خوش آهنگ و فرح بخش هوایی بود
جان خواجه که نصف سر قفلی اینجا به اسم مبارکتان خورده، هیچ دوست ندارم وبلاگمان شبیه رفیقی بشود که آدم فقط وقتهایی که غم و غصه دارد میرود سراغش. اصلا مرام ما این طورها نیست. اما چه کنم که هفتههاست افسار زندگی از دستم در رفته. یعنی درست از روزی که صحرا برای مراسم عقدش دعوتم کرد و بعد درگیر این که چی بپوشم و هدیه چی بخرم و چجور برم تهران و کی و چطور سارا رو ببینم شدم. بعدش هم که برگشتم مادر مریض شد و این وسط تولد خواهرم بود و به کارهای خانه هم باید میرسیدم. تا همین امروز صبح که میشد گفت شرایط به حالت قبل برگشته، یک روز هم نتوانستم طبق برنامه به کارهای خودم برسم. همهاش دنبال این بودم که یک روز برای خودم باشم و دریغ. هر چند اوقاتی هم که مال خودم بودم غصه میآمد بغلم میکرد و با چشمهای من اشک میریخت.
امروز طلوع را که تماشا میکردم، به خودم گفتم بپوش که سر به کوه بذاریم دیگه. دیدم باید صبحانه و ناهار پدر را آماده کنم و به خانه برسم.
حوالی ظهر لباس پوشیدم که مادر گفت برویم فلان جا، کمدها را ببینیم و سری به عمه بزنیم. گفتم باشه. رفت نماز خواند و آمد گفت: حوصله ندارم، باشه بعداً. من هم نشستم سر جام و به روزی که نصفش را اینطور پشت سر گذاشته بودم فکر کردم. دیدم فکرهام به جاهای خوبی قرار نیست برسد، لباسم را عوض کردم و نشستم پای کلاس نقشه خوانی. خودم را کشتم امروز تمامش کنم ولی آخر سر دو فصل دیگر باقی ماند. حوالی غروب دیگر دیدم نمیشود. کوه جدی جدی مرا میخواند. چست و چالاک لباس پوشیدم و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید از خانه بیرون زدم. وسوسه شدم از مسیر جدیدی بروم اما اشتباه کردم. آدم زیاد بود توی مسیرم و راستش من گاهی " زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس" و برای همین زدم به دل دار و درخت. کوه که میروم هی بالا را نگاه میکنم، صخرهای یا درختی را نشان میکنم و میگویم: تا آنجا مینا. تا آنجا برویم بالا. چند دقیقه بعد به آنجا میرسم و باز همین کار را تکرار میکنم و هی بالا و بالاتر میروم. ته دلم هم دلواپس این هستم که این همه راه را چطور باید برگردم. امروز ولی به ارتفاعات تازهتری صعود کردم و موقع برگشت از مسیر دیگری پایین آمدم. توی این مسیر جابجا نهالهای تازه دیدم که رویشان با بست، کارتی چسبانده بودند که رویش نوشته بود: به من آب بده دوست من. حسابی سر ذوق آمدم. آب نداشتم اما همهی نهالها را ناز و نوازش کردم و قول دادم دفعه بعد برایشان آب میآورم. پایین آمدم و رسیدم به تاب محبوب خودم که انگار در نبود من، با مرد کتابخوان دیگری دوست شده بود. من هم رفتم و روی یک نیمکت نشستم. کتابم را باز کردم و برای بار صد و شست و سوم شروع کردم از اول خواندن. اگر میتوانستم برنامه کوه را منظم و هر روز انجام بدهم شاید این کتاب بلاخره به آخر میرسید. مرد کتابخوان بیوفا از آب درآمد و رفت، من هم فوری رفتم سراغ تاب تا غصهاش نگیرد. تا تاریک شدن هوا، تاب خوردم و کتاب خواندم. گه گاه زیر چشمی آدمهایی که می گذشتند را هم تماشا کردم. وقتی داشتم برمیگشتم خانه، با خودم و خدا میگفتم: دیدی چقدر آدمهای عادی بودند توی همین دو ساعت. میبینی یک عالم آدم کاملاً معمولی توی این شهر، توی این دنیا دارند زندگی میکنند. آن وقت تو همهاش برمیداری آدمهای عجیب میگذاری سر راه من. بعد انتظار داری من چه کنم، هان؟! چه تصمیمی بگیرم؟ عادی بودن یعنی انقدر برای ما ناممکن است.
خب، همین دیگر خواجه جان. گفتم کمی از اندک حال خوش امروز بنویسم که به قول حضرتت که نصف سرقفلی اینجا به اسم شماست، " صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند".
البته تعریف از خود نباشهها.