عشرت امروز به فردا مفکن
برای شروع روز دوتا گزینه جلو روم بود، یکی اخبار شروع دوباره جنگ و اون یکی کاسهی آبی رنگ زیبام که از کاچی زرد رنگ و داغ پر شده بود. برای من در این جهان کاچی بِه از همه چیز هست. جزو اون غذاها که تا آخر عمر هر چی ازش بخورم سیر نمیشم. از اون غذاها که داغ داغ خوردنش یه جور میچسبه و سرد شده و قِیماق بستهاش هم یه جور. از اون غذاها که سرش همیشه بین من و خواهرم دعواست چون کاسهی من گودتره و سهم بیشتری میخواد تا پر بشه. البته که هر جا دستورهای مختلفی برای پخت کاچی هست اما من همینی که جلو روم هست رو میپسندم. با همین غلظت و همین اندازه شیرینی و همین ادویهها و همین دستوری که فقط مامان بلده همیشه جوری بچینه کنار هم که نتیجهاش بشه این زیبای خوش عطر و طعم و رنگ. و اِلا که منم هزار بار با همینها کاچی درست کردم و چیزی که آخر کار بهش رسیدم انگشت کوچیکهی این هم نبوده. حالا هر چند که بقیه دوستش داشتن ولی اینی که مامان درست میکنه چیزه دیگهایه. هر چیزی که مامان درست میکنه چیزه دیگهایه. کاش میشد دستای مامان رو قرض بگیرم توی آشپزی یا نگاهش رو. چشایی ولی نه، چون مامان اصلاً موقع پخت و پز غذاش رو نمیچشه. خیلی وقتا حتی از من میخواد که بچشمش. خواهرم هم همینطوره. نمیدونم سِرِش چیه. آدم موقع آشپزی میل به چشیدن غذا نداره انگار.
بگذریم. با این اوصاف نگفته، معلومه که کدوم گزینه رو برای شروع روز انتخاب کردم. کاچی بِه از همه چیز هست به هر حال. بخصوص بهتر از جنگ.
جنگ و اخبار جنگ و تصمیمات جنگطلبان جهان هم میتونن به قاعده تموم کردن این یک کاسه کاچی معطل بمونن تا بعد بیایم سر وقتشون ببینیم باز قراره چه بلایی سر زندگی ما بیارن. دیگه اینقدر آرامش که سهم ما هست. نیست؟
پ.ن: آتش بس اینا هم مثل آتش بسهای خونه ماست. حتی میتونم بگم خونه ما بهتره باز.
پ.ن دوم: به فاصله چهل ثانیه از نوشتن جملات بالا، دعوا شد. چنان دعوایی که همه زدن به هم. شکر خدا چشم نیست که، دستگاه جوشه. یه خاورمیانه بیرون خونه تو جنگه یه خاورمیانه هم توی خونه. آه، بار پرودگارا!