از چشم خود بپرس
جلو پنجره، رو به آسمون ایستادم و میگم: آی خواجه! یادتون هست اون اولا که اومده بودیم این خونه، هر شب از همین پنجره پروین رو پیدا میکردیم و مدتها از تماشای اون و همسایههاش روی این بوم سیاه و سرمهای سیر نمیشدیم؟
- نه، اون موقعها تو با ما نمیپریدی اصلاً.
. وا، خواجه جان شما هم.
خواجه، اصلاً تو چنان که مینمایی هستی؟
- این رو من نگفتم که.
. میدونم آقاجان، حالا ابوسعید گفته باشه. اصلا شما بفرما چه کسم من که بسی وسوسهمندم؟
- خط رو خط شده سیستمت مینا خانوم. این قلمم ما نگفتیم.
. نه آخه، مسئله بودن یا نبودن نیست که شکسپیر میگفت.
- به خدا من اگه پام رو از شیراز بیرون گذاشته باشم.
. ای بابا خواجه، بکن معاملهای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
- احسنت، حالا داره آنتنت درست میشه.
. آه، خواجه. درست شدن ما نیازمند تلاش بیشتره. چرا پروین رو دیگه پیدا نمیکنم؟ ستارهها که جابجا نمیشن، میشن؟
- او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
. عجب، پس که اینطور.