بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
آی خواجه از دیروز شبیه آن مردی شدهام که لاشه به دست داد میزد و میگفت: به شما هشدار میدهم، من آدم خطرناکی هستم. به من نزدیک نشوید.
از دیروز که نه، از سه روز پیش عصبانیم. اما اتفاقات دیروز به جنونم رسانده. تمام مدت دارم دعوا میکنم، فحش میدهم و ناسزا میگویم، چشم غره میروم و با همهی جدیت و بی رحمی حرفهام را میکوبم توی صورتشان. همهاش هم توی سرم. آن بیرون؟ هیچ، تنها سکوت، تنها نگاه. در شدیدترین حالت نگاهی همراه با اندکی انزجار و نفرت. خواجه آدمها چطور به این مراتب نفرت انگیز بودن میرسند آخر؟ اینجور آدمها خودشان را دوست دارند؟ و اگر بله، پس چطور این اندازه خودشیفته شدهاند؟ از اینکه توی کوتاهترین فرصت، شما بگو یک جمله، دیگران را بیمحابا میرنجانند و روزشان را خراب میکنند حالشان بد نمیشود؟ چطور در هر واژه واژهی جملاتشان حس تحقیر و تمسخر را جا میدهند؟ مهربان بودن یعنی انقدر سخت است، یا حتی بیتفاوت بودن؟ روزی اگر با خودشان، همین خودِ بی رحم و بی ادب روبه رو بشوند چه طور برخورد میکنند؟ چه حالی میشوند؟ چطور میشود که یک آدم به جای حس خوب دادن، نه، سرش را بخورد، اصلاً خنثی بودن، تصمیم میگیرد به همهی آدمها حس بد بدهد؟ زشت حرف بزند، بد نگاه کند، تحقیر کند و ابایی از این همه بد بودن نداشته باشد؟ ناراحت نمیشوند وقتی میبینند که اکثر آدمها ازشان بدشان میآید؟ عذاب وجدان نمیگیرند وقتی کسی را خرد میکنند؟ چه لذتی در این کار هست مگر؟ یا چه منفعتی؟ چجوری یک آدم تصمیم میگیرد این اندازه بد باشد آخر؟! اسمش را هم گذاشتهاند جدی بودن. ولی به خدا خواجه، جدی بودن با بیادب و اخلاق بودن، با تحقیر و تخریب شخصیت کردن خیلی توفیر دارد؟
همهی اینها به کنار، چرا اصلاً بدی این اندازه تاثیرش عمیق است خواجه؟ من این چند روز یک عالم محبت دیدم، از غریبه از آشنا. حتی دیروز از ذوق و خوشحالی برای کسی که فقط چند دقیقهای بود آشنا شده بودیم، همدیگر را بغل کردیم و یک عالم حس خوب و دعای خیر برای هم کردیم. اما آن سه نفر، حرفها و نگاهشان، آن چند دقیقه مواجهه چنان روح و روانم را به هم ریخته که حتی توی خواب هم داشتم دعوا میکردم. وای! وای! وای خواجه، دلم میخواست بهشان میگفتم که چقدر نفرت انگیز و زننده هستند. اما فکر میکنی به این سادگیهاست. خیر. کافیست احساس کنم یک نفر، شما بگو حتی نفرتانگیزترین آدم دنیا، کمی، تنها به اندازه سر سوزنی از حرف یا رفتارم ناراحت شده، یا به قاعده نیم درجه و به مدت یک ثانیه اخم کرده، آن وقت دیگر منم که تبدیل میشوم به نفرتانگیزترین آدم دنیا. آنقدر خودم را عذاب میدهم که حتی اگر حق هم با من بوده، بروم معذرت خواهی کنم. وای! وای خواجه، از تصورش هم خونم به جوش میآید. واقعا آدم احمقی هستم. باید رو به خودم داد بزنم: به تو هشدار میدهم، من آدم خطرناکی هستم. بلکَم حواسش را جمع کند و اینقدر بزدل نباشد. اَه!
پ.ن: وای خواجه! یاد یکی از مثلهای مادرم افتادم و وحشت برم داشت. میگوید: کسی رو شماتت نکن، سر خودت هم میاد. نکند یک روز من هم حواسم نباشد و به خودم بیایم، ببینم همینقدر نفرت انگیز و زننده شدهام. وای! وحشتناک است. باید به کسی حق تیر بدهم تا اگر به این مرحله رسیدم، حتما مداخله کند و با یک گلوله روی پیشانی جلوم را بگیرد تا از آن تباهتر نشوم.