<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>خواجه مینا</title>
	<link>https://khajehmina.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://khajehmina.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Mon, 14 Sep 2026 08:51:58 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/69</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/69</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 08:47:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه‌جان واقعیت این است که گاهی که کاری را انجام نمی‌دهم، و هی عقب می‌اندازمش در حقیقت دارم زمان میخرم تا انجام دادنش را به کل از یاد ببرم. نوشتن هم از جمله‌ی این کارهاست. واقعا چرا نوشتن گاهی این اندازه سخت می‌شود. انگار کنید کندن کوه با مژه. این مَثلیست که رفیق می‌گوید. گاهی خط کشیدن هم اینطور می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خواجه‌جان واقعیت این است که گاهی که کاری را انجام نمی‌دهم، و هی عقب می‌اندازمش در حقیقت دارم زمان میخرم تا انجام دادنش را به کل از یاد ببرم. نوشتن هم از جمله‌ی این کارهاست. واقعا چرا نوشتن گاهی این اندازه سخت می‌شود. انگار کنید کندن کوه با مژه. این مَثلیست که رفیق می‌گوید. گاهی خط کشیدن هم اینطور می‌شود و گاهی حتی صبح‌ها خود را از جا بلند کردن و قاطی زندگی شدن. </p><p style="text-align:justify;">خواجه‌جان، حالا شما که پیگیر احوال ما نیستید ولی وقت‌هایی که طولانی مدت نمی‌نویسم و بعد یکباره شور می‌گیردم احساس میکنم باید یک آنچه گذشت از خودم بدهم. البت آنچه گذشت پر هیجانی نیست. صبح به صبح خودم را توی زیرزمینی قرنطینه میکنم تا خود غروب. و توی آن زیرزمین به کارهای بَدم فکر میکنم؟ نه زیاد! بیشتر به کارهای نکرده‌ام فکر میکنم و درس‌هایی که عمری عقب انداخته‌ام را یاد میگیرم و همت والایی به خرج می‌دهم تا به آینده فکر نکنم. نرم‌افزاری که باهاش کار میکردم را عوض کرده‌ام و دارم با نرم‌افزار دیگری کار میکنم. اما هنوز زبان مدلسازی این نرم افزار را یاد نگرفته‌ام. درست مثل بلد شدن یک زبان جدید، لغت‌ها را میدانم‌ها، اما قاعده‌ی کنار هم قرار دادنشان برای ساختن یک جمله‌ی درست را نه. اعصابم از این که هنوز توی این نرم‌افزار جدید راه نیافتاده‌ام و کار با نرم‌افزار قبلی هم از یادم رفته و سرعتم خیلی پایین آمده، پاک خاکشیر است. ولی خب چه می‌توان کرد. به قول معلم زبانمان، این چیزها آمپول ندارند که. باید وقت گذاشت و حوصله کرد. اما یک چیزی را از این نرم‌افزار جدید دوست دارم. توی آن هر خطی که میکشی، باید برایش قید بگذاری تا تعریف شده باشد. اندازه بدهی، بگویی که مثلاً با این یکی خط موازی باشد، به آن یکی عمود باشد و خلاصه آن را با این قید‌ها، سر جایش بند می‌کنی تا این ور آن ور نرود و کار را به هم نزند. اما نکته این جاست که نمی‌توانی بیشتر از سه‌تا قید بهش بدهی. بیشتر از آن نرم‌افزار خطای overdefined یا همان فراتعریف شده می‌دهد. عینک فلسفی‌ام برمیدارم میگذارم روی چشم‌هام و به خودم می‌گویم: مینا خانم، ما هم اینطور هستیم توی زندگی‌ها. تو باید یکسری قید داشته باشی تا تعریف بشوی. یک چارچوبی که مینا تویش جا بگیرد و با هر باد وسوسه برانگیزی این ور آن ور نرود. اما خب این قید‌ها نباید خیلی زیاد باشد و چارچوب را برایت تنگ کند. تعریف شده باش اما با قیدهای لازم. برای خودت آزادی عمل هم بگذار و فرا تعریف شده نشو.</p><p style="text-align:justify;">خب دیگر، همین‌ها. گفتم که آنچه گذشت پرهیجانی نیست. از آن‌ها که فکر کنی وای چه چیزی را از دست دادم؟! کم می‌نویسم، کم می‌خوانم. زیاد حرف میزنم، زیاد فکر میکنم و زیاد مستاصل می‌شوم و بیشتر از همیشه به خودم تشر می‌زنم که بلند شو. بلند شو دختر که کس را وقوف نیست که انجام کار چیست. بلند شو.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/69/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کامی که خواستم ز خدا شد میسرم</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/68</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/68</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 01:13:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه جان شما که عمری رهرو این راه بی‌کناره بوده‌اید، می‌گویید یعنی لحظه‌ای شیرین‌تر از آن لحظه هم هست که بفهمی او که کنج دلت جا داده و عزیزش می‌داشتی، همه وقت به خیال و خاطره‌ی تو دلخوش بوده و کنج دلش جایکی داشته‌ای؟ ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خواجه جان شما که عمری رهرو این راه بی‌کناره بوده‌اید، می‌گویید یعنی لحظه‌ای شیرین‌تر از آن لحظه هم هست که بفهمی او که کنج دلت جا داده و عزیزش می‌داشتی، همه وقت به خیال و خاطره‌ی تو دلخوش بوده و کنج دلش جایکی داشته‌ای؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/68/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خدا را با که این بازی توان کرد</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/67</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/67</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 19:28:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
 
بارالها ممنون میشم بلاخره پاسخگو باشید لطفا!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.gisomusic.com/Music/1403/02/12/Aref%20-%20Ey%20Khoda.mp3"><audio src="https://dl.gisomusic.com/Music/1403/02/12/Aref%20-%20Ey%20Khoda.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p><figure class="image image_resized" style="width:65.1%;"><img style="aspect-ratio:2553/1517;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k98533_Untitled.jpg" width="2553" height="1517"></figure><p> </p><p><span style="font-size:16px;">بارالها ممنون میشم بلاخره پاسخگو باشید لطفا!</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/67/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همه‌ جا خانه‌ی عشق است</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/66</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/66</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 23:22:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز خانه‌ی قدیمی‌ام هشت ساله شد خواجه جان. عاشقی قسمت ما نشد اما به خودمان گفتیم: دلا در نوشتن ثابت قدم باش. خب هشت سال برای منِ سست قدم برآورد خوبی هست. البت این سالی که گذشت خانه‌ام از رونق افتاد. 
من دیو بودم خواجه، بُر خورده میان آدم‌ها. آل بودم، جامانده از افسانه‌ها. من "دیوآل" بودم خواجه سال...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">امروز خانه‌ی قدیمی‌ام هشت ساله شد خواجه جان. عاشقی قسمت ما نشد اما به خودمان گفتیم: دلا در نوشتن ثابت قدم باش. خب هشت سال برای منِ سست قدم برآورد خوبی هست. البت این سالی که گذشت خانه‌ام از رونق افتاد. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">من دیو بودم خواجه، بُر خورده میان آدم‌ها. آل بودم، جامانده از افسانه‌ها. من "دیوآل" بودم خواجه سال‌های سال. خانه‌ام سفید بود، بدون پنجره اما دیوارهایش پر از قاب عکس‌های آسمان. کم حرف بودم اغلب اما گه گاهی هم پر حرف. قد کشیدم آنجا و چند همسایه‌ی مهربان پیدا کردم. این اواخر اما خانه‌ام را دوست نداشتم، زیاد رنگ غم گرفته بود، جوری که هر رنگ دیگری هم می‌زدم باز کدورت غم بر آن غالب می‌شد. یک وقتهایی، بخصوص چند سال پیش، از دیو بودن هم خسته شده‌بودم اما دیگر کم کم قبول کردمش. به هر رو در خیال رفتن بودم اما سبک سنگین که می‌کردم میگفتم خب با این‌ همه خاطره چه کنم؟ با سالها‌ بزرگ شدن در اینجا چه کنم؟ اصلاً کجا بروم؟ تا به خودم آمدم، دیدم جنگ شد و همان خانه احزان را هم ازمان گرفتند. افتادیم به گشتن. دیدیم جماعتی بی خانمان مثل خودمان کوچ کرده‌اند اینجا. ما هم بُر خوردیم بینشان. اما نه با نشان دیوآلی. اسم خودم و خانه‌ی نو را گذاشتم " نگران". قصد کردم به نوشتن درباره‌ی نگریستن و نگران بودن. همان کاری که استادش هستم. تازه داشتم توی سوراخ سنبه‌های خانه جدید سرک می‌کشیدم که یک روز دیدم درش را قفل کرده‌اند نمیگذارند برویم تو. دلچرکین آواره شدیم باز. نشان دیوآلیم را به سینه زدم و به جزیره دیگری پناهنده شدم. اما نشد پاگیر آنجا شویم. دوباره برگشتیم همین‌جا. گفتیم شاید بشود خانه‌ی دیگری ساخت. خانه را که بنا میکردم تفالی زدیم به حضرت اخوان و لابه‌لای کلماتشان، چشممان خورد به "خواجه مینا". به دلمان نشست، قابش کردیم زدیم سر در خانه نو. این شد که شدیم مقیم محضر حضرتتان. و حالا می‌توانم بگویم اینجا را دوست دارم. نه به اندازه آن خانه‌ی سپید اما دوستش دارم. امروز در کتابی از یک انجمن ادبی میخواندم. دیدم اینجا برایم درست شبیه آن انجمن ادبی کوچک است. جمع کوچکی از آدم‌هایی دور، گاهی حتی دور از فکر‌های هم، دور از نگاه‌های هم اما در کوششی مدام برای وصل شدن به کلمات و پل ساختن با آن‌ها برای کم کردن این دوری‌ها. و من چه دیوآل باشم، چه نگران چه خواجه مینا، دلخوشم به اینکه هشت سال توانستم فکرها و احساساتم را به کلمات تبدیل کنم، بنویسم و بخوانم و این جنس ناب از ارتباط انسانی را تجربه کنم. دلخوشم به اینکه هشت سال بخشی از من در کلمات مکتوب شده‌اند و هر بار به یادم می‌آورند که این نقش به دیوار تا کجا‌ها که مرا نبرده.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/66/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بادت به دست است اگر دل نهی به هیچ</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/65</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/65</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 09:50:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ای خواجه دیدی این مدت همه‌اش به این امید بودیم که نسیم صبحگاهی، به پیام آشنایی بنوازد آشنا را.
دیدی ننواخت. 
دیدی ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد. 
دیدی نه زنگی، نه پیامی، نه حرفی، نه حدیثی. نه هیچی. 
هیچِ هیچ.
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">ای خواجه دیدی این مدت همه‌اش به این امید بودیم که نسیم صبحگاهی، به پیام آشنایی بنوازد آشنا را.</p><p style="text-align:justify;">دیدی ننواخت. </p><p style="text-align:justify;">دیدی ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد. </p><p style="text-align:justify;">دیدی نه زنگی، نه پیامی، نه حرفی، نه حدیثی. نه هیچی. </p><p style="text-align:justify;">هیچِ هیچ.</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/65/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/64</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/64</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 01:03:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در شبی چنین سیاه
بالای این گور خالی ایستاده‌ام
خیالت را پیچیده لای پارچه‌ای سفید
به سینه می‌فشارم و با دستهای خودم
آنرا به گور خالی می‌سپارم
سنگ نه، بر مزارت محبوبه خواهم کاشت
و خاک، داغت را سرد خواهد کرد
و باد اشک‌هایم را با خود خواهد برد
 و زندگی به من هجوم خواهد آورد
و یادت را از ذهنم خواهد ربود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در شبی چنین سیاه</p><p>بالای این گور خالی ایستاده‌ام</p><p>خیالت را پیچیده لای پارچه‌ای سفید</p><p>به سینه می‌فشارم و با دستهای خودم</p><p>آنرا به گور خالی می‌سپارم</p><p>سنگ نه، بر مزارت محبوبه خواهم کاشت</p><p>و خاک، داغت را سرد خواهد کرد</p><p>و باد اشک‌هایم را با خود خواهد برد</p><p> و زندگی به من هجوم خواهد آورد</p><p>و یادت را از ذهنم خواهد ربود</p><p>در شبی چنین سیاه</p><p>دیگر تو را نخواهم جست</p><p>حتی در خیال</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/64/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/63</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/63</guid>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 15:45:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
غمدانَم را پُرِ پُر کرده‌ام گذاشته‌ام لب طاقچه. قاشق قاشق ازش برمیدارم می‌ریزم توی استکان چای و هم میزنم و داغ داغ سر میکشم. با برنج توی قابلمه‌ قاطی میکنم و می‌گذارم دم بکشد. لای نان لقمه میکنم و نجویده قورتش می‌دهم. اَلَکَش می‌کنم روی مایع کیک تا خوب پف کند و حجم بگیرد. لای دستمال می پیچم و می‌گ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:77.17%;"><img style="aspect-ratio:2382/1679;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f9136_Untitled.jpg" width="2382" height="1679"></figure><p> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">غمدانَم را پُرِ پُر کرده‌ام گذاشته‌ام لب طاقچه. قاشق قاشق ازش برمیدارم می‌ریزم توی استکان چای و هم میزنم و داغ داغ سر میکشم. با برنج توی قابلمه‌ قاطی میکنم و می‌گذارم دم بکشد. لای نان لقمه میکنم و نجویده قورتش می‌دهم. اَلَکَش می‌کنم روی مایع کیک تا خوب پف کند و حجم بگیرد. لای دستمال می پیچم و می‌گذارمش بین لباس‌های توی صندوق‌خانه که بویش را بگیرند. جوهرش را میگیرم می‌ریزم روی کاغذ‌های شطرنجی و طرح میزنم. آسیابش میکنم و با آب توی دیگ رنگرزی میجوشانم و بعد نخ‌های ریسیده ننه را می‌اندازم توی دیگ. خوب خوب که رنگ گرفتند و غم به خوردشان رفت، درشان می‌آورم و میگذارم روی بند خشک شوند. مینشینم پشت دار و گره می‌زنم و می‌بافم و می‌کوبم. غم را گره می‌زنم، غم را می‌بافم و غم را می‌کوبم. باید ببینی چه نقش و رنگی انداخته به این قالی. غمدانم هنوز پر پر است. نشسته لب طاقچه.</span></p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">میدانی، روزی در من زلزله‌ای خواهد آمد. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">آنچنان بزرگ که داری که خیال تو را، عمری بر آن بافته‌ام در هم خواهد شکست. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">و من که هنوز پای آن دار نشسته‌ام، زیر آوار خیال تو دفن خواهم شد. میدانم.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/63/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/62</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/62</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 23:28:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه جان چند وقت پیش نشسته‌ بودیم آلبوم عکس‌ها را ورق می زدیم. همه به شکلی وسواس‌گونه تفکیک شده‌اند؛ آلبوم گردش‌ها، آلبوم بچگی هر کداممان، آلبوم دوران مدرسه‌، مهمانی‌ها، جشن‌ها، آدم‌های غریبه- آشنا، مرده- زنده. من از بین آن همه، آلبوم نامزدی مامان و بابا را یواشکی برداشتم و آمدم توی اتاق. می‌خواستم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">خواجه جان چند وقت پیش نشسته‌ بودیم آلبوم عکس‌ها را ورق می زدیم. همه به شکلی وسواس‌گونه تفکیک شده‌اند؛ آلبوم گردش‌ها، آلبوم بچگی هر کداممان، آلبوم دوران مدرسه‌، مهمانی‌ها، جشن‌ها، آدم‌های غریبه- آشنا، مرده- زنده. من از بین آن همه، آلبوم نامزدی مامان و بابا را یواشکی برداشتم و آمدم توی اتاق. می‌خواستم از تماشا کردنشان ذوق کنم. می‌خواستم توی چهره‌شان دقیق شوم و احساس آن لحظه‌شان را حدس بزنم. لباس‌هاشان را و جوانی‌شان را با دقت تماشا کنم و ته دلم هم غصه این را بخورم که دیگر از جوانی گذشته‌اند. آه که چقدر جوان‌تر از حالای من بودند.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">اما بعدش نشستم به این فکر کردم که جوانی مصیبت خالص است. تمام عیار. جنگ و جدالی مداوم. اصلاً جوانی و جدال هم پیمان ابدی هم هستند. البته کین عجوزه‌ی اغواگر، عروس هزار داماد بدتر از خودش است؛ جستجو، آوارگی، استیصال، تنهایی، سرخوردگی...</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">جوانی خیلی‌ها را که می‌بینم و به همین تجربه چند ساله خودم از جوانی که نگاه می‌کنم، پر رنگ‌تر از هر چیزی رنج را می‌بینم. شکلش فرق می کند اما رنج، رنج است. بودنش را می‌فهمی فارغ از ماهیتش. رنج و شکست و تحقیر که با صلابت سایه انداخته‌اند روی جوانی. روی شر و شور جوانی. اما این شر و شور به چه کار آید؟ به کار جنگیدن؟! زندگی صحنه نبرد است و جوانان سربازهای آن؟! اما حاصل همه‌ی جنگ‌های ما که فقط سرخوردگی و دلمردگی بعدش هست.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">جوانی همه چیز را از آدم می‌گیرد. می‌گیرد و بعد مجبورش می‌کند که دانه به دانه آن‌ها را از نو بسازد. دیگر به باورهایت باور نداری، به آدم‌هایت تعلق نداری، لذت‌های سابق سرخورده‌ات می‌کنند. حرف از باورهای نو، لذت‌های نو، خانواده‌ی جدید، آزادی و تعلق‌های تازه می‌زند. و تو یا آن‌ها را می‌سازی و یا با نبودشان کنار می‌آیی. اما جوانی کار خودش را حتما می‌کند. همه چیز را از تو می‌گیرد و به یکباره از همه چیز زندگی قبل تهی می‌شوی. مقصودم را می فهمید احتمالا. همه چیز آن بیرون سر جای خودش هستا، حتی آدم‌ها همانند و مکان‌ها و خیلی چیزهای دیگر. اما جوانی دورن توست و همه‌ی این اتفاق‌ها آنجاست که می‌افتد.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">پس چه چیزی هست در این جوانی؟ چه چیزی در این عکس‌ها اینقدر حسرت‌برانگیز است؟ آن چیزی که می‌گذرد و تو قدرش ندانی چیست؟ آهی که روبه روی هر قاب از سینه بلند می‌شود برخاسته از کدام فکر است؟</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">چرا فکر کردن به جوانی، دیدن جوانان یا حتی تماشای این لحظه‌های گذشته که فقط صورتی تار از آن‌ها به جا مانده، اینقدر سبز است؟</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">سبز است. باور کنید سبز است.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">من با همه این‌هایی که گفتم، با همه این بدبختی‌ها که به چشم خود می‌بینم و به کام خود می‌چشم، هر روز خودم را اینطور دلداری می‌دهم که عیب ندارد، عوضش ما هنوز جوان هستیم. نمی‌فهمم چه می‌گوید. منظورش چیست که ما جوان هستیم؟ خب که چه؟ ولی راستش را بخواهید با این حرف توی دلم جوانه‌ای سبز می شود انگار. آنقدر لطیف و زیباست، آنقدر کوچک است که مجبورم می کند دوباره بلند شوم و پی نور و آب برای جوانکم بروم. به خیال من تنها زیبایی حسرت برانگیز جوانی همین امید رسیدن به نور و آب است. امیدی که آدم به خودش دارد و وقتی که آن امید نباشد، پیری شروع می‌شود. نمی‌دانم. شاید جوانی برای شما چیز دیگری هست؟هان؟ و شاید اصلاً جوانی چیز دیگری هست.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/62/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>مسبوق سابق، صادق حال‌حاضر</category>
	</item>
	<item>
		<title>گفت حافظ</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/61</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/61</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 10:25:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">از دامن تو دست ندارند عاشقان</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">در دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/61/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خبرت هست که دی طی شد و تابستان است</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/60</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/60</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 23:08:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تیترهای لازم به شرح و بسط: (اما حالا نه خواجه جان، صرفا تخلیه افکار. انشالله سر فرصت)
هوس های زمستانی تابستان
دچار آوارگی مجازی؛ حالا که راه خانه باز شده، رَوم به شهر خود و شهریار خود باشم؟ تاریخچه و ریشه داشتن مهم است؟ قدر نشناسی نیست؟ بمانم اینجا، آنجا را چه کنم. بروم، اینجا را؟
مصائب شیرینِ یک، ز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:67.41%;"><img style="aspect-ratio:1380/1760;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/30125_Untitled.png" width="1380" height="1760"></figure><p style="text-align:justify;">تیترهای لازم به شرح و بسط: (اما حالا نه خواجه جان، صرفا تخلیه افکار. انشالله سر فرصت)</p><ul><li><p style="text-align:justify;">هوس های زمستانی تابستان</p></li><li><p style="text-align:justify;">دچار آوارگی مجازی؛ حالا که راه خانه باز شده، رَوم به شهر خود و شهریار خود باشم؟ تاریخچه و ریشه داشتن مهم است؟ قدر نشناسی نیست؟ بمانم اینجا، آنجا را چه کنم. بروم، اینجا را؟</p></li><li><p style="text-align:justify;">مصائب شیرینِ یک، زیباترین فیلمی بود که در چند وقت اخیر دیدم. زیبا از جهت چهره ها، لباس ها، ساختمان ها، اشیاء و البته موسیقی. اما از دیدن مصائب شیرینِ دو ناراحت شدم. از نبودن آن زیبایی ها. </p><p style="text-align:justify;">ولی در کل زندگی هم انگار چیزی نیست جز همین مصائب شیرین. </p></li><li><p style="text-align:justify;">محصولاتی که استفاده می کنیم بر دایره مهارت های ما تاثیر گذارند. مثلا مادر من بلد است سبزی را دسته کند و با چاقو ریز ریز خردشان کند اما من میریزمشان توی خردکن. آیا این مهارت ضروری است؟ نفس آن مهارت شاید ضروری نباشد اما این کارها دستان ما را تربیت می کنند. حالا مسئله را تعمیم بدهیم به خیل محصولات و خدمات دیگر. تکنولوژی آیا در راستای مهارت زدایی حرکت نمی کند؟</p></li><li><p style="text-align:justify;">علاوه بر آن تکنولوژی، که من البته معادل فناوری را بسیار میپسندم، در راستای حذف صورت فیزیکی هم حرکت می کند. صورت مادی را که از هر چیز بگیری محدودیت مکان را برای آن حذف کرده ای. می توانی در لحظه، اراده کنی و هر چیزی را داشته باشی. از صدا و تصویر گرفته تا حتی حس لامسه. تصنعی بودن اما مهم نیست؟</p></li><li><p style="text-align:justify;">پشت جلد "مَلکان عذاب" ابوتراب خسروی نوشته که صیقل یافته ترین اثر کارنامه ی اوست. اما هر چه می خوانم به نظرم " اسفار کاتبان" بسیار بهتر و روان تر و غنی تر از آن است. </p></li><li><p style="text-align:justify;">باید به انگلیسی بنویسم. خواجه جان شما انگلیسی می دانید؟</p></li><li><p style="text-align:justify;">یعنی ممکن است صحرا که هفته آینده می آید اینجا، باعث شود میم را ببینم؟ امیدوارم این اتفاق نیافتد. واقعا؟!</p><p style="text-align:justify;">پیداست مغزم شلم شورباست، نه؟! به رایگان اجاره اش می دهم. </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v175890_bahman-sepehri-shakib-Sweet-Agony-start.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v175890_bahman-sepehri-shakib-Sweet-Agony-start.mp3" controls=""></audio></div></figure></li></ul>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/60/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غم در دل من از آن است که نیست</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/59</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/59</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 21:59:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[" من تو را در نگاه‌های غریبه‌ای می‌جستم که خیال میکردم برق آشنایی دارند. خطا می‌کردم.
من تو را در شهر، در خیابان، میان سنگ افراشته‌های آدمیان می‌جستم و خیال می‌کردم سایه‌ات بر سرم افتاده. خطا می‌کردم.
من تو را لا‌ به لای کلمات دیگران، بین جملات معنا دارشان می‌جستم و خیال می‌کردم دلم لرزیده. خطا می‌ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><i>" من تو را در نگاه‌های غریبه‌ای می‌جستم که خیال میکردم برق آشنایی دارند. خطا می‌کردم.</i></span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><i>من تو را در شهر، در خیابان، میان سنگ افراشته‌های آدمیان می‌جستم و خیال می‌کردم سایه‌ات بر سرم افتاده. خطا می‌کردم.</i></span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><i>من تو را لا‌ به لای کلمات دیگران، بین جملات معنا دارشان می‌جستم و خیال می‌کردم دلم لرزیده. خطا می‌کردم‌.</i></span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><i>من تو را در آوای مبهمی می‌جستم که خیال می‌کردم چه به گوشم می‌نشیند و زبان آهنگینش را می‌فهمم. خطا می‌کردم.</i></span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><i>نه برق  آشنایی بود، نه پناه خنک سایه‌ای، نه تپش شورآفرینی و نه صلای گوش‌نوازی. از همه سو تنهایی بود و تنهایی و تنهایی‌. عمری به جستجوی خطا رفت. به توهم بودنت، دیدنت، رسیدنت. اما همه به خطا.</i></span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><i>با‌این همه میدانی، عجبا که کسی در من، بعد از نوشتن همه‌ی این‌ها، آرام و مدام زمزمه می‌کند: فدای سرش. فدای یک تار مویش.</i></span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><i>ولی به من نمی‌گوید دیگر تو را کجا بجویم جانم؟ کجاست آن دوستی قدیمت؟ یک وقت عمرم تمام نشود، شیرین من. دلم تنگ و گرفته است. دلم که می‌گیرد، کامکارها گوش می‌کنم. و مدتیست که بسیار گوششان می‌کنم. " </i></span></p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.musickordi.com/Bijan-Kamkar/Bijan-Kamkar_Hay-Benn-Benn[320].mp3"><audio src="https://dl.musickordi.com/Bijan-Kamkar/Bijan-Kamkar_Hay-Benn-Benn%5B320%5D.mp3" controls=""></audio></div></figure><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/59/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>صلای سرخوشی</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/58</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/58</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 14:16:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه جان، شما که غریبه نیستید راستش من هیچ دوست ندارم که فقط شریک غم و غصه‌ی آدم‌ها یا تنها رفیق روزهای سختشان باشم. دلم می‌خواهد در شادیشان و روزهای خوششان هم من را شریک کنند. و خب آدم اول از همه، خودش باید با دیگران آن جوری باشد که دوست دارد آن‌ها با او باشند. فلذا ما هم برای خودمان قانونی گذاشته...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خواجه جان، شما که غریبه نیستید راستش من هیچ دوست ندارم که فقط شریک غم و غصه‌ی آدم‌ها یا تنها رفیق روزهای سختشان باشم. دلم می‌خواهد در شادیشان و روزهای خوششان هم من را شریک کنند. و خب آدم اول از همه، خودش باید با دیگران آن جوری باشد که دوست دارد آن‌ها با او باشند. فلذا ما هم برای خودمان قانونی گذاشته‌ایم که اگر با کسی در مورد غم‌هایت حرف زدی، باید در شادی‌هایت هم یادشان کنی. اگر مشکلت را با کسی در میان گذاشتی، خبر حل شدنش را هم بهشان بده. باید این طوری نشان بدهی که قدردان بودنشان و امید دادن‌هایشان هستی. فلذا، رفقای عزیزم که ندیده و نشناخته بی‌اندازه مهربان و باعث دلگرمی هستید، خبر خوش اینکه بلاخره لیدی شوماخر امتحان رانندگی‌اش را قبول شد و چند صباح دیگر جوازمان هم می‌آید. موفقیت کوچکی است اما من خوشحالیش را برای خودم بزرگ می‌کنم و از کاه کوه می‌سازم و مثل بادبادکی سر خوش دور خودم می‌چرخم :))  دستم که کوتاه است و اِلا تک تکتان را چای باقلوا مهمان می‌کردم. علی‌الحساب این دو قطعه و شادی کودکانه و بازیگوشی آهنگینشان تقدیم شما. نوش گوشتان.</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n879086_3-shanbeh_M_124087.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n879086_3-shanbeh_M_124087.mp3" controls=""></audio></div></figure><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x444257_04_-_Alberto_Iglesias_-_Kite_Shop_www_NiceSoundTracks_com.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x444257_04_-_Alberto_Iglesias_-_Kite_Shop_www_NiceSoundTracks_com.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/58/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/57</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/57</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 11:36:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:80.97%;"><img style="aspect-ratio:2041/1624;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/m44949_857.jpg" width="2041" height="1624"></figure><p> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="http://dl.mokhtalefmusic.com/music/1398/12/19/Reza.Yazdani%20-%20Mohakeme_Dar_Khiaban%5B128%5D.mp3"><audio src="http://dl.mokhtalefmusic.com/music/1398/12/19/Reza.Yazdani%20-%20Mohakeme_Dar_Khiaban%5B128%5D.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/57/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوش عروسیست جهان از ره صورت، لیکن</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/56</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/56</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 07:47:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نشسته‌ام روبه‌روی حوزه امتحانی روی نیمکتی با سایبانی پلاستیکی که به درد نمی‌خورد. خورشید توی چشمم هست اما انگار هنوز خواب از سرش نپریده باشد، زور و سوز چندانی ندارد. یک ساعتی تا شروع آزمون مانده. چند دقیقه‌ جلوی در ایستادم و آدم‌ها را تماشا کردم. بعد آمدم نشستم روی نیمکت توی پیاده‌رو. مثلا دارم کتاب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">نشسته‌ام روبه‌روی حوزه امتحانی روی نیمکتی با سایبانی پلاستیکی که به درد نمی‌خورد. خورشید توی چشمم هست اما انگار هنوز خواب از سرش نپریده باشد، زور و سوز چندانی ندارد. یک ساعتی تا شروع آزمون مانده. چند دقیقه‌ جلوی در ایستادم و آدم‌ها را تماشا کردم. بعد آمدم نشستم روی نیمکت توی پیاده‌رو. مثلا دارم کتاب می‌خوانم یا چیز می‌نویسم اما باز دارم زیر زیرکی آدم‌ها را تماشا می‌کنم. آدم‌های آرام و قدم‌زنان و آدم‌های مضطرب و دوان دوان. آدم‌های با یک کیسه کوله‌بار و آدم‌های سبک بار. عکس یک جوان روبه‌رویم هست. شهید. یادم می‌آید که جنگ است و دیشب، بعد فوتبال انگار باز صدای جنگنده شنیدم. یادم می‌آید که بچه‌های جنوب هم در این وضعیت کنکور دارند. چه ناعادلانه است این دنیا. کاش بهترین اتفاق‌ها برایشان بیافتد. یادم به چهار سال پیش می‌افتد. درست در همین روز کنکور عملی داشتم. باید بگویم کنکور‌های عملی مقطع ارشد تنها در تهران برگزار می‌شوند و چهار ساعته هستند و شرکت کنندگان، باید هر آنچه لازم دارند را بردارند و با خودشان بیاورند تهران. حتی میز مناسب و زیر انداز و زیر دستی و بقیه‌ی اسباب امتحان. کنکور ما در دانشگاه امیرکبیر بود. نمی‌دانم چرا اقلاً این کنکور را توی دانشگاه‌هایی که آتلیه دارند و اقلاً میز طراحی و صندلی آتلیه هست برگزار نمی‌کنند. چه حرف‌ها! چه چیزی اینجا فکر شده‌ هست که این یکی باشد. دیشب به همه‌ی آدم‌های غیر خاورمیانه‌ای دنیا حسودیم شد. دیدید. هزار نفر آدم خوشحال جمع شده‌بودند توی یک ورزشگاه و داشتند فوتبال می‌دیدند و نهایت نگرانی‌شان هم این بود که نکند تیمشان ببازد. دیدید. بعد بردنشان چه قشنگ همه‌شان خوشحال شدند. ما چی؟ تماشاگر دنیاییم و برای دلخوشی، خودمان را قاطی خوشی دیگران می‌کنیم. چه ناعادلانه است این دنیا. بگذریم، هوا هنوز خنک است اما چندتا مگس انگار زیادی بهِم علاقمند شده‌اند و هی دارند دور سرم می‌گردند. شاید بروم کتابخانه و تا ساعت ده همانجا منتظر بمانم. مثلاً کتاب بخوانم یا چیزی بنویسم اما زیر زیرکی آدم‌ها را تماشا کنم. <br></span> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/56/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/55</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/55</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 10:50:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آی خواجه از دیروز شبیه آن مردی شده‌ام که لاشه به دست داد میزد و میگفت: به شما هشدار می‌دهم، من آدم خطرناکی هستم. به من نزدیک نشوید.
