در سر عقل می‌باید

خواجه جان شما تا حالا موقعیت داغ شدن کله را تجربه کرده‌اید یا نه؟ اصلاً چنین اصطلاحی در ولایت فارس داشتید؟ در آبادی ما این اصطلاح آنقدر رایج است که هی راه به راه هر اتفاقی می‌افتد، کله‌مان داغ می‌شود. امروز هم دقیقا وقتی داشتم هن و هن، کیسه‌های خرید را از سربلایی با خودم بالا می‌کشیدم، به عکس‌های پرسنلی که گرفته بودم فکر کردم و کله‌ام شروع کرد به داغ شدن. هی بیشتر بهش فکر کردم هی اوضاع خراب‌تر شد. نه که عکس‌ها مشکلی داشته باشند. یعنی اصلا هیچ مشکلی پیش نیامد. درحقیقت کله‌ام از مسئله‌‌ای که از سر بی‌احتیاطی می‌توانست پیش بیاید داغ کرده بود. امروز بلاخره، بعد از یک دنیا اکراه و اهمال در کارهای اداری، قبل از ظهر رفتم پلیس+۱۰. خیال می‌کردم دوباره با چند نفر عالِم دهر قرار است روبه‌رو شوم تا با رفتارشان به من بفهمانند که خنگترین، بی‌سوادترین و نادان‌ترین موجود دنیا هستم. اما هم آقای پذیرشی، هم خانم عکاس‌باشی و هم خانم گواهینامه‌ای به شکل عجیب و بعیدی مهربان و با حوصله از کار درآمدند و واضح و کامل همه‌ را راهنمایی می‌کردند و کارشان را راه می‌انداختند. چشم‌هایم روشن شد و کارم هم فورا تمام شد. پیاده راه‌ افتادم سمت خانه. با خودم گفتم اگر در مسیر آتلیه‌ای ببینم و بتوانم همین امروز عکس‌ پرسنلی جدید هم بگیرم عالی می‌شود. خواجه جان، به لطف خسروان مملکت، که صلاح ما را در دور ماندن از امکانات اولیه زندگی دیده‌اند، از راهنمایی مسیریاب‌ها هم محروم بودیم. گفتم خیابان‌ها را ول می گردیم تا بلاخره یکی پیدا کنیم دیگر. زیاده گویی نکنم، بلاخره از دور تابلو یک عکاسی را دیدم و انگار که تشنه‌ی به آب رسیده‌ای، پریدم تو و گفتم: عکس پرسنلی می‌خواهم. مغازه‌ی کوچک و تاریکی بود که با پارتیشن و پرده دو قسمت شده بود. مرد جوانی از پشت میز سرش را بلند کرد و گفت: پشت پرده آماده بشید، صدام کنید بیام بگیرم. من هم رفتم و تلاش‌های بیهوده‌ای برای مرتب کردن ابزار شکنجه‌ روی سرم، یعنی مقنعه کردم. آقای عکاس باشی آمد و هی عکس گرفت هی دیدیم ما چقدر زشت و کج و معوج می‌افتیم آخر. آقاهه میگفت کمی بشاش‌تر باشید، با چشم‌هایتان بخندید. بنده‌ی خدا، صورت من دو حالت بیشتر ندارد، یا با همه‌ی ۳۲ دندانم دارم می‌خندم یا با جدیت ریاضیدانی که می‌خواهد مسئله‌ی کولاتز را حل کند ابرو توی هم کشیده و اخم کرده‌ام. حالا چشم‌هایم را چطور بشاش کنم آن هم وقتی این بختک روی سرم نشسته. به قاعده یک نخود اگر اعتماد به نفس داشتم همان هم به باد رفت. اما عکاس‌باشی با حوصله بود، همانجور که پشت دوربین ایستاده بود راهنماییم می‌کرد کجای مقنعه‌ام را مرتب‌تر کنم، بیشتر تا کنم، جلو بکشم یا نوکش را کدام سمتی تیز کنم. دفعه‌های قبل همیشه عکاس یا کمکش خانم بود و خودش سر و سامانم می‌داد اما این مرتبه من هی بلند می‌شدم می‌رفتم جلوی آینه و خودم را مرتب می‌کردم اما تا مینشستم روی صندلی مقنعه‌ی لعنتی دوباره به هم می‌‌خورد. غلطی کردم و با عجله آمدم اینجا. باز مثل همیشه از کلافه کردن آدم‌ها و مزاحم شدن ترسیدم و بعد از چندتا عکس که دیدم همه‌شان در بد بودن مسابقه گذاشته‌اند، گفتم: نمیدونم، یک کدوم که خودتون صلاح می‌دونید رو چاپ کنید بهم بدید دیگه. آقای عکاس‌باشی خندید و گفت: ده دقیقه روش کار می‌کنم بهتر میشه. از پشت پرده آمدیم بیرون و دیدیم مشتری جدید آمده. یک دختر نوجوان و مادرش می‌خواستند برای مدرسه عکس بگیرند. نشستم منتظر که کار عکاس‌باشی تمام شود. تمام که شد دیدیم از عکس ما آدم دیگری ساخته. یعنی عکسه من بودم‌ها، اما من نبودم. ولی دیگر حوصله‌ام نمی‌کشید، گفتم همان را چاپ کند. گفت اگر دوست ندارید، می‌توانیم دوباره بگیریم، تعارف نکنید. گفتم نه و چند دقیقه بعد عکس‌ها‌ی خود غریبه‌ام را گرفتم و آمدم بیرون. برای خانه خرید‌ کردم و آرام آرام داشتم راه می‌آمدم که فکر کردم چه کار اشتباهی کردم‌ها. چه حماقتی اصلا. یعنی قدِ آن دختر بچه عقل نداشتم که بفهمم آدم تنهایی برای عکاسی نمی‌رود آن هم وقتی که عکاس یک مرد تنها توی مغازه‌ای تنگ و تاریک است. گیرم اصلا آن آقا انسان، آن آقا شریف، من چه بر سر شعورم آمده که همچین بی‌احتیاطی میکنم. مستقل بودن خوب هست اما بی عقلی نه. من خودم خوشبین‌تر یا سهل‌انگار تر از این حرف‌هام اما مامان در آن لحظه در من حلول کرده بود و هی عصبانی‌تر میشد و میگفت: تو زندگی که نمیشه هر دقیقه به عقب برگشت، آدم باید حواس‌جمع و محتاط باشه. یه بار شانس میاری، دو بار شانس میاری. ولی وقتی به بی‌احتیاطی عادت کنی، ممکنه دیگه یه جا نا‌غافل شانس نیاری و بعد تعجب کنی. کار یه بار میشه دختر. 

آه! متاسفم خواجه، ترجمه هیچ وقت حق مطلب را ادا نمی‌کند. خلاصه که شانس آوردم امروز کارم به آدم‌های درست افتاد و‌ اِلا خودم که عقلم را فرستاده‌بودم مرخصی. شاید هم تاثیر این مقنعه نکبت بود و تعقل را از من گرفت. باید آتشش بزنم. اما صادقانه و متاسفانه بار اولم هم که نبود و آدمیزادی که من باشم چنان در اندیشیدن کند و سستم که هیچ اعتباری به عقلم نیست انگار.
خواجه می‌گوید: بدت نیایدها مینا، ولی
در مذهب طریقت، خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی، بی معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

_ چشم خواجه جان. چشم.