خوش عروسیست جهان از ره صورت، لیکن
نشستهام روبهروی حوزه امتحانی روی نیمکتی با سایبانی پلاستیکی که به درد نمیخورد. خورشید توی چشمم هست اما انگار هنوز خواب از سرش نپریده باشد، زور و سوز چندانی ندارد. یک ساعتی تا شروع آزمون مانده. چند دقیقه جلوی در ایستادم و آدمها را تماشا کردم. بعد آمدم نشستم روی نیمکت توی پیادهرو. مثلا دارم کتاب میخوانم یا چیز مینویسم اما باز دارم زیر زیرکی آدمها را تماشا میکنم. آدمهای آرام و قدمزنان و آدمهای مضطرب و دوان دوان. آدمهای با یک کیسه کولهبار و آدمهای سبک بار. عکس یک جوان روبهرویم هست. شهید. یادم میآید که جنگ است و دیشب، بعد فوتبال انگار باز صدای جنگنده شنیدم. یادم میآید که بچههای جنوب هم در این وضعیت کنکور دارند. چه ناعادلانه است این دنیا. کاش بهترین اتفاقها برایشان بیافتد. یادم به چهار سال پیش میافتد. درست در همین روز کنکور عملی داشتم. باید بگویم کنکورهای عملی مقطع ارشد تنها در تهران برگزار میشوند و چهار ساعته هستند و شرکت کنندگان، باید هر آنچه لازم دارند را بردارند و با خودشان بیاورند تهران. حتی میز مناسب و زیر انداز و زیر دستی و بقیهی اسباب امتحان. کنکور ما در دانشگاه امیرکبیر بود. نمیدانم چرا اقلاً این کنکور را توی دانشگاههایی که آتلیه دارند و اقلاً میز طراحی و صندلی آتلیه هست برگزار نمیکنند. چه حرفها! چه چیزی اینجا فکر شده هست که این یکی باشد. دیشب به همهی آدمهای غیر خاورمیانهای دنیا حسودیم شد. دیدید. هزار نفر آدم خوشحال جمع شدهبودند توی یک ورزشگاه و داشتند فوتبال میدیدند و نهایت نگرانیشان هم این بود که نکند تیمشان ببازد. دیدید. بعد بردنشان چه قشنگ همهشان خوشحال شدند. ما چی؟ تماشاگر دنیاییم و برای دلخوشی، خودمان را قاطی خوشی دیگران میکنیم. چه ناعادلانه است این دنیا. بگذریم، هوا هنوز خنک است اما چندتا مگس انگار زیادی بهِم علاقمند شدهاند و هی دارند دور سرم میگردند. شاید بروم کتابخانه و تا ساعت ده همانجا منتظر بمانم. مثلاً کتاب بخوانم یا چیزی بنویسم اما زیر زیرکی آدمها را تماشا کنم.