از دیروز که نه، از سه روز پیش عصبانیم. اما اتفاقات دیروز به جنونم رسانده. تمام مدت دارم دعوا میکنم، فحش میدهم و ناسزا می‌گویم، چشم غره میروم و با همه‌ی جدیت و بی رحمی ح...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">آی خواجه از دیروز شبیه آن مردی شده‌ام که لاشه به دست داد میزد و میگفت: به شما هشدار می‌دهم، من آدم خطرناکی هستم. به من نزدیک نشوید.</p><p style="text-align:justify;">از دیروز که نه، از سه روز پیش عصبانیم. اما اتفاقات دیروز به جنونم رسانده. تمام مدت دارم دعوا میکنم، فحش میدهم و ناسزا می‌گویم، چشم غره میروم و با همه‌ی جدیت و بی رحمی حرف‌هام را میکوبم توی صورتشان. همه‌اش هم توی سرم. آن بیرون؟ هیچ، تنها سکوت، تنها نگاه. در شدیدترین حالت نگاهی همراه با اندکی انزجار و نفرت. خواجه آدم‌ها چطور به این مراتب نفرت انگیز بودن می‌رسند آخر؟ <span style="font-size:16px;">اینجور آدم‌ها خودشان را دوست دارند؟ و اگر بله، پس چطور این اندازه خودشیفته شده‌اند؟ از اینکه توی کوتاه‌ترین فرصت، شما بگو یک جمله، دیگران را بی‌محابا می‌رنجانند و روزشان را خراب میکنند حالشان بد نمی‌شود؟ چطور در هر واژه واژه‌ی جملاتشان حس تحقیر و تمسخر را جا میدهند؟ مهربان بودن یعنی انقدر سخت است، یا حتی بی‌تفاوت بودن؟ روزی اگر با خودشان، همین خودِ بی رحم و بی ادب روبه رو بشوند چه طور برخورد می‌کنند؟ چه حالی می‌شوند؟ چطور می‌شود که یک آدم به جای حس خوب دادن، نه، سرش را بخورد، اصلاً خنثی بودن، تصمیم می‌گیرد به همه‌ی آدم‌ها حس بد بدهد؟ زشت حرف بزند، بد نگاه کند، تحقیر کند و ابایی از این همه بد بودن نداشته باشد؟ ناراحت نمی‌شوند وقتی می‌بینند که اکثر آدم‌ها ازشان بدشان می‌آید؟ عذاب وجدان نمی‌گیرند وقتی کسی را خرد می‌کنند؟ چه لذتی در این کار هست مگر؟ یا چه منفعتی؟ چجوری یک آدم تصمیم می‌گیرد این اندازه بد باشد آخر؟! اسمش را هم گذاشته‌اند جدی بودن. ولی به خدا خواجه، جدی بودن با بی‌ادب و اخلاق بودن، با تحقیر و تخریب شخصیت کردن خیلی توفیر دارد؟ </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">همه‌ی این‌ها به کنار، چرا اصلاً بدی این اندازه تاثیرش عمیق است خواجه؟ من این چند روز یک عالم محبت دیدم، از غریبه از آشنا. حتی دیروز از ذوق و خوشحالی برای کسی که فقط چند دقیقه‌ای بود آشنا شده بودیم، همدیگر را بغل کردیم و یک عالم حس خوب و دعای خیر برای هم کردیم. اما آن سه نفر، حرف‌ها و نگاهشان، آن چند دقیقه مواجهه چنان روح و روانم را به هم ریخته که حتی توی خواب هم داشتم دعوا میکردم. وای! وای! وای خواجه، دلم میخواست بهشان میگفتم که چقدر نفرت انگیز و زننده هستند. اما فکر میکنی به این سادگی‌هاست. خیر. کافیست احساس کنم یک نفر، شما بگو حتی نفرت‌انگیزترین آدم‌ دنیا، کمی، تنها به اندازه سر سوزنی از حرف یا رفتارم ناراحت شده، یا به قاعده نیم درجه و به مدت یک ثانیه اخم کرده، آن وقت دیگر منم که تبدیل میشوم به نفرت‌انگیزترین آدم دنیا. آنقدر خودم را عذاب می‌دهم که حتی اگر حق هم با من بوده، بروم معذرت خواهی کنم. وای! وای خواجه، از تصورش هم خونم به جوش می‌آید. واقعا آدم احمقی هستم. باید رو به خودم داد بزنم: به تو هشدار میدهم، من آدم خطرناکی هستم. بلکَم حواسش را جمع کند و اینقدر بزدل نباشد. اَه! </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:12px;">پ.ن: وای خواجه! یاد یکی از مثل‌های مادرم افتادم و وحشت برم داشت. میگوید: کسی رو شماتت نکن، سر خودت هم میاد.  نکند یک روز من هم حواسم نباشد و به خودم بیایم، ببینم همینقدر نفرت انگیز و زننده شده‌ام. وای! وحشتناک است. باید به کسی حق تیر بدهم تا اگر به این مرحله رسیدم، حتما مداخله کند و با یک گلوله روی پیشانی جلوم را بگیرد تا از آن تباه‌تر نشوم. </span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/55/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/54</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/54</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2026 12:10:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[" آرام و قرار من کجاست؟ آنجا که پرسشی از آرام و قرار نیست. آنجا که هیچ پرسشی نیست. کلی تمام. جرعه جرعه نوشیدن گیج کننده و هذیان آور است. چون در دریا باشی، توهم دریا بر تو غلبه کند. حال آنکه دریا موهومی بیش نیست. در میان ذرات بیشماری در جریانی که چون کنار یکدیگر باشند توهم دریا را بر تو غلبه دهند. مس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><i>" آرام و قرار من کجاست؟ آنجا که پرسشی از آرام و قرار نیست. آنجا که هیچ پرسشی نیست. کلی تمام. جرعه جرعه نوشیدن گیج کننده و هذیان آور است. چون در دریا باشی، توهم دریا بر تو غلبه کند. حال آنکه دریا موهومی بیش نیست. در میان ذرات بیشماری در جریانی که چون کنار یکدیگر باشند توهم دریا را بر تو غلبه دهند. مستغرق شدن هم موهوم است. وجود ندارد. چون مستغرق شوی؟ چون آدمی که در دریا به حال شناست یا چون ذره غباری که از پریدن مرغی به روی آب و بعد درونش فرو می‌رود. یا چون ذره‌ای که از دریا شده، استغراق یابی؟ که اگر چنین استغراق باشد دیگر استغراق نیست. اگر ذره‌ای بیگانه از دریا باشی، پس تو را غرق شدن بی معنی‌ست. جرعه‌ای از حقیقت را مینوشی و در پی آن سرگردانی. مستغرق شو ".</i></span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">جرعه‌ای از حقیقت را می‌نوشی و در پی آن سرگردانی. مستغرق شو. مستغرق شو.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:12px;">پ.ن: متن بالا از وبلاگ آواز زنجیر در بلاگفا است که بلاگیکس اجازه لینک کردنش را نمی‌دهد. نمی‌دانم نویسنده، خود این متن را نوشته یا از منبع دیگری استخراج شده. در جستجوهایم هم چیزی پیدا نکردم. به هر حال کُنه معنا مهم است و این قلم رشک برانگیز. و من به رسم امانت‌داری باید اشاره‌‌ می‌کردم.</span></p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/54/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیر و خسته دل و ناتوان شدم</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/53</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/53</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 23:08:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
خب حالا که چی؟ به دنیا اومدم که چی بشه؟ چی کار کنم مثلاً؟ این همه سال عین هم! همش تکرار و تکرار و تکرار. همش ملال و ملال. هیچی. این یکی هم مثل بقیه دیگه. ببین داریوش هم داره میخونه لحظه ها خالی و خسته، زندگی بیهوده تر شد. گل فرمایش میکنه جان خواجه. نگا کن! اصلا بنده از همان آغاز نیهیلیست بوده ام....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:72.61%;"><img style="aspect-ratio:2440/1639;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o802131_ttu.jpg" width="2440" height="1639"></figure><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;">خب حالا که چی؟ به دنیا اومدم که چی بشه؟ چی کار کنم مثلاً؟ این همه سال عین هم! همش تکرار و تکرار و تکرار. همش ملال و ملال. هیچی. این یکی هم مثل بقیه دیگه. ببین داریوش هم داره میخونه لحظه ها خالی و خسته، زندگی بیهوده تر شد. گل فرمایش میکنه جان خواجه. نگا کن! اصلا بنده از همان آغاز نیهیلیست بوده ام. جان شما، دیگه حسش نیست. </p><p style="text-align:justify;"> خواجه در جواب: </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j7090_Kaveh-Afagh-Hess-128.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j7090_Kaveh-Afagh-Hess-128.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/53/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مرا امید وصال تو زنده می دارد</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/52</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/52</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2026 21:53:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
 
شما هم میبینید! یه دریا اون بالا، پشت کوه هاست!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:95.02%;"><img style="aspect-ratio:2402/1631;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z602970_Untitled.png" width="2402" height="1631"></figure><p> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f870648_11-_Twinklings_of_Hope.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f870648_11-_Twinklings_of_Hope.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p><p>شما هم میبینید! یه دریا اون بالا، پشت کوه هاست!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/52/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بُود که پرتو نوری بر بام ما افتد</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/51</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/51</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 22:26:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حسب الامر خواجه امروز هم ناوک شهاب را بر چله کمان نهادم و قلب دیو محن را نشانه گرفتم. آیا تیرم به هدف خورد؟ گمانم بله. چون از صبح که بلند شدم، بعد از کارهای روزمره نشستم پای بساط عیش؛ دفتری با برگه‌های سفید و یک عدد خودکار بیک. البته همراه با هندزفری عزیزتر از جان. واژه‌ی "هندزفری" وسط یک نوشته با ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">حسب الامر خواجه امروز هم ناوک شهاب را بر چله کمان نهادم و قلب دیو محن را نشانه گرفتم. آیا تیرم به هدف خورد؟ گمانم بله. چون از صبح که بلند شدم، بعد از کارهای روزمره نشستم پای بساط عیش؛ دفتری با برگه‌های سفید و یک عدد خودکار بیک. البته همراه با هندزفری عزیزتر از جان. واژه‌ی "هندزفری" وسط یک نوشته با این لحن خیلی نامانوس است و ای کاش یک معادل مناسب برایش سراغ داشتم. فی‌الحال صدایش می‌کنیم گوشی. میدانم چندان هم مناسب نیست اما بگذریم. تا بعد از ظهر وسط کنسرت مشترک کامکارها و محسن یگانه و شجریان و بانو سِزِن و اولِویا خاتون نشستم و طراحی کردم. آدم خیلی اوقات خیال می‌کند چشمه‌ی ذوق و خلاقیتش خشک شده، اما گاهی کافیست فقط آستین بالا بزند و دست به کار شود. الغرض ما هم دیدیم هنوز آب باریکه‌ای جاری هست و حسابی سر ذوق آمدیم. خواستم به کلاس‌ها‌ی نرم افزار برسم، ولی وسط کلاس خواب آمد ما را با خودش برد. بعد از ناهار و موخراتش دیدیم هوا بهشتی است و باخت دنیا و عقباست اگر بنشینیم توی خانه و تماشا کنیم. پس زدیم به دل کوه.</p><p style="text-align:justify;"> آنقدر نفس کشیدم، آنقدر وجودم را از آن هوای معطر به عطر یاس و درختان سنجد و باران و خاک نم خورده پر کردم تا جای باقی چیزها خوبِ خوب تنگ شود. میدانی خواجه اوضاع زندگی چندان جالب نیست. اگر مثل یک نقاشی بایستی روبه‌رویش و با فاصله کلیّتش را نگاه کنی همه‌اش کدورتِ خاکستری رنگ غصه و گریه و قهر و تنهایی و اضطراب و خستگی را می‌بینی. من اما مدام زور میزنم این جزئیات را بگذارم کنارشان و چند لکه‌ی رنگی روی این قاب بپاشم. شبیه همان شهابی که بر بوم سیاه شب، تنها چند لحظه عبور میکند. </p><p style="text-align:justify;">حالا ساعتیست که از کوه برگشته‌ام. خانه بسیار سردتر از بیرون است. من همچنان میخواهم گوشی بگذارم و گوش‌هایم را بسپارم به صداها و ترانه‌های محبوبم. باز طراحی کنم، طرح‌هام را روی نرم‌افزار پیاده کنم و ببینم چقدر دیگر راه مانده از این جهان واقع تا جهان مطلوب.</p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/51/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دائماً یکسان نباشد حال دوران</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/50</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/50</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 02:29:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دو ساعتی هست که بیدار شده‌ام اما دل از رخت‌خواب نکنده ام. خانه در تکاپوست. همه هستند، تلویزیون روشن است، بساط صبحانه پهن و سر و صدا‌ها به راه. من اما میلی به شروع روز ندارم. قلبم جوری سنگین است که می‌توانم ساعت‌ها مثل مادر مرده‌ها زار بزنم. دور از جان البته. مادر ساق و سلامت است و به جز دردِ سر و کم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دو ساعتی هست که بیدار شده‌ام اما دل از رخت‌خواب نکنده ام. خانه در تکاپوست. همه هستند، تلویزیون روشن است، بساط صبحانه پهن و سر و صدا‌ها به راه. من اما میلی به شروع روز ندارم. قلبم جوری سنگین است که می‌توانم ساعت‌ها مثل مادر مرده‌ها زار بزنم. دور از جان البته. مادر ساق و سلامت است و به جز دردِ سر و کمر و پا و گردنش، درد تازه‌ای سراغش نیامده. فقط بسیار غصه دار است. دیشب با هم برای غصه‌هایش گریه کردیم. سنگینِ غمگینم و ای کاش بخوابم، ولی تا به ابد.</p><p style="text-align:justify;">این‌ها را ساعت نه صبح نوشتم خواجه جان. می‌خواهید بدانید بعدش "من چه کردم، جز نشستن، گریه دیدن، گریه کردن</p><p style="text-align:justify;">وقتی باغ قصه می‌سوخت من چه بودم جز یه خرمن" *</p><p style="text-align:justify;">بله خواجه جان، داشتم میگفتم. نه نشستم و نه گریه کردم. دست خودم را گرفتم بردم آبی به سر و صورتش زد. بعد نشستیم یک فهرست از نمونه‌کارهای کامل و نیازمند بازبینی درآوردم تا پُرتفولیوم را عوض کنم و به جای یکی، سه تا پرتفولیو بسازم برای حوزه‌های مختلف. اما باید دست بجنبانم خواجه. اوضاع اصلاً جالب نیست و هی بدتر هم می‌شود. فی‌الحال گفتیم تا نا جالبتر از این نشده، بلند شویم قوت لایموتی تدارک ببینیم. دیدیم یک ظرف پر گیلاس معطل نشسته است توی یخچال. حال نزاری داشتند. پرسیدم با شما چه کنم من؟ به اتفاق گفتند که دوست دارند به کیک گیلاس تبدیل شوند. من هم دست به کار شدم و برای اولین بار کیک گیلاس درست کردم. من وقتی آشپزی میکنم خواجه جان، به اندازه یک عمل جراحی قلب باز استرس میگیرم و هول می‌شوم و صدقه سر همین، هر آن ممکن است چیزی یادم برود یا خطایی رخ دهد. برای همین قبل از شروع کار، همه‌ی مواد را حاضر و آماده چیدم کنار دستم‌ و همه چیز طبق دستور پیش رفت و کیک را سپردیم به فر تا بپزد و پف کند و طلایی شود. آخ، این آخری عن قریب بود نقش بر آب شود و روی کیک بسوزد. اما فوری به دادش رسیدم و از مهلکه گریختیم. این بین دیدیم خانه چقدر کثیف شده باز، گفتیم پس تا کیک آماده شود یک جاروی الکی هم بکشیم و دستمالی هم بگردانیم. اما زهی خیال باطل. من دختر مادری هستم که از جمله نکات تربیتی‌‌اش این بوده که: یا کاری رو انجام نده، یا به نحو احسن انجام بده. </p><p style="text-align:justify;">بعد می‌گویند کمالگرایی از کجا آمده؟ به ولله از همینجا. همین یک جمله یک جمله‌ها زندگی مرا به این روز درآورده. تازه یکی بهترش هم هست: آدم کاری رو لایق خودش انجام میده نه اونی که کار رو ازش خواسته. </p><p style="text-align:justify;">برای اینکه آدم قشنگ توی معذوریت قرار بگیرد معرکه است. البته همه‌ی این‌ها را باید به ترکی و با همان لحن و نگاه مادرم بشنوید تا کنه مطلب را دریابید. باید مفصل از این بحث بنویسم اما فعلا میگذریم. القصه کیک را که پختیم، برای اهالی چای ریختیم و سر و ته ناهار را با همان کیک و چای هم آوردیم، خانه را هم که دسته‌ی گل کردیم ، گرد و غبار هم از گوشه‌ گوشه‌ی عمارت زدودیم و جام‌ها برق انداختیم. گفتیم دیگر نوبتی هم باشد، نوبت خودمان است.  حالا تَرگل وَرگل نشسته‌ایم توی رخت خواب و با شما اختلاط میکنیم اما در حقیقت معطل این هستیم بلکَم خواب  از گوشه کناری سر و کله‌اش پیدا شود و عاقبت این روزِ پر نشیب و فراز به آخر برسد. بخوابیم اما تا حالا نه تا ابد، همین یک چند ساعت هم کافیست. </p><p style="text-align:justify;">پس شب شما هم بخیر.</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;">*‌<span style="font-size:12px;"> آهنگ کلبه از گوگوش</span></p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/50/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شاه شوریده دلان خوان من بی سامان را</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/49</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/49</guid>
		<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 11:30:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[. خدا به سر شاهده خواجه، گمونم تو دلم خشکشویی، رختشور‌خونه‌ای چیزی باز کردن دیگه. قدیما باز اقلا فقط یه چند ساعتی رخت میشستن ولی تازگیا انگار خدمات بیست و چهار ساعته ارائه میدن.
