فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن

حالا که صحبت فکر و خیال شد خواجه جان، بگذارید بگویم که دیگر برای خودم یک پارچه رویا رویاییِ کاغذ بی خط شده‌ام. به موزِ کال و خاویار و کره‌شور هم بسنده نمی‌کنم. همه زندگیم شده رویا و پاهایم به ندرت روی زمین سفت خدا می‌نشیند. از صبح که چشم باز میکنم پا به دنیای رویا می‌گذارم و تا شب که بخوابم هفت عالم آنجا را سیر کرده‌ام. رویای روز دفاعم را می‌بینم، سفرهای نرفته‌ام را، کارهای نکرده‌ام، عشق ندیده‌ام، بچه‌ی نداشته‌ام و خانه نزیسته‌ام. جالب است که رویا‌هایم هم خالی از دردسر و غصه نیست. آنجا هم هزار مکافات دارم ولی تنها خوبیش این است که آنجا گاهی حریف را ناک‌اوت می‌کنم. می‌ایستم حرفم را می‌زنم، داد و بیداد می‌کنم، حقم را می‌گیرم و می‌گذارم میروم. البته خیلی اوقات هم ناک‌اوت می‌شوم ولی چون رویاست، مثل فیلم‌ها، یکدفعه دو دقیقه بعد، می‌شود یک سال بعد، پنج سال بعد. و من مثل ققنوسی از خاکستر خود بلند می‌شوم. در رویا غصه من را نمی‌کشد و عمر زود سپری می‌شود و "این نیز بگذرد" ها زودتر می‌گذرند و خب، آدم راحت‌تر تاب می‌آورد.

مغزم پیوسته تصویر و داستان می‌سازد. یک نشانه کافیست تا هر چه از دریچه چشمانم می‌گذرد، قبل از رسیدن به مغز، از صافی رویا رد شود. اما می دانید میخواهم یک زنجیر بخرم. بردارم پایم را ببندم یکجایی، بلکه دو دقیقه روی زمین بند شود. رویا که آخر و عاقبت ندارد. نان نمی شود. آب نمی شود. موزها کال می مانند و من کنج مطبخ می پوسم.