تا غبار خاطری از ره‌گذار ما نرسد

به خواجه می‌گویم: اگر ممکن بود یک قدرت جادویی داشته باشم، آن قدرت فراموش شدن بود.

میگوید: فراموش کردن دیگر؟

می‌گویم: نخیر، همان فراموش شدن. دوست داشتم این توانایی را داشتم تا از ذهن آدم‌ها خودم را پاک کنم و فراموششان بشوم. فراموش شدن من را به آدم تازه‌ای تبدیل می‌کند. به آدمی آزاد، بدون گذشته و با یک عالم لحظه‌ی پیش‌رو که می‌توانم بدون تکرار اشتباهات قبل یا دور از چهره پیشین خود، کنار آدم‌ها زندگی کنم. می‌توانم رد زخمی که از من خورده‌اند را پاک کنم. یا خاطراتی که امتحان خودشان را پس داده‌اند بهتر و قشنگ‌تر برایشان بسازم. فراموش شدن بهترین علاج پشیمانی‌ها و سرزنش‌های بی‌پایان من است. اصلاً فراموش که بشوم، خیلی راحت می‌توانم بدجنس هم باشم. کسی بدی در حقم کرد، خودم را از ذهنش پاک می‌کنم و بعد جوری که نفهمد از کجا خورده انتقامم را می‌گیرم. دلم که خنک شد، باز خودم را فراموشش میکنم تا یک وقت هوس انتقام توی سر او هم نیافتد و دردسر برایم درست نکند. این یک قلم را شوخی کردم البت، فقط خواستم از امکانات جذاب قدرت جادوییم گفته باشم، جان خواجه.

اما میدانی، سوای این‌ها فراموش شدن محبتی است که می‌توانم در حق آدم‌ها بکنم. برای وقتی که نباشم. دلم نمی‌خواهد در نبودم چیزی برای دیگران یادآور حضورم باشد. وقتی هستیم، چه جور بودنمان دست خودمان است اما وقتی نیستیم، می‌افتد دست خاطرات. و به یادآوردن خاطرات آدمی که نیست رنج‌آور است. خوب اگر بود مایه‌ی دلتنگی، بد اگر بود مایه‌ی خشم. هر دو این‌ها هم شکلی از رنج‌اند خب. من دلم نمی‌خواهد برای کسی، بخصوص آن‌ها که دوستشان داشته‌ام این رنج را بسازم. فراموش شدن همان قدرتیست که می‌گذارد رد پایم را از زندگی و خاطرات آدم‌ها پاک کنم تا نبودنم اصلاً وجود نداشته باشد. چون نبودن وقتی معنا پیدا می‌کند که کسی بودنت را به یاد بیاورد. بله، من اگر میشد یک وِرد جادویی را در آخرین لحظه‌ی بودنم زمزمه کنم، همانی را انتخاب می‌کردم که هرماینی در اولین قسمت یادگاران مرگ برای پدر و مادرش خواند و همه‌ی خاطرات و تصاویرش را از ذهن و زندگی آن‌ها پاک کرد. چوب جادویم را بلند میکردم و زیر لب می‌گفتم: آبلوییت.