-‌ شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
 زان که در کم خردی از همه عالم بیشم
. میدونم "سران" درسته تصدقت، محتوا اینجوری اقتض...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">. خدا به سر شاهده خواجه، گمونم تو دلم خشکشویی، رختشور‌خونه‌ای چیزی باز کردن دیگه. قدیما باز اقلا فقط یه چند ساعتی رخت میشستن ولی تازگیا انگار خدمات بیست و چهار ساعته ارائه میدن.</span></p><p><span style="font-size:16px;">-‌ شاه شوریده سران خوان من بی سامان را</span></p><p><span style="font-size:16px;"> زان که در کم خردی از همه عالم بیشم</span></p><p><span style="font-size:16px;">. میدونم "سران" درسته تصدقت، محتوا اینجوری اقتضا میکرد خب.</span></p><p><span style="font-size:16px;">-‌ اون به کنار، شما بیت دوم رو هم دریاب. </span></p><p><span style="font-size:16px;">. ای بابا، حالا ما یه آزمون شهری رانندگی رو مرتبه اول رد شدیم، شما باید به رومون بیارید؟</span></p><p><span style="font-size:16px;">-‌ صد البته مینا خانوم. صد البته.</span></p><p><span style="font-size:16px;">. آه خواجه، این تنها پیروزی کوچکی بود که امیدوار بودم تا قبل از تولدم بهش برسم که ناکامم گذاشت. کاش اقلاً کار پیدا کنم تا اون موقع. </span></p><p><span style="font-size:16px;">- کس مبادا چون تو در خیال محال</span></p><p><span style="font-size:16px;">. پای ضایع کردن ما که میاد وسط، تغییر شعر اشکال نداره دیگه؟ اصلا شما امروز با ما حال نمی‌کنی انگار؟!</span></p><p><span style="font-size:16px;">-‌‌‌ صد البته مینا خانوم. صد البته.</span></p><p><span style="font-size:16px;">. کاش دلم آروم بگیره دو دقیقه. کاش این رختشویی تعطیل شه یا برگرده به همون ساعت کار قبلی اقلاً.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/49/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/48</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/48</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 23:35:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نه اینکه فکر کنید چشم خواجه را دور دیده باشم، نه! 
خودشان رخصت دادند از محضر شیخ هم گه گاه مستفیض شویم. حتی گفتند که حق بزرگتری به گردنمان دارند. ولی نفهمیدم چرا موقع رفتن زیر لب میخواند: 
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
به هر حال این هم مجلس شیخ و قوت امشب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">نه اینکه فکر کنید چشم خواجه را دور دیده باشم، نه! </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">خودشان رخصت دادند از محضر شیخ هم گه گاه مستفیض شویم. حتی گفتند که حق بزرگتری به گردنمان دارند. ولی نفهمیدم چرا موقع رفتن زیر لب میخواند: </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">به هر حال این هم مجلس شیخ و قوت امشب ما:</span></p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t90716_07-Aydin_Aghdashloo_Khabarat_Hast_Ke_Bi_Rouye_To_Aramam_Nist.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t90716_07-Aydin_Aghdashloo_Khabarat_Hast_Ke_Bi_Rouye_To_Aramam_Nist.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p><figure class="image image_resized" style="width:64.86%;"><img style="aspect-ratio:1237/1746;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r98535_Untitled.jpg" width="1237" height="1746"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/48/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نظر بر این دل سرگشته خراب انداز</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/47</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/47</guid>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 22:32:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image image_resized" style="width:67.04%;"><img style="aspect-ratio:997/1196;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k22474_fff.jpg" width="997" height="1196"></figure><p style="text-align:justify;">ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت</p><p style="text-align:justify;">به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز</p><p style="text-align:justify;"> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.tarafdari.com/tarafdari-static-files/ts7.tarafdari.com/contents/user605201/content-sound/srgshth_-_dr_chshm_bd_-_ykhy_z_shhkhrhy_std_lyzdh.mp3"><audio src="https://cdn.tarafdari.com/tarafdari-static-files/ts7.tarafdari.com/contents/user605201/content-sound/srgshth_-_dr_chshm_bd_-_ykhy_z_shhkhrhy_std_lyzdh.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/47/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/46</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/46</guid>
		<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 04:56:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[" اشتباه پشت اشتباه میاد. از اشتباه اول نباید ترسید باید منتظر دومی بود" *
جهانم به چشمم خالی و زندگیم به نظر پوچ میاد. سالهاست که اشتباهاتم پشت سر هم صف کشیدن و هیچ اتفاق درستی نمی‌افته. اما نه خواجه جان، درست اینه که بگم من هیچ انتخاب درستی نمیکنم. دلم می‌خواست ایمان داشتم که " الخیرُ فی ما وَقع"...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">" اشتباه پشت اشتباه میاد. از اشتباه اول نباید ترسید باید منتظر دومی بود" *</p><p style="text-align:justify;">جهانم به چشمم خالی و زندگیم به نظر پوچ میاد. سالهاست که اشتباهاتم پشت سر هم صف کشیدن و هیچ اتفاق درستی نمی‌افته. اما نه خواجه جان، درست اینه که بگم من هیچ انتخاب درستی نمیکنم. دلم می‌خواست ایمان داشتم که " الخیرُ فی ما وَقع" اما مطمئن نیستم که من هیچ کاره بودم این وسط. من کسیم که همه‌ی این اشتباهات رو مرتکب شد. یک سال کار کردن توی شرکت و بعدش یک سال دیگه عمر تلف کردن توی کارگاهی که هیچ کدوم چندان عایدی نداشتند اشتباه محض بود. برای ارشد خوندن، قبول شدن و رفتن به تهران اشتباه بود. ادامه دادنش وقتی که کل مملکت رفته بود رو هوا اشتباه بود. اون وسط کار پیدا کردن به عنوان معلم زبان اشتباه بود. بعدها بیرون اومدن از اون کار هم اشتباه بود. حرف نزدن با بابا اشتباه بود. برگشتن از تهران اشتباه بود. کار پیدا کردن تو این شهر اشتباه بود و ول کردن اون کار به خاطر پایان‌نامه هم اشتباه بود. آشنا شدن با "میم" اشتباه بود اما جواب رد دادن بهش هم اشتباه بود. برنگشتن به تهران اشتباه بود. اون همه وقت گذاشتن و کار کردن روی پایان‌نامه اشتباه بود. جدی نگرفتن پیشنهاد استاد اشتباه بود. این همه تعلل برای آزاد کردن این مدرک کذایی و بی خیالی طی کردن، انقدر که وقت بگذره و فرصت دیگه‌ای بسوزه، اشتباه محض بود. نشستن پای این همه دوره و کلاس و یادگرفتن چیزایی که معلوم نیست اصلاً کی و کجا، سر کدوم کار و پروژه‌ای که نیست به دردم بخوره هم اشتباهه. نفس کشیدنم اشتباهه. بودنم بزرگترین اشتباه.</p><p style="text-align:justify;">من ترسیدم خواجه. از خودم. از همه‌ی تصمیم‌هایی که گرفتم، از همه‌ی کارهایی که کردم و همشون اشتباه از آب دراومد. میدونی چرا حالا هر موقعیت تصمیم‌گیری ساده‌ای نفسم رو تنگ میکنه و به استیصالم می‌رسونه؟ میدونی چرا از هر انتخاب کردنی فرار میکنم؟ </p><p style="text-align:justify;">چون همشون یه فرصت دیگه هستن برای یه اشتباه تازه. </p><p style="text-align:justify;">برای اینکه اشتباه پشت اشتباه میاد و من حالا دیگه منتظر هزارمینشَم.</p><p style="text-align:justify;">*‌<span style="font-size:12px;">از فیلم تنهایی، ساخته حجت قاسم‌زاده</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/46/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یا رب از ابر هدایت برسان بارانی</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/45</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/45</guid>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 09:29:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[باران می‌بارد مثل خوشبختی که منتظرش نبوده‌ای.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باران می‌بارد مثل خوشبختی که منتظرش نبوده‌ای.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/45/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سخن با ماه می‌گویم، پری در خواب می‌بینم</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/44</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/44</guid>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2026 01:00:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اشکال نداره خواجه جان، نه؟ اینم یه تیکه از هزار تیکه‌ی زندگی. مگه نه؟ نیگا! یه آدم دیگه به آرزوش رسید. همین قشنگه. همین کافیه. نه؟ شما گفتید و ما هم خوندیم و دیدیم و چشیدیم که "در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است" . همین دیگه. حالا باید بخوابیم. چشم رو هم بذاریم تا صبح بشه. صفحه نو بشه دوباره. نه؟...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">اشکال نداره خواجه جان، نه؟ اینم یه تیکه از هزار تیکه‌ی زندگی. مگه نه؟ نیگا! یه آدم دیگه به آرزوش رسید. همین قشنگه. همین کافیه. نه؟ شما گفتید و ما هم خوندیم و دیدیم و چشیدیم که "در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است" . همین دیگه. حالا باید بخوابیم. چشم رو هم بذاریم تا صبح بشه. صفحه نو بشه دوباره. نه؟</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.gisomusic.com/Music/1403/05/26/Lalaei%20Mahe%20Mehraboon.mp3"><audio src="https://dl.gisomusic.com/Music/1403/05/26/Lalaei%20Mahe%20Mehraboon.mp3" controls=""></audio></div></figure><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">پ.ن: بهارم، یا شهرزاد من یا شایدم سهیل مامان، قول میدم یه چندتایی لالایی حفظ کنم که هر موقع اومدی پیشم برات بخونم. این یکی از اون چندتا.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/44/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>که کیمیای سعادت رفیق بود</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/43</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/43</guid>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2026 22:55:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
از دیدار دوستم برمیگردم، در تاریکی اتاق نشسته‌ام. پنجره باز است و باد سرد. میخواهم چیزی گوش کنم، اولین قطعه را رد میکنم و اتفاقی بعد از مدت‌ها این قطعه پخش می‌شود.

"با کوچِت آغاز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست"

دوستم پذیرش گرفته‌ و همین روزهاست که ویزایش هم آماده شود و بعد راهی شود آن سر دنیا....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.musicdel.ir/Music/1403/07/Mani%20Rahnama-Mercedes%20-musicdel.ir.mp3"><audio src="https://dl.musicdel.ir/Music/1403/07/Mani%20Rahnama-Mercedes%20-musicdel.ir.mp3" controls=""></audio></div></figure><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">از دیدار دوستم برمیگردم، در تاریکی اتاق نشسته‌ام. پنجره باز است و باد سرد. میخواهم چیزی گوش کنم، اولین قطعه را رد میکنم و اتفاقی بعد از مدت‌ها این قطعه پخش می‌شود.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><br>"با کوچِت آغاز رفتن نیست<br>فانوس رفاقت روشن نیست"</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><br>دوستم پذیرش گرفته‌ و همین روزهاست که ویزایش هم آماده شود و بعد راهی شود آن سر دنیا. تا وقتی که در کنارش بودم، بی‌نهایت برایش خوشحال بودم، یک ریز لبخند میزدم و برایش خیر و خوبی می‌خواستم. اما همین که خداحافظی کردم، همین که از هم جدا شدیم، غم عالم توی دلم نشسته است. سنگین سنگینم اما خالی. تاریک تاریکم اما برای او آرزوی روشنی می‌کنم. با هر واژه‌ی ترانه بغضم را قورت می‌دهم و اشک را پس می‌زنم. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"> <br>"من از سایه‌های شب بی رفیقی می‌ترسم"</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"><br>سرد است و می‌لرزم. بیرون دارند روضه می‌خوانند. پخش را قطع میکنم و میگذارم ناله‌های نوحه‌خوان سنگین‌تر و غمگین‌ترم کنند. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">آه! از هر طرف که می‌رویم غم است. حتی شادی‌هایمان هم غم‌انگیزند. چه خوب و درست می‌گوید: </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">" نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست"<br> </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">دیگر چیزی جز تنهایی با من نیست.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/43/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک ساعتم بگنجان در سایه‌ی عنایت</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/42</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/42</guid>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2026 17:13:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دروغ چرا خواجه جان، بنده عاشق تمیزی و مرتب و منظم بودن هستم. آنقدر که تنه به تنه‌ی وسواس بزند. اما بزند، اصلاً برایم مهم نیست، من باز عاشق خواهم ماند و در راه این عشق و وصالش خواهم کوشید. دورغ چرا همین لحظه از لحظات وصال است. همین حالا که بعد از ساعت‌ها کار نشسته‌ام وسط خانه، هی نگاهش می‌کنم هی لذت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دروغ چرا خواجه جان، بنده عاشق تمیزی و مرتب و منظم بودن هستم. آنقدر که تنه به تنه‌ی وسواس بزند. اما بزند، اصلاً برایم مهم نیست، من باز عاشق خواهم ماند و در راه این عشق و وصالش خواهم کوشید. دورغ چرا همین لحظه از لحظات وصال است. همین حالا که بعد از ساعت‌ها کار نشسته‌ام وسط خانه، هی نگاهش می‌کنم هی لذت می‌برم. بلاخره از صبح مشغول سابیدن و جارو کشیدن و جابجا کردن بوده‌ام. خانه را خاک و مو برداشته بود. مو چرا؟! چون موهای سر ما از کله‌مان خوششان نمی‌آید و فرش‌ها را جای مناسبتری برای سکونت می‌دانند. خاک چرا؟! چون ما اعتقادی به کولر و پنکه و امثالهم نداریم، تمام پنجره‌ها را چارتاق باز می‌گذاریم تا باد بی‌ اینکه در بزند بیاید تو، همه‌جا سرک بکشد و حسابی توی خانه‌مان کنگر بخورد و لنگر بیاندازد. اما از بخت بد، کوه همسایه‌ی ماست و خاکش را به رسم سوغات می‌سپارد به دست باد. سه ساعت تمام طول کشید تا همه‌ی سوراخ سنبه‌های خانه را از این سوغات پاک کنم، و مطمئن باش که یک ساعت بیشتر طول نمی‌کشد تا دوباره روی همه‌شان را گرد بگیرد. کارِ خانه همین است. یک عالم کار طاقت فرسای به غایت بیهوده‌. دروغ چرا این کارها موجب آسایش هستند اما این چیزی از بیهوده بودنشان کم نمی‌کند. البته لابد می‌خواهی بگویی بشر کارهای طاقت فرسای بیهوده‌ی موجب آسایش یا لذت کم نمی‌کند. مثلاً غذا پختن و غذا خوردن، یا گل کاشتن و گل خریدن، یا همین تمیز کاری‌ها. چرخه مکرر صرف ساعت‌ها وقت و هزینه و انرژی. عبث کامل. </p><p style="text-align:justify;">نمیدانم خواجه‌. شاید اینطور باشد. ولی میدانی خواجه جان، می‌توان یک جوری این چرخه را به هم زد. راستش را بخواهم بگویم چیزی که بیهودگی این کارها را تشدید می‌کند، بی مزد ماندنشان است. یعنی من گاهی با میل و رغبت حاضرم همین کارها را برای خانه مردم انجام بدهم ولی چون بابتش پول میگیرم، هیچ احساس بیهودگی نکنم. وانگهی بابت به هم ریخته شدن بعدش هم حرص نمی‌خورم. اما چه کنم که توی خانه خودمان به قول حضرتت:</p><p style="text-align:justify;">بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم</p><p style="text-align:justify;">یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت</p><p style="text-align:justify;">تازه بعدش هم باید بنشینم و جلو چشمم ببینم که چطور اهالی همه‌ی زحماتم را به باد می‌دهند. پس تا سر و کله‌شان پیدا نشده، همین جا وسط خانه مرتب و تمیز مینشینم، هی نگاه میکنم و هی لذت می‌برم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/42/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تولد و مرگ یک رویای جمعی</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/41</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/41</guid>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 14:45:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ایستادم روبه‌روی کتابخانه، خسته از تک بعدی شدن این روزهام که متمرکز روی یادگیری و مطالعات تخصصی هستند، دنبال چیزی دور از وادی طراحی برای چند دقیقه خواندن می‌گردم. شماره‌ی ۸۲ حرفه هنرمند چشمم را می‌گیرد؛ دهه‌ی ۷۰: تولد و مرگ یک رویای جمعی. دو سال پیش که خریدمش خوانده نخوانده، نصفه نیمه برگشته بود توی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">ایستادم روبه‌روی کتابخانه، خسته از تک بعدی شدن این روزهام که متمرکز روی یادگیری و مطالعات تخصصی هستند، دنبال چیزی دور از وادی طراحی برای چند دقیقه خواندن می‌گردم. شماره‌ی ۸۲ حرفه هنرمند چشمم را می‌گیرد؛ دهه‌ی ۷۰: تولد و مرگ یک رویای جمعی. دو سال پیش که خریدمش خوانده نخوانده، نصفه نیمه برگشته بود توی کتابخانه. از مقدمه شروع میکنم.