که بس تاریک میبینم
مرگ؛
روزی چنان مشتاقانه به سویش خواهم شتافت که باور کنی در تمام این زندگی لحظهای را به شادی نزیستهام. حتی وقتی که رنجی نبود، من غمگین بودم. دیگر از غمی که با این کار به آنها تحمیل میکنم هم برایم نگو. پروایی ندارم از اینکه آنان که غمی ازلی را در دل کوچک و کودکم کاشتند و پا به پایِ پا گرفتنم آبش دادند، حالا آن را تا ابد خود بر دوش کشند.