تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

دیدی چطور شد خواجه جان! میخواستم این رو به استقبال پاییز بذارم اینجا، که زندگی ما را با خود برد! حالا به استقبال صبح ابریِ پاییزی میذارم و میرم که قربون قد و بالا و رنگ رخ پاییزیش برم.
نوشته بودم که من جوانه نمیزنم در بهار. من میوه ی پاییزم، از راه که میرسه تازه شکوفه میزنم.چند روز پیش بیرون که بودم، یک لحظه چشمم خورد به درختچه ای پر از شکوفه. گفتم: سلام رفیق! حق داری، هوا هوای شکفتنه عزیز جان.