</p><p style="text-align:justify;">" دهه‌ی هفتاد از سال ۶۸ شروع شد، یعنی زمانی که آیت‌الله خمینی فوت کرد؛ هاشمی رفسنجانی رئیس‌جمهور شد و جناح راست حاکمیت، جناح چپ حکومتی را از دولت و مجلس بیرون انداخت. ... دولت که در گذشته مشوق افزایش جمعیت بود، در سال ۱۳۶۸ تغییر جهت داد و از اولویت دادن به خانواده‌های دارای دو فرزند سخن گفت. به این ترتیب، درمانگاه‌های کنترل جمعیت به ویژه برای زنان ایجاد شدند و انواع وسایل جلوگیری از بارداری توزیع شد؛ یارانه‌های خانواده‌های پر جمعیت قطع شد." </p><p style="text-align:justify;">عجب! چه اوضاع خنده‌داری داریم ما. ورق میزنم.</p><p style="text-align:justify;">" دهه‌ی هفتاد آغاز دو قطبی شدن جامعه بود؛ دوران آغاز همه‌ی دوگانه‌هایی که از آن زمان تا مهرماه ۱۴۰۱ هر ماه و هر سال نام جدیدی پیدا کرده است: خاتمی- ناطق نوری، اصلاح‌طلب- اصولگرا، سعید امامی- سعید حجاریان، موسوی- احمدی‌نژاد و ... زمانه‌ای که به نظر می‌آید پیشاپیش دوران تقابل " دیپلماسی و میدان" بود و ما به این صراحت نمی‌دانستیم. دوران ظهور و افول رویایی که در آن می‌شد تصور کرد ما و آن‌ها مسالمت آمیز می‌توانیم همگرا شویم و کشوری به سامان بسازیم". </p><p style="text-align:justify;">می‌رسم به اولین یادداشت؛ میراث دهه‌ی ۷۰: قطبی شدن، ورشکستگی، فروپاشی، نوشته‌ای از مهدی نصراله‌زاده. در آغاز با توصیف و تحلیلی از نمایشنامه‌ی <i>هنرِ</i> یاسمینا رضا شروع می‌شود و بعد میرسد به مصداق‌های سیاسی مد نظرش و اتفاقات و تغییرات سیاسی دهه‌ی هفتاد و اصل مطالب در حقیقت. جایی نوشته:</p><p style="text-align:justify;">" در نظام‌های پاتریمونیال و اقتدارگرا، در نبود جامعه‌ی مدنی و نهادها و سازمان‌هایی که بتوانند به اراده‌ی مردم شکل و ساختار بدهند، جمهور، یا درواقع توده‌ای که بنا به مصلحت و اراده‌ی حمکرانی اقتدار‌گرا می‌باید همیشه توده بماند، تنها می‌تواند به رهبر حکیم و فرزانه‌ی خود به عنوان رئیس جمهور واقعی نوعی نمایندگی تام‌الاختیار بدهد تا به عنوان کسی که خیر و مصلحت جمهور را بسیار بهتر از خودشان می‌داند بر آن‌ها حکم براند. در اینجا به دلیل نوعی رابطه‌ی مبتنی بر ارادت و استحاله‌ی معنوی که وجودش بین مردم و رهبر فرض شده، این دو عملاً یکی هستند. در این بین یک حکومت یا قوه‌ی مجریه هم وجود دارد که قرار است همچون خدمتگزاری زیر دست، یا همان به اصطلاح "نوکر مردم" صرفا به امور جاری مردم رسیدگی نماید ... و در مواقعی که اوضاع خوب پیش نمی‌رفت از طرف رهبری که همزمان اراده و شعور مجسم مردم است و به موجب قانون اساسی ناظر بر حسن اجرای سیاست‌های نظام، مورد عتاب و خطاب قرار بگیرد. در این صورت‌بندی، تدارکاتچی بودن تقدیر محتوم همه‌ی روسای جمهور است. در رای گیری چنین نظامی، مردم صرفاً برای قوه‌ی مجریه رئیس "انتخاب" می‌کنند، در حالیکه رهبر نظام را مجلس خبرگان کشف می‌کنند. و این البته همان تعارض دیر آشنایی است که همگان همچون تقدیری با آن آشناییم: مشروطه و مشروعه؛ وکالت و ولایت؛ انتخاب و کشف؛ رئیس جمهور و رهبر؛ و مانند آن ".</p><p style="text-align:justify;">و در ادامه ... " در دوم خرداد ۷۶ این تعارض دیرینه که در قلب قانون اساسی ج.ا جای دارد از نو و با شدت و حدت تمام زنده شد. تعارضی که سرانجام باعث شده معدود اصلاح‌طلبان صادق و پیشرو دیروز امروزه به صراحت از لزوم ادغام جایگاه‌های رهبری و ریاست جمهوری سخن بگویند، بی آنکه توجه داشته باشند زیرکی دانسته یا ندانسته‌ی قانون‌گذاران صدر انقلاب آن بوده که با سپردن مسئولیت‌های اجرایی به عناصر منتخب و عرفی، از آن‌ها همچون بالشتکی ضربه‌گیر برای مصون ماندن وجه غالبِ غیرِ منتخبِ صاحب اختیار اما غیر مسئول نظام استفاده کرده‌اند؛ این همه‌ برای آنکه بتوان در صورت لزوم، و در روز مبادا، همه‌ی کاستی‌ها را به حکومت نسبت داد و قوه‌ی مجریه و رئیس جمهور را قربانی دولت/نظام کرد." </p><p style="text-align:justify;">عجب! متن در مورد دهه‌ی هفتاد است یا حرف امروز؟! من البته نمی‌توانم انکار کنم که جانبدارانه و بسیار کنایی نوشته شده است و اینطور گزیده‌گویی از یک متن طولانی هم اصلاً درست نیست ولی این تقارن اتفاقی‌اش با اتفاقات امروز سوالات بسیار زیادی را در ذهنم می‌سازد. کاش آدم‌هایی بودند متعادل، عاقل و با یک جفت گوش شنوا که آدم سوالهاش را ازشان می‌پرسید. یا اقلاً آدم‌هایی بودند که میشد باهاشان حرف زد. نمی‌شود متاسفانه. این روزها انگار نمی‌شود اصلاً با کسی حرف زد. احتمالاً مجله را کنار دستم داشته باشم و بخوانمش و بر خروار سوال‌هایی که باید پی جوابشان بگردم اضافه کنم. ولی فعلاً بر میگردم سر همان درس و بحث تخصصی خودمان. کجا بودیم؟! آهان، اصول طراحی قالب‌های کششی!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/41/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ضایعه‌ی روحی التیام ناپذیر</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/40</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/40</guid>
		<pubDate>Fri, 19 Jun 2026 22:23:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند لحظه پیش که پست امروز " خونه شیشه‌ای گل‌ها" از کارتون محبوب کودکی‌هام، آنه شرلی رو خوندم، براش نوشتم: آخ که چقدر لباس دلخواه ما دخترها رو سر شوق میاره. 
اما وای از عکسش که به قول آنه میشه "یه ضایعه‌ی روحی که هیچ وقت التیام پیدا نمیکنه".
 یاد خاطره‌ای افتادم از دوران کودکی. زمانی هم سن و سال آنه....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">چند لحظه پیش که پست امروز <a href="https://glashaus.blogix.ir/post/178/28">" خونه شیشه‌ای گل‌ها"</a> از کارتون محبوب کودکی‌هام، آنه شرلی رو خوندم، براش نوشتم: آخ که چقدر لباس دلخواه ما دخترها رو سر شوق میاره. </p><p style="text-align:justify;">اما وای از عکسش که به قول آنه میشه "یه ضایعه‌ی روحی که هیچ وقت التیام پیدا نمیکنه".</p><p style="text-align:justify;"> یاد خاطره‌ای افتادم از دوران کودکی. زمانی هم سن و سال آنه. بنا بود روزی کلاسمون جشنی بگیره. تولد یکی از بچه‌ها هم بود. و خب چی برای یه جشن دخترونه مهمتر از لباس زیباست واقعا. با خودم فکر کردم مامان شاید اجازه نده اون پیراهن سفید و توری رو بپوشم، چون قطعاً کثیفش میکنم، یا حتی اون پیراهن یاسی آستین حلقه‌ای چون هوا حسابی سرده. اما حتما اجازه می‌ده که اون بلوز مخمل آبی و سبز رو که طرح آسمون و سبزه‌زار رو داره، با شلوار جین یا همین مخمل سبز رنگم بپوشم. و حتماً اجازه میده که با اون گل سر پروانه‌ای چتری‌هام رو یه سمت سنجاق کنم تا حتماً توی عکس یادگاری که ازمون میگیرن قشنگ و ناز بیافتم. </p><p style="text-align:justify;">بعد از ظهر که برگشتم خونه دیدم مامان و بابا دعوا کردن و مامان گریه میکنه. مطمئناً نمیشد در اون لحظه حرف از جشن و لباس و عکس یادگاری زد. تا شام صبر کردم. مامان سفره رو آماده کرد اما خودش نیومد. تا وقت خواب خودم رو سرگرم دفتر و کتابام کردم و زیر چشمی مامان رو پاییدم. همه‌اش داشت بینیش رو بالا میکشید و یعنی که هنوز غصه داره. قبل از خواب هم با آخرین ذره‌ امید و شجاعتم رفتم توی اتاق و دیدم مامان داره نماز میخونه و باز گریه میکنه. رفتم توی جام، لحاف رو کشیدم سرم و سعی کردم به فردا فکر نکنم.</p><p style="text-align:justify;">عکس اون روز رو هنوز هم دارم. همه‌ی بچه‌ها لباس‌های مهمونی پوشیدن، چندتایی حتی پیراهن سفید تور دار. من نشسته روی آخرین صندلی، یه یقه اسکی سفید و روی اون یه بلوز نارنجی که روش عکس سه تا هویجه و در اصل مال خواهر بزرگترم بوده و آستین‌هاش برام کمی کوتاه شده و شب رو هم با همون خوابیدم تنمه. چتری‌هام نامرتب چسبیدن به پیشونیم. اخم کردم و با همه‌ی خودداریم چشم‌هام نم دارن. به قول آنه، من تو اون لباس اونقدری با وقار نبودم که مورد توجه قرار بگیرم. بخصوص بین اون همه دختر بچه قشنگ با اون پیراهن‌های رنگ و وارنگ و آستینهای پفی و دامن‌های توری. آخ که چقدر از اون پیراهن نارنجی عاریه‌ای متنفر بودم تا مدت‌ها.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/40/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>که بس تاریک میبینم</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/39</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/39</guid>
		<pubDate>Thu, 18 Jun 2026 11:11:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مرگ؛
روزی چنان مشتاقانه به سویش خواهم شتافت که باور کنی در تمام این زندگی لحظه‌ای را به شادی نزیسته‌ام. حتی وقتی که رنجی نبود، من غمگین بودم. دیگر از غمی که با این کار به آن‌ها تحمیل می‌کنم هم برایم نگو. پروایی ندارم از اینکه آنان که غمی ازلی را در دل کوچک و کودکم کاشتند و پا به پایِ پا گرفتنم آبش د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مرگ؛</p><p style="text-align:justify;">روزی چنان مشتاقانه به سویش خواهم شتافت که باور کنی در تمام این زندگی لحظه‌ای را به شادی نزیسته‌ام. حتی وقتی که رنجی نبود، من غمگین بودم. دیگر از غمی که با این کار به آن‌ها تحمیل می‌کنم هم برایم نگو. پروایی ندارم از اینکه آنان که غمی ازلی را در دل کوچک و کودکم کاشتند و پا به پایِ پا گرفتنم آبش دادند، حالا آن را تا ابد خود بر دوش کشند.</p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/39/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برخیز و در ده جام را</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/38</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/38</guid>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 08:19:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی خب دیگه، ظهر شد
 پاشم، پاشم که...
آآآ، راستش هیچ کاری ندارم البته.
یه مثلی داریم ما، میگه: نه کارم کاره، نه بیکارم. 
حکایت منه. 
نمیفهمم روزم چطور شب میشه و شب از درد و خستگی سرم به بالش نرسیده چشمام جلو جلو رفتن برا خودشون اما تو کل روز کاری که اسمش رو بذارم کار هم ندارم. 
 - به هرزه بی می و م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خیلی خب دیگه، ظهر شد</p><p style="text-align:justify;"> پاشم، پاشم که...</p><p style="text-align:justify;">آآآ، راستش هیچ کاری ندارم البته.</p><p style="text-align:justify;">یه مثلی داریم ما، میگه: نه کارم کاره، نه بیکارم. </p><p style="text-align:justify;">حکایت منه. </p><p style="text-align:justify;">نمیفهمم روزم چطور شب میشه و شب از درد و خستگی سرم به بالش نرسیده چشمام جلو جلو رفتن برا خودشون اما تو کل روز کاری که اسمش رو بذارم کار هم ندارم. </p><p style="text-align:justify;"> - به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد</p><p style="text-align:justify;">بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد</p><p style="text-align:justify;">. خجسته دلی داری خواجه‌جان. </p><p style="text-align:justify;">اما مصرع دوم رو هستم. فلذا بریم که پاشیده شیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/38/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/37</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/37</guid>
		<pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:02:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالا که صحبت فکر و خیال شد خواجه جان، بگذارید بگویم که دیگر برای خودم یک پارچه رویا رویاییِ کاغذ بی خط شده‌ام. به موزِ کال و خاویار و کره‌شور هم بسنده نمی‌کنم. همه زندگیم شده رویا و پاهایم به ندرت روی زمین سفت خدا می‌نشیند. از صبح که چشم باز میکنم پا به دنیای رویا می‌گذارم و تا شب که بخوابم هفت عالم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">حالا که صحبت فکر و خیال شد خواجه جان، بگذارید بگویم که دیگر برای خودم یک پارچه رویا رویاییِ کاغذ بی خط شده‌ام. به موزِ کال و خاویار و کره‌شور هم بسنده نمی‌کنم. همه زندگیم شده رویا و پاهایم به ندرت روی زمین سفت خدا می‌نشیند. از صبح که چشم باز میکنم پا به دنیای رویا می‌گذارم و تا شب که بخوابم هفت عالم آنجا را سیر کرده‌ام. رویای روز دفاعم را می‌بینم، سفرهای نرفته‌ام را، کارهای نکرده‌ام، عشق ندیده‌ام، بچه‌ی نداشته‌ام و خانه نزیسته‌ام. جالب است که رویا‌هایم هم خالی از دردسر و غصه نیست. آنجا هم هزار مکافات دارم ولی تنها خوبیش این است که آنجا گاهی حریف را ناک‌اوت می‌کنم. می‌ایستم حرفم را می‌زنم، داد و بیداد می‌کنم، حقم را می‌گیرم و می‌گذارم میروم. البته خیلی اوقات هم ناک‌اوت می‌شوم ولی چون رویاست، مثل فیلم‌ها، یکدفعه دو دقیقه بعد، می‌شود یک سال بعد، پنج سال بعد. و من مثل ققنوسی از خاکستر خود بلند می‌شوم. در رویا غصه من را نمی‌کشد و عمر زود سپری می‌شود و "این نیز بگذرد" ها زودتر می‌گذرند و خب، آدم راحت‌تر تاب می‌آورد.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">مغزم پیوسته تصویر و داستان می‌سازد. یک نشانه کافیست تا هر چه از دریچه چشمانم می‌گذرد، قبل از رسیدن به مغز، از صافی رویا رد شود. اما می دانید میخواهم یک زنجیر بخرم. بردارم پایم را ببندم یکجایی، بلکه دو دقیقه روی زمین بند شود. رویا که آخر و عاقبت ندارد. نان نمی شود. آب نمی شود. موزها کال می مانند و من کنج مطبخ می پوسم.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/37/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نصیحت گوش کن جانا</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/36</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/36</guid>
		<pubDate>Mon, 15 Jun 2026 12:32:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[. آه خواجه باید مدام خطاب به فکرها و خیالاتم بگویم: 
بیایید رقت انگیز نباشیم بچه‌ها! 
شما بهشون چی میگید؟
- از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج، عمر عزیز شد تلف
. ها، قشنگ میگید.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">. آه خواجه باید مدام خطاب به فکرها و خیالاتم بگویم: </p><p style="text-align:justify;">بیایید رقت انگیز نباشیم بچه‌ها! </p><p style="text-align:justify;">شما بهشون چی میگید؟</p><p style="text-align:justify;">- از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد</p><p style="text-align:justify;">وه که در این خیال کج، عمر عزیز شد تلف</p><p style="text-align:justify;">. ها، قشنگ میگید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/36/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فردا که شوم خاک</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/35</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/35</guid>
		<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 21:35:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سال گذشته، امروز هم تهران بودم. برای آخرین اصلاحیه‌های پایان‌نامه آمده‌بودم. دو روزی طرح‌هام را میزدم زیر بغلم و می‌بردم دانشگاه تا استاد در موردشان نظر بدهند و هی به ایده‌ها و مکانیزم‌های غیر‌قابل اجرا برسیم. 
