌کردم‌.

من تو را در آوای مبهمی می‌جستم که خیال می‌کردم چه به گوشم می‌نشیند و زبان آهنگینش را می‌فهمم. خطا می‌کردم.

نه برق  آشنایی بود، نه پناه خنک سایه‌ای، نه تپش شورآفرینی و نه صلای گوش‌نوازی. از همه سو تنهایی بود و تنهایی و تنهایی‌. عمری به جستجوی خطا رفت. به توهم بودنت، دیدنت، رسیدنت. اما همه به خطا.

با‌این همه میدانی، عجبا که کسی در من، بعد از نوشتن همه‌ی این‌ها، آرام و مدام زمزمه می‌کند: فدای سرش. فدای یک تار مویش.

ولی به من نمی‌گوید دیگر تو را کجا بجویم جانم؟ کجاست آن دوستی قدیمت؟ یک وقت عمرم تمام نشود، شیرین من. دلم تنگ و گرفته است. دلم که می‌گیرد، کامکارها گوش می‌کنم. و مدتیست که بسیار گوششان می‌کنم. "