شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
سارا میگفت من تو تلهی یادگیری افتادم. چون بعد از ده سال کار، همهش فکر میکنم هیچی بلد نیستم و به درد هیچ کاری نمیخورم و هی دوره و کلاس هست که ثبتنام میکنم تا همه چیز رو یاد بگیرم و بعد از کسب شایستگی لازم کاری رو شروع کنم. اما امروز فهمیدم که فقط همین نیست. اتفاقی که افتاده بزرگتر از این حرفهاست و این به اصطلاح تلهی یادگیری تنها بخشی از اونه. امروز فکر کردم که همهی اینها نتیجه کمال گرایی زیاده. کمال گرایی هم از او حرفهاست که تو خودش یجور خود بزرگ بینی داره. شبیه وقتایی که از کسی میپرسی از بدیهای خودت بگو و طرف میگه گذشت زیاد یا مهربونی بیش از اندازه. خلاصه یجوریه. برای همین ترجیح میدم اول تعریف کنم بعد ببینم چه اسمی میشه روش گذاشت. ماجرا از این قراره که من هم مثل همهی عالم و آدم اتفاقاتی رو توی دلم آرزو میکنم و توی سرم نقش خیالیشون رو میبافم. اتفاقهای ریز و درشت. از قبولی توی فلان دانشگاه و برگزاری ژوژمان فلان درس و دفاع پایاننامه گرفته تا یه دیدار دوستانه، یه سفر، داشتن کار مورد علاقه یا پیدا شدن عزیز ناپیدا و هزار چیز دیگه. ذهنم حداقل توی خیال جزئیاتپرداز قهاریه. اتفاقها، دیالوگها، لباسها، نور، حرکتها، عناصر فضا لبخندها و گریهها رو میسازه. اما درست وقتی که توی واقعیت موقعیت عینی این خیال، خواسته یا آرزو پیش میاد، پا پس میکشه. بذارید با مثال واضحتر بگم. مثلاً من چند هفته بود که دلم هوای تهران رو کرده بود، هوای دیدن دوستام و گپ زدن باهاشون. از طرفی هم دلم بودن تو یه جمع شاد رو میخواست. عمیقا میخواستم برای ساعاتی خودم و اطرافیانم شاد باشند. حالا دوست عزیزی من رو برای جشن عقدش به تهران دعوت کرده. و فکر میکنید اولین واکنش ذهنی من چی بود؟ این که چطور بگم نمیام. یا مثلا همونطور که قبلتر نوشتم، مدتهاست دارم دنبال کار میگردم. اما نوبتش که میرسه و از جایی باهام تماس میگیرن، برای رفتن به مصاحبه اکراه دارم و تقریباً هر بار بعد از مصاحبه دعا میکنم که بهم زنگ نزنن و من رو قبول نکنن. احساس میکنم تنها دوست نداشتنم ، نابلد بودنم یا بیربط بودن اون کار دلیل این اتفاق نیست. من توی تلهی ترس گیر کردم. ترس از اینکه هیچ کدوم از اتفاقهای پیش رو شبیه اون چیزی که من خیال کردم و منتظرشونم نیستند. یا دقیقتر و مهمتر از اون، "من" توی این اتفاقها اون آدمی که ازش راضی باشم نخواهم بود. مغزم منطقاً این رو میپذیره که هیچ چیز و هیچ کسی کامل نیست اما در عمل کارش رو درست انجام نمیده. در عمل دقیقاً هیچ کاری انجام نمیده. و من نمیدونم آیا واقعا از مواجهه با این واقعیت متفاوت میترسه؟ واقعیت در مقایسه با خیال اغلب ناقصه به هر حال. اما در واقعیت وقتی من همهی شیتهام کامل یا خوب نیست آرزو میکنم که وقتی دارم میرم سر ژوژمان از پلهها بخورم زمین و پام بشکنه ولی کار ناقص به استاد تحویل ندم. در واقعیت همیشه چیزی هست که من بلد نیستم و سوالی هست که جوابم بهش "نمیدونمه" اما من منتظرم همه چیز رو یاد بگیرم و بعد برم سرکار. در واقعیت برنامهریزی برای سفری که مطمئنی حالت رو بهتر میکنه و اجرای اون زمان و هزینه میطلبه اما من ترجیح میدم عذری بتراشم و بگم نمیام و توی همون حال مزخرف خودم بمونم. در واقعیت مسلماً وقتی دارم از خونه میرم بیرون کسی ازم میپرسه کجا؟ و من چون حس میکنم با این سوال آزادیم ازم گرفته میشه، پس کلاً پام رو بیرون نمیذارم. نمیدونم. شاید اصلاً بین اینها نقطه اشتراکی نیست و هر کدوم از سر چشمهی متفاوتی آب میخورند. اما شاید هم هست و اون راحتطلب شدن مغزمه. یا به شکل احمقانهای ترسو شدنش. نه تعمداً بلکه به صورت غریزی مغزم در برابر کوچکترین تغییری، حتی چیزهایی که مدتها آرزومندانه منتظرشون بوده، داره مقاومت بیش از اندازهای میکنه. پای هر کدومشون که به واقعیت میرسه، اون از در پشتی پا به فرار میذاره. رنج ماجرا اونجاست که اگه مجبورش کنم تن بده، خوره میشه و میافته به جونم و با هزار بهانه و ادا اطوار اون موقعیت رو به کامم زهر میکنه و اگر هم تن به خواستهاش بدم، بعدِ از دست دادن این موقعیتها با حسرت و آرزومندی همچنان دقم میده. میشه یه آرزومندِ همیشه پشیمان. پشیمانی احساسیه که آدم نسبت به اتفاقهای گذشته داره. اما با این تفاسیر، برای من احساسیه که در لحظه دارم. در لحظهی گرفتن هر تصمیم، افتادن هر اتفاق من ازش پشیمونم چون اونی که میخوام نیست یا نخواهد بود و مغز من از همهی اینها میترسه.
نمیدونم. شاید هم مسئله جسمیه و فقط چرخهای توی بدنم به هم ریخته. هورمونی، چیزی تولید نمیشه یا بیش از اندازه داره تولید میشه. شاید همه اینا از غذاست. اصلاً به قول سارا همش به خاطر این روغناست. چه بدونم. ولی خلاصه که میبینی چه گیری کردیم دست خودمون خواجه جان؟! حالا شما میگید اسم این مرض رو چی بذاریم؟
- میبینم مینا و صد بار به تو گفتم:
ورای طاقت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
- بله، با تشکر از شما و شیخ پس.