فردای روزی که کارهام تمام شد و برگشتم شهرمان جنگ شد. فردای روزی که برگشتم " میم" کشته شد....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">سال گذشته، امروز هم تهران بودم. برای آخرین اصلاحیه‌های پایان‌نامه آمده‌بودم. دو روزی طرح‌هام را میزدم زیر بغلم و می‌بردم دانشگاه تا استاد در موردشان نظر بدهند و هی به ایده‌ها و مکانیزم‌های غیر‌قابل اجرا برسیم. </p><p style="text-align:justify;">فردای روزی که کارهام تمام شد و برگشتم شهرمان جنگ شد. فردای روزی که برگشتم " میم" کشته شد. فردای روزی که برگشتم لب‌های او برای همیشه تنها در عکس‌هایش به ما لبخند زد. فردای روزی که برگشتم مهسا برای همیشه پدرش را از دست داد. </p><p style="text-align:justify;">هنوز هم جنگ است. یکسال گذشته و فردا برای "میم" سالگرد می‌گیریم. </p><p style="text-align:justify;">امروز را هم توی بهشت زهرا سر کردیم. به همه‌ی اموات سر زدیم. تهران حتی قبرستانش هم شلوغ است. "حوالی" آن اوایل یک شماره کار کرده بود با موضوع قبرستان. جایی نوشته بود بهشت زهرا شبیه کارخانه است. از یک طرف خط جنازه‌ها را تحویل میگیرند و از طرف دیگر کفن پیچ تحویل می‌دهند. هر وقت می‌آیم اینجا خسته و دلمرده میشوم. البته خب قبرستان است و طبیعیست. ولی من برای خانه آخرت همان قبرستان دهات خودمان را بیشتر می‌پسندم. ترجیح می‌دهم جنازه‌ام را زیر سایه‌ی درختان گلابی و گردو بگذارند زمین و لا‌ اله الا الله گویان بلندش کنند. بعد مرا را از روی پل رودخانه رد کنند، از مسیر میان باغ‌ها بگذریم و برویم بالا و برسیم به تپه بالادست ده که قبرستان آنجاست. ببرندم توی همان غسالخانه کوچک و سفید. بعد در آرامش مرا برای خانه تازه آماده کنند. گورم را هم در بالاترین قسمت قبرستان بکنند، همانجایی که انگار به آسمان نزدیک تر است. همانجایی که هر سال بهار پرستو‌ها بر فرازش  پرواز می‌کنند. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/35/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کجا رویم بفرما، از این جناب کجا</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/34</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/34</guid>
		<pubDate>Tue, 09 Jun 2026 21:59:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه جان یه وقت حمل بر بی‌حیایی نباشد‌ها. اصلاً هم نمی‌خواهم شما را از خودم نا‌امید کنم اما با کمال افسوس و خروار خروار شرم باید بگویم متوجه نقطه ضعفی از خودم در برابر آقایان شده‌ام و آن، طرز لباس پوشیدن مردانه است. البته این چیزی که منظور من است این روزها چندان طرفداری ندارد و کم پیداست متاسفانه....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خواجه جان یه وقت حمل بر بی‌حیایی نباشد‌ها. اصلاً هم نمی‌خواهم شما را از خودم نا‌امید کنم اما با کمال افسوس و خروار خروار شرم باید بگویم متوجه نقطه ضعفی از خودم در برابر آقایان شده‌ام و آن، طرز لباس پوشیدن مردانه است. البته این چیزی که منظور من است این روزها چندان طرفداری ندارد و کم پیداست متاسفانه. اما جان شما کافیست مردی که نمیشناسم یا حتی میشناسم و هیچ ازش خوشم نمی‌آید را با شلوار پارچه‌ای و پیراهن مردانه آستین بلند، البت هر دو در سایز مناسب؛ نه کوچک و تنگ و نه بزرگ و گَل گشاد، ببینم که پیراهن را گذاشته داخل شلوار و آستین‌ها را هم دو باری تا زده‌ و کفش هم حالا نه از آن نوک تیز‌ها اما یک جفت سر سنگین ولی راحت پوشیده است و یک ساعت نقره‌ای با بند چرم مشکی یا اگر خودش دوست داشت آن هم نقره‌ای، دستشان کرده‌اند و کمی هم زلف پریشان کرده‌اند. هیچی دیگر، چه بگویم؟! در لحظه چنان ارادت و محبتی در من پیدا می‌شود که باید فوراً گوش دلم را بگیرم بگویم: </p><p style="text-align:justify;">مَبین به سیب زنخدان <span style="font-size:12px;">(شما اینبار بگیرید تیپ مردانه)</span> که چاه در راه است</p><p style="text-align:justify;">کجا رَوی ای دل بدین شتاب کجا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/34/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عشرت امروز به فردا مفکن</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/33</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/33</guid>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 14:00:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای شروع روز دوتا گزینه جلو روم بود، یکی اخبار شروع دوباره جنگ و اون یکی کاسه‌ی آبی رنگ زیبام که از کاچی زرد رنگ و داغ پر شده بود. برای من در این جهان کاچی بِه از همه چیز هست. جزو اون غذا‌ها که تا آخر عمر هر چی ازش بخورم سیر نمی‌شم. از اون غذاها که داغ داغ خوردنش یه جور می‌چسبه و سرد شده‌ و قِیماق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:15px;">برای شروع روز دوتا گزینه جلو روم بود، یکی اخبار شروع دوباره جنگ و اون یکی کاسه‌ی آبی رنگ زیبام که از کاچی زرد رنگ و داغ پر شده بود. برای من در این جهان کاچی بِه از همه چیز هست. جزو اون غذا‌ها که تا آخر عمر هر چی ازش بخورم سیر نمی‌شم. از اون غذاها که داغ داغ خوردنش یه جور می‌چسبه و سرد شده‌ و قِیماق بسته‌اش هم یه جور. از اون غذا‌ها که سرش همیشه بین من و خواهرم دعواست چون کاسه‌ی من گودتره و سهم بیشتری می‌خواد تا پر بشه. البته که هر جا دستورهای مختلفی برای پخت کاچی هست اما من همینی که جلو روم هست رو میپسندم. با همین غلظت و همین اندازه شیرینی و همین ادویه‌ها و همین دستوری که فقط مامان بلده همیشه جوری بچینه کنار هم که نتیجه‌اش بشه این زیبای خوش عطر و طعم و رنگ. و اِلا که منم هزار بار با همین‌ها کاچی درست کردم و چیزی که آخر کار بهش رسیدم انگشت کوچیکه‌ی این هم نبوده. حالا هر چند که بقیه دوستش داشتن ولی اینی که مامان درست میکنه چیزه دیگه‌ایه. هر چیزی که مامان درست میکنه چیزه دیگه‌ایه. کاش میشد دستای مامان رو قرض بگیرم توی آشپزی یا نگاهش رو. چشایی ولی نه، چون مامان اصلاً موقع پخت و پز غذاش رو نمیچشه. خیلی وقتا حتی از من میخواد که بچشمش. خواهرم هم همینطوره. نمیدونم سِرِش چیه. آدم موقع آشپزی میل به چشیدن غذا نداره انگار.</span><br><span style="font-size:15px;">بگذریم. با این اوصاف نگفته، معلومه که کدوم گزینه رو برای شروع روز انتخاب کردم. کاچی بِه از همه چیز هست به هر حال. بخصوص بهتر از جنگ.</span><br><span style="font-size:15px;">جنگ و اخبار جنگ و تصمیمات جنگ‌طلبان جهان هم میتونن به قاعده تموم کردن این یک کاسه کاچی معطل بمونن تا بعد بیایم سر وقتشون ببینیم باز قراره چه بلایی سر زندگی ما بیارن. دیگه اینقدر آرامش که سهم ما هست. نیست؟</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">پ.ن: آتش بس اینا هم مثل آتش بس‌های خونه ماست. حتی می‌تونم بگم خونه ما بهتره باز.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">پ.ن دوم: به فاصله چهل ثانیه از نوشتن جملات بالا، دعوا شد. چنان دعوایی که همه زدن به هم. شکر خدا چشم نیست که، دستگاه جوشه. یه خاورمیانه بیرون خونه تو جنگه یه خاورمیانه هم توی خونه. آه، بار پرودگارا!</span><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/33/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو در طریق ادب باش، گو گناه من است</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/32</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/32</guid>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2026 21:31:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قربان سرت خواجه جانم، به خدا خودتان در جریانید که:
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست
حالا ما مست نشده خرابیم ولی شما قبول کن یه دو دقیقه صلاحمون بی‌ادبی باشه و هر چی ناسزا بلدیم رو بلند بلند داد بزنیم. 
- هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود، مینا خانم.
. به جهنم. این زند...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">قربان سرت خواجه جانم، به خدا خودتان در جریانید که:</p><p style="text-align:justify;">هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه</p><p style="text-align:justify;">کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست</p><p style="text-align:justify;">حالا ما مست نشده خرابیم ولی شما قبول کن یه دو دقیقه صلاحمون بی‌ادبی باشه و هر چی ناسزا بلدیم رو بلند بلند داد بزنیم. </p><p style="text-align:justify;">- هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود، مینا خانم.</p><p style="text-align:justify;">. به جهنم. این زندگی، این دنیا گندش در اومده دیگه. کِی چی به کام ما بوده این دومیش باشه؟ بعدشم آدم نباید کارکرد فحش رو انکار کنه اصلاً. در مواقعی لازم و واجبه جان خواجه. حالا شما قبول نکن.</p><p style="text-align:justify;">- معرفت نیست در این قوم خدا را سببی</p><p style="text-align:justify;">تا برم گوهر خود را به خریدار دگر</p><p style="text-align:justify;">‌ . اَه بابا، من بلد نیستم مثل شما قشنگ فحش بدم، ضایع کنم. تهش بگم گور باباشون. ببخشید ولی من سه تا حرف از بیت دومتون رو برمیدارم و حواله این روزگار می‌کنم. حالا دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.</p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">پ.ن: میل به پرت و پلا گفتن در من می‌جوشد.</span></p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/32/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آفتابیست که در پیش سحابی دارد</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2026 14:34:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب، خواجه‌جان نشستم منتظر که ماشین لباسشویی کارش با لباسم تموم بشه و ابر و باد و مه و خورشید یاری کنند و تا ساعت دو و چهل دقیقه، کمتر یا بیشتر، خشک بشه که بعد برسم اتوش هم بکنم.
تو این فاصله، چون هیچکدوم از اعضای کلوب گواهینامه داران خانه برای تمرین با من همراهی نمی‌کنند، برم بشینم پشت ماشین خیالیم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خب، خواجه‌جان نشستم منتظر که ماشین لباسشویی کارش با لباسم تموم بشه و ابر و باد و مه و خورشید یاری کنند و تا ساعت دو و چهل دقیقه، کمتر یا بیشتر، خشک بشه که بعد برسم اتوش هم بکنم.</p><p style="text-align:justify;">تو این فاصله، چون هیچکدوم از اعضای کلوب گواهینامه داران خانه برای تمرین با من همراهی نمی‌کنند، برم بشینم پشت ماشین خیالیم و بزنم به دل خیابون‌ها و در نسیم خنک بهاری انقدر برونیم تا خوبِ خوب همه چیز رو بلد بشیم و آخر سر لِیدی شوماخر از ماشین پیاده شیم. عیبش اینه که من برای تجسم ماشین خیالیم باید چشم‌هام رو ببندم و خودم رو پشت فرمون ببینم که خب طبیعتاً تو واقعیت چنین خبطی نباید بکنم. حسنش هم اینه که شاید یک کدوم از اعضای کلوپ ذوق من رو ببینه و دلش به رحم بیاد و با هم بریم تمرین با ماشین واقعی. </p><p style="text-align:justify;">- آه که چقدر کودک شدی مینا!</p><p style="text-align:justify;">بگذریم خواجه جان. امروز جمعی از یاران قدیمی بعد از سالها قرار دیدار گذاشتن و من رو هم دعوت کردن. راستش از اینکه به یاد من بودن با اینکه من فقط یکسال رو با اون‌ها گذروندم و در همون یکسال هم آدم کمرنگی بودم، خیلی خوش‌حال شدم اما نمیدونم برم یا نه. خیال میکنم که خب، میریم و اولش سلام و بغل و بوسه و وای چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر عوض شدی و این حرف‌ها. بعد میشینیم دور هم و سوال کذایی " چه خبر" و هر کس از زندگیش و از دستاوردهاش میگه. از شوهر و خانواده شوهر و بچه و دوست‌ پسر. از خونه، از کار، از تحصیل، از سفر، از تفریح. گریزی هم میزنیم به خاطرات گذشته، مدرسه، معلم‌ها و بچه‌ها و خبرهایی از حال و روز الآن هر کدوم. </p><p style="text-align:justify;">اما آیا من در این موضوعات حرفی برای گفتن دارم؟ نه. در هیچ یک چیز زیادی برای گفتن ندارم واقعا. و اینکه صرفاً به خاطر قدردانی برم و ساکت بشینم و شنونده سناریوی پر فراز و فرود زندگی دیگران باشم و به نظرشون کسی بیام که زندگیش از زمانی که میشناختنش تا حالا هیچ تغییری نکرده، اصلاً برام جالب نیست. یک جوریه اصلاً.</p><p style="text-align:justify;">- آه که چقدر ترسو شدی مینا.</p><p style="text-align:justify;"> این بین کار ماشین تموم شد و لباسم رو پهن کردم و ساعت از دو و ربع هم گذشته. قرار برای ساعت چهار هست و با حساب یک ساعت راه، باید سه حاضر و آماده باشم‌. هوا آفتابیست و لکه‌ای ابر در آسمان دیده نمی‌شود. باد با سرعت ۲۱ کیلومتر بر ساعت در حال وزیدن است. آیا طبیعت موفق می‌شود که تنها بهانه‌ی من برای نرفتن سر این دیدار دوستانه را ازم بگیرد یا نه؟ آیا لباس مذکور تا پنج دقیقه دیگر خشک می‌شود؟ آیا من موفق میشوم که یک جمع دوستانه دیگر را باز به خاطر ترس‌هام از دست بدهم؟ خواهیم دید چه خواهد شد.</p><p style="text-align:justify;">- آه که چقدر لوده شدی مینا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گرانی‌های مشتی دلق‌پوشان</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/30</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/30</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 14:52:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب خواجه جان، به حمدلله امروز یک قلّه دیگر را در رشته کوه زندگی فتح کردیم و آن گریه کردن جلو یک غریبه بود. صبحی آنقدر ناخوش‌ احوال رفتم کلاس رانندگی که سرِ گیرِ بی‌خود مسئول آموزشگاه، همین که نشستم توی ماشین گریه‌ام گرفت. از اینکه تا این اندازه از نظر جسمی و روانی ضعیف شده‌ام ‌که نمی‌توانم احساساتم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خب خواجه جان، به حمدلله امروز یک قلّه دیگر را در رشته کوه زندگی فتح کردیم و آن گریه کردن جلو یک غریبه بود. صبحی آنقدر ناخوش‌ احوال رفتم کلاس رانندگی که سرِ گیرِ بی‌خود مسئول آموزشگاه، همین که نشستم توی ماشین گریه‌ام گرفت. از اینکه تا این اندازه از نظر جسمی و روانی ضعیف شده‌ام ‌که نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم، حسابی با خودمان شکرآبیم. جان خواجه ما اینطور نبودیم که. پوستم کلفت بود عین کرگدن. دروغ می‌گویم. همیشه نازک طبع بودم، حالا گاهی کمتر یا بیشتر. ولی حس میکنم دیگر اینطور طاقت نمی‌آورم. چند وقت پیش با سارا که حرف میزدم و از فتوحات خود میگفتم، ته حرفم اضافه کردم که حسابی گرگ شده‌ام برای خودم دیگر. سارا گفت: اوووف، کو تا گرگ بشی. گفتم: دیگه اقلاً توله سگ که شده‌ام. کلی خندیدیم. ولی امروز یک گنجشک باران زده‌ی تنها بودم. یک جوجه مینا.</p><p style="text-align:justify;">به هر حال عیبش گفتم، حُسنش هم بگویم که مربی دید حالم امروز هیچ خوش نیست، از در مهر درآمد و خیلی بابت اشتباه‌هایم سرزنشم نکرد. و همین شد که آرام‌تر و بهتر رانندگی کردم. ما آدمیان اینطور هستیم دیگر، طرف را به مرز جنون می‌رسانیم و بعد دلمان به رحم می‌آید و با خودمان فکر می‌کنیم حالا شاید اینقدر سخت‌گیری هم لازم نبود و میشد جور دیگری تا کرد. </p><p style="text-align:justify;">تا فتح‌الفتوحی دیگر.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/30/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از چشم خود بپرس</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Sat, 30 May 2026 07:01:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جلو پنجره، رو به آسمون ایستادم و میگم: آی خواجه! یادتون هست اون اولا که اومده بودیم این خونه، هر شب از همین پنجره پروین رو پیدا می‌کردیم و مدت‌ها از تماشای اون و همسایه‌هاش روی این بوم سیاه و سرمه‌ای سیر نمی‌شدیم؟
- نه، اون موقع‌ها تو با ما نمی‌پریدی اصلاً.
. وا، خواجه جان شما هم. 
