دائماً یکسان نباشد حال دوران
دو ساعتی هست که بیدار شدهام اما دل از رختخواب نکنده ام. خانه در تکاپوست. همه هستند، تلویزیون روشن است، بساط صبحانه پهن و سر و صداها به راه. من اما میلی به شروع روز ندارم. قلبم جوری سنگین است که میتوانم ساعتها مثل مادر مردهها زار بزنم. دور از جان البته. مادر ساق و سلامت است و به جز دردِ سر و کمر و پا و گردنش، درد تازهای سراغش نیامده. فقط بسیار غصه دار است. دیشب با هم برای غصههایش گریه کردیم. سنگینِ غمگینم و ای کاش بخوابم، ولی تا به ابد.
اینها را ساعت نه صبح نوشتم خواجه جان. میخواهید بدانید بعدش "من چه کردم، جز نشستن، گریه دیدن، گریه کردن
وقتی باغ قصه میسوخت من چه بودم جز یه خرمن" *
بله خواجه جان، داشتم میگفتم. نه نشستم و نه گریه کردم. دست خودم را گرفتم بردم آبی به سر و صورتش زد. بعد نشستیم یک فهرست از نمونهکارهای کامل و نیازمند بازبینی درآوردم تا پُرتفولیوم را عوض کنم و به جای یکی، سه تا پرتفولیو بسازم برای حوزههای مختلف. اما باید دست بجنبانم خواجه. اوضاع اصلاً جالب نیست و هی بدتر هم میشود. فیالحال گفتیم تا نا جالبتر از این نشده، بلند شویم قوت لایموتی تدارک ببینیم. دیدیم یک ظرف پر گیلاس معطل نشسته است توی یخچال. حال نزاری داشتند. پرسیدم با شما چه کنم من؟ به اتفاق گفتند که دوست دارند به کیک گیلاس تبدیل شوند. من هم دست به کار شدم و برای اولین بار کیک گیلاس درست کردم. من وقتی آشپزی میکنم خواجه جان، به اندازه یک عمل جراحی قلب باز استرس میگیرم و هول میشوم و صدقه سر همین، هر آن ممکن است چیزی یادم برود یا خطایی رخ دهد. برای همین قبل از شروع کار، همهی مواد را حاضر و آماده چیدم کنار دستم و همه چیز طبق دستور پیش رفت و کیک را سپردیم به فر تا بپزد و پف کند و طلایی شود. آخ، این آخری عن قریب بود نقش بر آب شود و روی کیک بسوزد. اما فوری به دادش رسیدم و از مهلکه گریختیم. این بین دیدیم خانه چقدر کثیف شده باز، گفتیم پس تا کیک آماده شود یک جاروی الکی هم بکشیم و دستمالی هم بگردانیم. اما زهی خیال باطل. من دختر مادری هستم که از جمله نکات تربیتیاش این بوده که: یا کاری رو انجام نده، یا به نحو احسن انجام بده.
بعد میگویند کمالگرایی از کجا آمده؟ به ولله از همینجا. همین یک جمله یک جملهها زندگی مرا به این روز درآورده. تازه یکی بهترش هم هست: آدم کاری رو لایق خودش انجام میده نه اونی که کار رو ازش خواسته.
برای اینکه آدم قشنگ توی معذوریت قرار بگیرد معرکه است. البته همهی اینها را باید به ترکی و با همان لحن و نگاه مادرم بشنوید تا کنه مطلب را دریابید. باید مفصل از این بحث بنویسم اما فعلا میگذریم. القصه کیک را که پختیم، برای اهالی چای ریختیم و سر و ته ناهار را با همان کیک و چای هم آوردیم، خانه را هم که دستهی گل کردیم ، گرد و غبار هم از گوشه گوشهی عمارت زدودیم و جامها برق انداختیم. گفتیم دیگر نوبتی هم باشد، نوبت خودمان است. حالا تَرگل وَرگل نشستهایم توی رخت خواب و با شما اختلاط میکنیم اما در حقیقت معطل این هستیم بلکَم خواب از گوشه کناری سر و کلهاش پیدا شود و عاقبت این روزِ پر نشیب و فراز به آخر برسد. بخوابیم اما تا حالا نه تا ابد، همین یک چند ساعت هم کافیست.
پس شب شما هم بخیر.
* آهنگ کلبه از گوگوش