سمفونی میشنوم که مردگان مینوازند
میتوانم آیدا باشم و آتش به پا کنم. آتشی که فقط مرا بسوزاند و تمامم کند. خشمم. نفرتم سراسر. مهر در من گمشده. وقتی دارم مینویسم، چشمهای خودم را روبه رویم میبینم، نگاهم شبیه نگاه ماهی محتضریست که آنقدر بالا پایین پریده که خودش را زخمی کرده. به آب که نرسیده هیچ، مرگ را به خود نزدیکتر کرده.
جنون در آغوشم گرفته انگار. هر لحظه میتواند مرا وادار به رقصی ویرانگر کند. دور خود بچرخم، بزنم، بشکنم، خرد کنم یا حتی خون بریزم. خون خودم را. آی. بلاخره کار خودشان را کردند. پاک عقل از سرم پریده. هوا سرد است. میانهی آتش گرم خواهم شد؟