خواجه، اصلاً تو چ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">جلو پنجره، رو به آسمون ایستادم و میگم: آی خواجه! یادتون هست اون اولا که اومده بودیم این خونه، هر شب از همین پنجره پروین رو پیدا می‌کردیم و مدت‌ها از تماشای اون و همسایه‌هاش روی این بوم سیاه و سرمه‌ای سیر نمی‌شدیم؟</p><p style="text-align:justify;">- نه، اون موقع‌ها تو با ما نمی‌پریدی اصلاً.</p><p style="text-align:justify;">. وا، خواجه جان شما هم. </p><p style="text-align:justify;">خواجه، اصلاً تو چنان که می‌نمایی هستی؟</p><p style="text-align:justify;">- این رو من نگفتم که.</p><p style="text-align:justify;">. میدونم آقا‌جان، حالا ابوسعید گفته باشه. اصلا شما بفرما چه کسم من که بسی وسوسه‌مندم؟</p><p style="text-align:justify;">-  خط رو خط شده سیستمت مینا خانوم. این قلمم ما نگفتیم. </p><p style="text-align:justify;">. نه آخه، مسئله بودن یا نبودن نیست که شکسپیر می‌گفت.</p><p style="text-align:justify;">- به خدا من اگه پام رو از شیراز بیرون گذاشته باشم. </p><p style="text-align:justify;">. ای بابا خواجه، بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر</p><p style="text-align:justify;">که با شکستگی ارزد به صد هزار درست</p><p style="text-align:justify;">- احسنت، حالا داره آنتنت درست میشه.</p><p style="text-align:justify;">. آه، خواجه. درست شدن ما نیازمند تلاش بیشتره. چرا پروین رو دیگه پیدا نمی‌کنم؟ ستاره‌ها که جابجا نمیشن، میشن؟</p><p style="text-align:justify;">- او را به چشم پاک توان دید چون هلال</p><p style="text-align:justify;">هر دیده جای جلوه‌ آن ماه پاره نیست</p><p style="text-align:justify;">. عجب، پس که اینطور.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آه از این لطف به انواع عتاب آلوده</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/28</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/28</guid>
		<pubDate>Thu, 28 May 2026 08:42:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بین ما سه‌ تا خواهر و برادر فیلم‌های مشترکی هست که دیالوگ‌هاشون رو خط به خط از حفظیم و گاه و بی‌گاه تو جوابِ هم اون دیالوگ‌ها رو میگیم. خیلی اوقات حتی نقش‌ها رو هم بین خودمون تقسیم می‌کنیم. یکی از این فیلم‌ها سوپر‌استار تهمینه میلانیه. و یکی از نقش‌هایی که به داداشم رسیده شخصیت کوروشه. نه فقط به خاط...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">بین ما سه‌ تا خواهر و برادر فیلم‌های مشترکی هست که دیالوگ‌هاشون رو خط به خط از حفظیم و گاه و بی‌گاه تو جوابِ هم اون دیالوگ‌ها رو میگیم. خیلی اوقات حتی نقش‌ها رو هم بین خودمون تقسیم می‌کنیم. یکی از این فیلم‌ها سوپر‌استار تهمینه میلانیه. و یکی از نقش‌هایی که به داداشم رسیده شخصیت کوروشه. نه فقط به خاطر شباهت ظاهری که کلا به خاطر ویژ‌گی‌های شخصیتی، اخلاق و حتی تکه‌کلام‌هاش. اما از چند وقت پیشا تا همین دیروز و امروز که فیلترنت وصل شد و اوجش بود، من نشستم جای کوروش. درست تو همون صحنه‌ای که داره با تلفن صحبت میکنه و میگه" خسته شدم از این زندگی"‌. درست همون‌جایی که از ته دلش میگه <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q39869_20260527_114740.gif" rel="nofollow">"گُمشین بابا".</a></p><p style="text-align:justify;">سر کلاس‌های رانندگی، صدای فکر‌ مربیم رو بلند بلند می‌شنوم که داره میگه: چقدر این دختره خنگه خدای من. یه بار توضیح دادم چرا نمیفهمه. یعنی شیب زمین رو نمیبینه. ببین سر صبحی با کیا باید سر و کله بزنم من. بار‌الها یه صبری به من بده یه جو هوشم به این. یه گاز رو نمیتونه یکنواخت بده. لامصب اون پات رو درست بذار رو پدال خب.</p><p style="text-align:justify;">از رانندگی هیچ خوشم نمیومد و حالا ازش متنفرم. از اینکه کنترل چیزی کامل دستم نباشه و به ابعادش مسلط نباشم خوشم نمیاد. از اینکه کسی با نهایت بی‌حوصلگی چیزی رو بهم یاد بده، هی نفس‌های عمیق بکشه و دقیقا مثل یک مزاحمِ نفهم باهام رفتار کنه هم متنفرم. ته دلم دعا میکنم یه روزی یک کسی هم با اون دقیقا اینجوری رفتار کنه. ته دلم، میرم توی نقش کوروش زند و با همه‌ی وجودم به سه تا پدال زیر پام، به دنده‌ها، به علائم رانندگی و به فکر‌های مربیم میگم " گُمشین بابا".</p><p style="text-align:justify;">با هزار‌تا سلام و صلوات و منت میگن نت رو وصل کردن اما باز یه سایت ساده رو بالا نمیاره. فیلتر شکن رو وصل میکنم و بالا میاد. شرمنده کردین که. مسخره دو عالمیم به خدا‌. اصلاً همتون برین " گُمشین بابا".</p><p style="text-align:justify;">آدما رو میبینم و نمیفهممشون. حرف‌هاشون رو می‌خونم و معناش برام غیر قابل درکه. از دیروز که چند جایی رو سر زدم و چند نفری رو دنبال کردم اون حس بیگانگی بسیار شدیدتر شد. با همه‌ی آدم‌ها بیگانه‌ام. با مذهبی و غیر مذهبیش، با تحصیل کرده و نکرده‌اش، با پیر و جوونش. حجم نفهمیدنشون توسط من عصبانیم میکنه. شاید هم حجم بیگانگیم این کار رو میکنه. میذارمشون کنار و ته دلم به همه‌ی این حرف‌ها، مانیفست‌ها، احساسات و این حس بیگانگی میگم " گُمشین بابا".</p><p style="text-align:justify;">هنوز نرسیدم به دوتا سایت تخصصی رشته‌ام سر بزنم و بشینم دونه به دونه ببینم این مدت که ما از دنیا و ما فیها تک افتاده بودیم کیا چی کردن؟ چیا ساختن؟ دنیای ما کدوم سمتی رفته این مدت؟ اما یکی از اولین کارهایی که بعد وصل شدن کردم، سر زدن به سایت دانشگاه مورد علاقه‌ام بود. دیدم برای ماه آینده یه نمایشگاه از کارهای دانشجو‌ها قراره برگزار کنن. یه لیستی هم از شرکت‌هایی که توی این نمایشگاه خواهند بود گذاشته بودن؛ بی‌ام‌و، فونیکس، نوکیا، هوآوی، فورد، داسو سیستم. یه عالمه شرکت که ما این گوشه تک افتاده دنیا فقط اسمشون رو می‌شنویم و اگر خسروان اجازه بدن می‌تونیم از کارهاشون باخبر بشیم. ولی یه دانشجو اونجا می‌تونه کارش رو مستقیماً بهشون ارائه بده. به خودم میگم چه رویا‌های خامی می‌پزد این مغز ما تو این گوشه‌ی تک افتاده‌ی دنیا. جلو خودم رو میگیرم تا دیگه به این خیالات نگم " گُمشین بابا". </p><p style="text-align:justify;">دلم میخواد تو سرم باشن هنوز اما بهشون فکر نکنم. که براشون یه کاری بکنم. همون کارهایی که میدونم و هزار بار نشستم ساعت‌ها فکر کردم بهشون و تهش هیچ کاری نکردم. پاشم مدلام رو با سالید بزنم، پرتفولیوم رو سر و سامون بدم، چندتایی از طرح‌هام رو بسازم، زبان بخونم و دوتا مقاله‌ای که از جفت پایان‌نامه‌هام باید می‌نوشتم رو بنویسم. بسه فکر کردن به آخرش و عاقبتش. به اندازه کافی یه عمر فکر کردم دیگه. تهش شده اینی که حالاست. </p><p style="text-align:justify;">نشستم تو خونه، تو یه گوشه تک افتاده دنیا و هی به همه‌کس و همه چی میگم " گُمشین بابا". یکی باید گوشم رو بگیره، بگه بیا نقش خودت رو بازی کن دختر.</p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/28/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 23:34:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آی آدم‌هایی که کمتر از من عمر کرده‌ اما بیشتر از من زندگی کرده‌اید! به همَتون غبطه می‌خورم. به تک تکتون. 
چطور اینطور بار آمدید شما؟ یا چطور اینطور شدم من؟
 آه، نه! نباید آخر شبی درگیر این بحث بشم. به جاهای خوبی نمی‌رسیم خواجه. اشتباهه! اشتباهه!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:432/486;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/u8640_Screenshot_20260516_233045_Gallery.jpg" width="432" height="486"></figure><p>آی آدم‌هایی که کمتر از من عمر کرده‌ اما بیشتر از من زندگی کرده‌اید! به همَتون غبطه می‌خورم. به تک تکتون. </p><p>چطور اینطور بار آمدید شما؟ یا چطور اینطور شدم من؟</p><p> آه، نه! نباید آخر شبی درگیر این بحث بشم. به جاهای خوبی نمی‌رسیم خواجه. اشتباهه! اشتباهه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زاهد پاکیزه سرشت</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/26</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/26</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 20:45:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جان خواجه من هنوز با نشُستن دمپایی‌های دستشویی کنار نیومده بودم که برداشتن کف دمپایی‌ها رو هم سوراخ سوراخی کردن. چه کاریه آخه! ببخشید ولی یه دفعه‌ای پابرهنه بریم مستراح دیگه. چرا همه‌ هم از اینا استفاده می‌کنن؟
من موندم اونی که این ایده رو داده دقیقاً چه رفتاری رو تو کدوم کاربر تحلیل کرده. اگر دلیل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">جان خواجه من هنوز با نشُستن دمپایی‌های دستشویی کنار نیومده بودم که برداشتن کف دمپایی‌ها رو هم سوراخ سوراخی کردن. چه کاریه آخه! ببخشید ولی یه دفعه‌ای پابرهنه بریم مستراح دیگه. چرا همه‌ هم از اینا استفاده می‌کنن؟</p><p style="text-align:justify;">من موندم اونی که این ایده رو داده دقیقاً چه رفتاری رو تو کدوم کاربر تحلیل کرده. اگر دلیل سوراخ سوراخ کردنشون برای اینه که دمپایی‌ها زود خشک بشن، خب کسی که نمی‌شورتشون نیاز نداره دمپاییا زودتر خشک بشن. اون بنده خدایی هم که میشوره، با این سوراخایی که گذاشتن و رسماً آب رو پس میده به پای آدم مجبور میشه کل دستشویی رو بشوره و آب بکشه تا تمیز باشه. حالا شما بگید من وسواس دارم ولی روا نیست جان حضرتت. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/26/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تا غبار خاطری از ره‌گذار ما نرسد</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Fri, 15 May 2026 18:44:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به خواجه می‌گویم: اگر ممکن بود یک قدرت جادویی داشته باشم، آن قدرت فراموش شدن بود.
میگوید: فراموش کردن دیگر؟
می‌گویم: نخیر، همان فراموش شدن. دوست داشتم این توانایی را داشتم تا از ذهن آدم‌ها خودم را پاک کنم و فراموششان بشوم. فراموش شدن من را به آدم تازه‌ای تبدیل می‌کند. به آدمی آزاد، بدون گذشته و با ی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">به خواجه می‌گویم: اگر ممکن بود یک قدرت جادویی داشته باشم، آن قدرت فراموش شدن بود.</p><p style="text-align:justify;">میگوید: فراموش کردن دیگر؟</p><p style="text-align:justify;">می‌گویم: نخیر، همان فراموش شدن. دوست داشتم این توانایی را داشتم تا از ذهن آدم‌ها خودم را پاک کنم و فراموششان بشوم. فراموش شدن من را به آدم تازه‌ای تبدیل می‌کند. به آدمی آزاد، بدون گذشته و با یک عالم لحظه‌ی پیش‌رو که می‌توانم بدون تکرار اشتباهات قبل یا دور از چهره پیشین خود، کنار آدم‌ها زندگی کنم. می‌توانم رد زخمی که از من خورده‌اند را پاک کنم. یا خاطراتی که امتحان خودشان را پس داده‌اند بهتر و قشنگ‌تر برایشان بسازم. فراموش شدن بهترین علاج پشیمانی‌ها و سرزنش‌های بی‌پایان من است. اصلاً فراموش که بشوم، خیلی راحت می‌توانم بدجنس هم باشم. کسی بدی در حقم کرد، خودم را از ذهنش پاک می‌کنم و بعد جوری که نفهمد از کجا خورده انتقامم را می‌گیرم. دلم که خنک شد، باز خودم را فراموشش میکنم تا یک وقت هوس انتقام توی سر او هم نیافتد و دردسر برایم درست نکند. این یک قلم را شوخی کردم البت، فقط خواستم از امکانات جذاب قدرت جادوییم گفته باشم، جان خواجه.</p><p style="text-align:justify;">اما میدانی، سوای این‌ها فراموش شدن محبتی است که می‌توانم در حق آدم‌ها بکنم. برای وقتی که نباشم. دلم نمی‌خواهد در نبودم چیزی برای دیگران یادآور حضورم باشد. وقتی هستیم، چه جور بودنمان دست خودمان است اما وقتی نیستیم، می‌افتد دست خاطرات. و به یادآوردن خاطرات آدمی که نیست رنج‌آور است. خوب اگر بود مایه‌ی دلتنگی، بد اگر بود مایه‌ی خشم. هر دو این‌ها هم شکلی از رنج‌اند خب. من دلم نمی‌خواهد برای کسی، بخصوص آن‌ها که دوستشان داشته‌ام این رنج را بسازم. فراموش شدن همان قدرتیست که می‌گذارد رد پایم را از زندگی و خاطرات آدم‌ها پاک کنم تا نبودنم اصلاً وجود نداشته باشد. چون نبودن وقتی معنا پیدا می‌کند که کسی بودنت را به یاد بیاورد. بله، من اگر میشد یک وِرد جادویی را در آخرین لحظه‌ی بودنم زمزمه کنم، همانی را انتخاب می‌کردم که هرماینی در اولین قسمت یادگاران مرگ برای پدر و مادرش خواند و همه‌ی خاطرات و تصاویرش را از ذهن و زندگی آن‌ها پاک کرد. چوب جادویم را بلند میکردم و زیر لب می‌گفتم: آبلوییت.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>مسبوق سابق، صادق حال‌حاضر</category>
	</item>
	<item>
		<title>خوش آهنگ و فرح بخش هوایی بود</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/24</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/24</guid>
		<pubDate>Thu, 14 May 2026 22:48:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جان خواجه که نصف سر قفلی اینجا به اسم مبارکتان خورده، هیچ دوست ندارم وبلاگمان شبیه رفیقی بشود که آدم فقط وقتهایی که غم و غصه دارد می‌رود سراغش. اصلا مرام ما این طورها نیست. اما چه کنم که هفته‌هاست افسار زندگی از دستم در رفته. یعنی درست از روزی که صحرا برای مراسم عقدش دعوتم کرد و بعد درگیر این که چی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">جان خواجه که نصف سر قفلی اینجا به اسم مبارکتان خورده، هیچ دوست ندارم وبلاگمان شبیه رفیقی بشود که آدم فقط وقتهایی که غم و غصه دارد می‌رود سراغش. اصلا مرام ما این طورها نیست. اما چه کنم که هفته‌هاست افسار زندگی از دستم در رفته. یعنی درست از روزی که صحرا برای مراسم عقدش دعوتم کرد و بعد درگیر این که چی بپوشم و هدیه چی بخرم و چجور برم تهران و کی و چطور سارا رو ببینم شدم. بعدش هم که برگشتم مادر مریض شد و این وسط تولد خواهرم بود و به کارهای خانه هم باید می‌رسیدم. تا همین امروز صبح که می‌شد گفت شرایط به حالت قبل برگشته، یک روز هم نتوانستم طبق برنامه به کارهای خودم برسم. همه‌اش دنبال این بودم که یک روز برای خودم باشم و دریغ. هر چند اوقاتی‌ هم که مال خودم بودم غصه می‌آمد بغلم می‌کرد و با چشم‌های من اشک می‌ریخت.</p><p style="text-align:justify;">امروز طلوع را که تماشا می‌کردم، به خودم گفتم بپوش که سر به کوه بذاریم دیگه. دیدم باید صبحانه و ناهار پدر را آماده کنم و به خانه برسم. </p><p style="text-align:justify;">حوالی ظهر لباس پوشیدم که مادر گفت برویم فلان جا، کمد‌ها را ببینیم و سری به عمه بزنیم. گفتم باشه. رفت نماز خواند و آمد گفت: حوصله ندارم، باشه بعداً. من هم نشستم سر جام و به روزی که نصفش را اینطور پشت سر گذاشته بودم فکر کردم. دیدم فکرهام به جاهای خوبی قرار نیست برسد، لباسم را عوض کردم و نشستم پای کلاس نقشه خوانی. خودم را کشتم امروز تمامش کنم ولی آخر سر دو فصل دیگر باقی ماند. حوالی غروب دیگر دیدم نمی‌شود. کوه جدی جدی مرا می‌خواند. چست و چالاک لباس پوشیدم و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید از خانه بیرون زدم. وسوسه شدم از مسیر جدیدی بروم اما اشتباه کردم. آدم زیاد بود توی مسیرم و راستش من گاهی " زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس" و برای همین زدم به دل دار و درخت. کوه که می‌روم هی بالا را نگاه می‌کنم، صخره‌ای یا درختی را نشان می‌کنم و می‌گویم: تا آنجا مینا. تا آنجا برویم بالا. چند دقیقه بعد به آنجا می‌رسم و باز همین کار را تکرار می‌کنم و هی بالا و بالاتر می‌روم. ته دلم هم دلواپس این هستم که این همه راه را چطور باید برگردم. امروز ولی به ارتفاعات تازه‌تری صعود کردم و موقع برگشت از مسیر دیگری پایین آمدم. توی این مسیر جابجا نهال‌های تازه دیدم که رویشان با بست، کارتی چسبانده بودند که رویش نوشته بود: به من آب بده دوست من. حسابی سر ذوق آمدم. آب نداشتم اما همه‌ی نهال‌ها را ناز و نوازش کردم و قول دادم دفعه بعد برایشان آب می‌آورم. پایین آمدم و رسیدم به تاب محبوب خودم که انگار در نبود من، با مرد کتابخوان دیگری دوست شده بود. من هم رفتم و روی یک نیمکت نشستم. کتابم را باز کردم و برای بار صد و شست و سوم شروع کردم از اول خواندن. اگر می‌توانستم برنامه کوه را منظم و هر روز انجام بدهم شاید این کتاب بلاخره به آخر می‌رسید. مرد کتابخوان بی‌وفا از آب درآمد و رفت، من هم فوری رفتم سراغ تاب تا غصه‌اش نگیرد. تا تاریک شدن هوا، تاب خوردم و کتاب خواندم. گه گاه زیر چشمی آدم‌هایی که می گذشتند را هم تماشا کردم. وقتی داشتم بر‌میگشتم خانه، با خودم و خدا می‌گفتم: دیدی چقدر آدم‌های عادی بودند توی همین دو ساعت. میبینی یک عالم آدم کاملاً معمولی توی این شهر، توی این دنیا دارند زندگی می‌‌کنند. آن وقت تو همه‌اش برمی‌داری آدم‌های عجیب می‌گذاری سر راه من. بعد انتظار داری من چه کنم، هان؟! چه تصمیمی بگیرم؟ عادی بودن یعنی انقدر برای ما ناممکن است. </p><p style="text-align:justify;">خب، همین دیگر خواجه جان. گفتم کمی از اندک حال خوش امروز بنویسم که به قول حضرتت که نصف سرقفلی اینجا به اسم شماست،  " صاحب‌دلان حکایت دل خوش ادا کنند". </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:14px;">البته تعریف از خود نباشه‌ها.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/24/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تاریکم، روشن باش</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/23</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/23</guid>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 22:37:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[موسیقیِ متنِ شب‌های جنگ که پایش به شب‌های آتش‌بس هم باز شده. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.playmusic.ir/Music/M/Milad%20Rahimi/Single/Milad%20Rahimi%20-%20Faryad.mp3"><audio src="https://dl.playmusic.ir/Music/M/Milad%20Rahimi/Single/Milad%20Rahimi%20-%20Faryad.mp3" controls=""></audio></div></figure><p style="text-align:justify;">موسیقیِ متنِ شب‌های جنگ که پایش به شب‌های آتش‌بس هم باز شده. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/23/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سخن از زبان ما</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/22</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/22</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 17:14:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پیوست به پست قبل چون یادم رفت همونجا بذارمش. که خیلی قشنگتر حرف دل من رو زده. و دیگه اینکه ای کاش حافظه‌ام یاری می‌کرد یه سری آهنگ‌ها رو کامل حفظ میکردم و هی راه به راه برا خودم می‌خوندمشون. مثلاً یهو وسط نا‌امیدی  و نالیدن، داد میزدم:
You deserve more, yeah
More than what you've got
Inside a voice...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.shirazsongs.ir/Music/03-07/Sometimes%20Reamonn.mp3"><audio src="https://dl.shirazsongs.ir/Music/03-07/Sometimes%20Reamonn.mp3" controls=""></audio></div></figure><p style="text-align:justify;">پیوست به پست قبل چون یادم رفت همونجا بذارمش. که خیلی قشنگتر حرف دل من رو زده. و دیگه اینکه ای کاش حافظه‌ام یاری می‌کرد یه سری آهنگ‌ها رو کامل حفظ میکردم و هی راه به راه برا خودم می‌خوندمشون. مثلاً یهو وسط نا‌امیدی  و نالیدن، داد میزدم:</p><p style="text-align:left;">You deserve more, yeah</p><p style="text-align:left;">More than what you've got</p><p style="text-align:left;">Inside a voice is screaming</p><p style="text-align:left;">Get off your knees</p><p style="text-align:left;">Get up, she screams</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/22/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به هیج وجه دگر کار برنمی‌آید</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 16:37:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می‌خواستم برای پستی کامنت بذارم اما از خودم پرسیدم چه ضرورتی داره؟
هیچ. برای لحظه‌ای از دیدن اسم نویسنده محبوب اما کم آشنای خودم ذوق کردم و دوست داشتم حالا که کسی اسمی از ابوتراب خسروی آورده، یه جورایی آشنایی بدم و باهاش از اسفار کاتبان و ملکان عذاب حرف بزنم. تنها باری که تونستم از ابوتراب با کسی حر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">می‌خواستم برای پستی کامنت بذارم اما از خودم پرسیدم چه ضرورتی داره؟</p><p style="text-align:justify;">هیچ. برای لحظه‌ای از دیدن اسم نویسنده محبوب اما کم آشنای خودم ذوق کردم و دوست داشتم حالا که کسی اسمی از ابوتراب خسروی آورده، یه جورایی آشنایی بدم و باهاش از اسفار کاتبان و ملکان عذاب حرف بزنم. تنها باری که تونستم از ابوتراب با کسی حرف بزنم، با محمدرضا بود که نمی‌شناختش اما ازم خواست قسمت‌هایی از نوشته‌هاش رو که دوست داشتم براش بخونم. اما حالا فکر کردم چه ضرورتی داره واقعا؟! به لمس اون قلب ‌کوچیک پایین خودم رو راضی کردم. </p><p style="text-align:justify;">برای کوچکترین کارهام دچار تردیدم. یه بار نوشتم " هر کاری که می‌کنم، در حقیقت دارم یه اشتباه دیگه می‌کنم" عنوانش رو هم زدم‌ "تکون نخور". دوستی کامنت گذاشته بود یه مدت هیچ کاری نکنید پس. اما مدت من خیلی وقته سر اومده دیگه. کنش‌گری؟ شوخی شده برام. همش به خودم شک دارم. به چیزی که می‌نویسم، می‌بینم یا می‌شنوم. همین امروز که رفته بودم مصاحبه کاری، دنبال یه ساختمون به اسم "صد و ده" میگشتم و پیداش نمی‌کردم. جاش یه ساختمون بود به اسم "سینا". شک کردم که شاید اشتباه شنیدم و باید همین " سینا" باشه. اما همون صد و ده بود. یا مثلاً سر همین وضعیت اینترنت و قاطی کردن مسیریاب‌ها، با اینکه برای اسنپ لوکیشن ذخیره شده رو زده بودم‌ و خود راننده جای اشتباهی نگه داشته بود و بعد هم نیم ساعت از مسیر اشتباه رفت و دور خودمون چرخیدیم، اما شک کردم که شاید من اشتباه کردم. یا اینجا که می‌نویسم، هزار بار میام و میخونم و ویرایش میکنم که درست‌تر یا بهتر باشه. یا همین چند دقیقه پیش که به آموزشگاه زنگ زدم آقاهه تلفن رو بعد خداحافظی نذاشت و من شک کردم نکنه چیزی گفته و منتظر جواب منه. به خاطر همین شک‌ و تردید اصلاً جواب تلفن رو هم نمی‌دم. دیدید یه سری آدم‌ها حرف که میزنن، یه اطمینان و اعتماد به نفسی توی حرف زدنشون هست. مِن و مِن نمی‌کنن وقتی دارن باهات احوال پرسی یا تعارفات معمول رو رد و بدل می‌‌کنن. اما من برای همه‌ حرفی و کاری مِن و مِن می‌کنم بس که می‌ترسم اشتباه باشه. راستش خیلی اوقاتم اشتباه میشه. مثلاً به جای " سلام می‌رسونن" میگم " سلامت باشید" یا عوض "ممنونم" میگم "دستتون درد نکنه". اگر کمی با طرف مقابلم ندار باشم، عذر میارم که خیلی وقته فارسی حرف نزدم یا آدم از بس همه‌اش تو خونه مونده، معاشرت و مصاحبت یادش رفته. اما اگر باهاش دودربایستی داشته باشم یا صداش رو درنمیارم و تو خودم از خجالت آب میشم یا اینکه فقط با یه لبخند احمقانه معذرت خواهی می‌کنم.</p><p style="text-align:justify;">از مصاحبه‌ی کاری که اومدم بیرون، با خودم گفتم: من کثافتم اگه برای جای دیگه‌ای رزومه بفرستم. به تقلید از امیر گلکار. نمیدونم لازمه فحش بدتری به خودم بدم یا نه. اما من تو حیطه تخصصی خودم هم به خودم شک دارم. اصلاً دیگه نمی‌دونم از پس چه کاری بر میام. با خودم مرور می‌کنم از بیست و سه سالگی تا حالا که جدی شروع به کار کردم یعنی هیچ چیزی یاد نگرفتم. حتی از هجده سالگی که رفتم دانشگاه. اما مگه میشه؟ مگر اینکه خیلی آدم کند ذهنی باشم. کمی سرعت‌عملم پایین هست اما واقعا کند‌ذهن نیستم. مسئله اینه که من کمم نه کافی. برای همه چیز خودم رو کم می‌بینم. چیا بلد شدم تو این یازده سال؟ خب، راینو و سالید و زیبراش و کیشات. اسکچینگ و نقشه‌کشی و نجاری و جوشکاری و عکاسی هم. اینا همشون ابزار‌هایی هستن که من کمی ازشون بلدم و به فراخور هر پروژه کمی بیشتر هم ازشون یاد گرفتم. اما حالا انگار اون کمی برای کار کردن کافی نیست. برای اینکه کارشناسی رو با یه پایان‌نامه عالی تموم کنم، ارشد رو با بهترین رتبه ممکن از بهترین دانشگاه قبول بشم و با یه محصول خوب که داور برگرده بهش بگه وقتی نگاش میکنه "نینجا" یا "سامسونگ" میبینه دفاع کنم و استاد بهم پیشنهاد تدریس بده، خوب بودم اما حالا برای کار پیدا کردن کم یا بد هستم. به خودم میگم همه‌اش اغراق بوده، شانس بوده. واقعیت تو همینه. واقعا؟! دیگه هیچی از خودم نمی‌دونم. تو یه جور عدم توانمندی گیر افتادم که فکر کنم چند وقت دیگه مطمئن نباشم حتی می‌تونم یه خط صاف بکشم. </p><p style="text-align:justify;">آه! امروز یکی برای موقعیت منشی، یکی هم کار توی کافه مصاحبه داشتم. خواهرم به داداشم میگه رد دادم. میگم شاید. نه! حتماً. مگه میشه هر روز صبح اینجا چشم باز کرد و وضعیت مملکت رو دید و رد نداد اصلاً. دلم می‌خواد فرار کنم. برم یه جایی که به هیچ چیزیش تعلق نداشته باشم و اون وقت از حجم بیگانگیم باهاش دیگه شوکه نشم. چرا این‌ها رو نوشتم اصلاً؟ برای چی این‌ همه بی سر و ته به هم بافتم؟ باید پاکشون کنم یا اقلاً منتشرشون نکنم. اما میخوام یه بچه تخس باشم، زبون دراز کنم به خودم، دهن کج کنم و بذارم باشن. کی به کیه؟ ملاحظه چی رو بکنم؟ دنبال ضرورت چی بگردم اصلا؟ مگه بودن من تو این دنیا بر مبنای ضرورت بوده که حالا برای هر چیزی دنبال ضرورتشم.</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چه مبارک سحری</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/20</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/20</guid>
		<pubDate>Sat, 09 May 2026 09:30:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جان خواجه یه خرده دیگه اینجور پیش بره، ساعت چهار صبح، صبحانه رو سرو میکنم. امروز چهار و نیم بیدار شدم و هنوز ساعت شیش نشده بود که داشتم سفره رو جمع می‌کردم. وقتایی که مامان مریضه، ما دو‌تا خواهر کارای خونه رو تو دو شیفت بین خودمون تقسیم می‌کنیم تا همه‌ی کارهایی که مامان یه تنه توی سه چهار ساعت انجام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">جان خواجه یه خرده دیگه اینجور پیش بره، ساعت چهار صبح، صبحانه رو سرو میکنم. امروز چهار و نیم بیدار شدم و هنوز ساعت شیش نشده بود که داشتم سفره رو جمع می‌کردم. وقتایی که مامان مریضه، ما دو‌تا خواهر کارای خونه رو تو دو شیفت بین خودمون تقسیم می‌کنیم تا همه‌ی کارهایی که مامان یه تنه توی سه چهار ساعت انجام میده رو طول یه روز دوتایی انجام بدیم؛ صبح تا ظهر با من و ظهر تا شب هم با خواهر. ناگفته نمانه که مردان عزیز خونمون هم تمام شیفت مشغول ریخت و پاش و امر و نهی هستن و از هیچ کمکی در این زمینه دریغ نمیکنن. برای همین ‌هم صبح‌ها زودتر بیدار می‌شم تا زودتر به امورات خونه برسم و از اون طرف وقت داشته باشم برای کارهای خودم. </p><p style="text-align:justify;">بعد نماز، صبحونه بابا رو آماده کردم، بعد هم بقچه‌ی ناهارش رو پیچیدم و گذاشتم تو کیفش. قبل جمع کردن سفره‌ هم برای داداش لقمه نون پنیر و حلوا گرفتم و شیر کاکائو درست کردم و گذاشتم رو میز که از حموم دراومد بخوره. بعدش هم رفتم سراغ ظرف‌ها و باقی ریخت و پاش‌های خونه. </p><p style="text-align:justify;">اما خواجه جان نمی‌دونم چه حکایتیه که آماده کردن غذا برای بابا همیشه سختمه اما همین کار رو با رغبت برای داداشم انجام میدم. شاید به خاطر حس وظیفه‌است یا توقع. کلا این دوتا خلق شدن که گند بزنن به همه‌ی کارا. من در قبال بابا بیشتر احساس وظیفه میکنم اما در قبال داداشم اینطور نیست. فقط از روی دوست داشتن و محبت این کار رو براش میکنم. اصلاً از بچگی دوست داشتم خوراکی‌هایی که دوست داره رو آماده کنم و تو سینی بچینم و بگم بیا بشین کنارم بخور. اون هم همیشه خوشحال و با اشتها مشغول خوردن میشه. البته ایراد هم نمی‌گیره یا مدام چیز دیگه‌ای نمی‌خواد که خب بابا اینطور نیست. و مهمتر اینکه می‌دونه من صبحای زود دوست ندارم حرف بزنم، پس چیزی ازم نمی‌پرسه. اما بابا قربونش برم همه‌اش آدم رو میخواد به حرف بگیره. خواجه یه وقت خیال نکنی منتی سر کسی میذارما. نه، فقط دارم دنبال منشاء احساسم می‌گردم. و به این نتیجه می‌رسم که وقتی فقط و فقط پای دوست داشتن در میون باشه کارهایی که برام سخت یا ناخوشایند هستند رو با رغبت بیشتری انجام میدم تا کسی که دوستش دارم رو خوشحال‌تر ببینم، تا بدونه که برام مهمه. دوست ندارم اینجور کارهام از روی وظیفه باشه. دوست ندارم کسی ازم توقع و انتظار داشته باشه تا من براش اون کارها رو انجام بدم. منظورم کارهایی مثل همین آماده کردن غذا و این‌هاست. یجور کارهای شخصیِ خودمون که گاهی دیگری برامون انجام میده.</p><p style="text-align:justify;">- اووووف، مینا چقدر هی میگی. خیلی خب آقاجان، خیلی خب. فهمیدیم تو دوست داری از روی محبت برای کسی آشپزی کنی، نه از روی وظیفه و توقع. فهمیدیم به خدا! خوبه حالا صبحا حوصله حرف زدن نداری.</p><p style="text-align:justify;">-‌ باشه خواجه جان. مثل اینکه  آن ترک پری‌چهره دوش از بر شما رفته، یکم خلقتون تنگه امروز. باشه حالا بعداً حرف میزنیم.</p><p style="text-align:justify;">- تازه بعداً هم میخواد بیاد حرف بزنه باز. برو به کارات برس دختر. ظهر شد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/20/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/19</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/19</guid>
		<pubDate>Fri, 08 May 2026 21:25:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جان خواجه من نمی‌فهمم اینی که توی سرم جا خوش کرده مغز من است یا مغز دشمن من؟
نشد ما یک کاری بخواهیم بکنیم، این تکه گوشت در هم پیچیده بگوید آفرین، چه فکر خوبی بشر، بیا با هم انجامش بدهیم. نخیر، همه‌اش ساز مخالف. همه‌اش نه!
میخواهی عادت جدید بسازی مقاومت می‌کند. میخواهی عادت قبلی را ترک کنی، راه نمی‌د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">جان خواجه من نمی‌فهمم اینی که توی سرم جا خوش کرده مغز من است یا مغز دشمن من؟</span><br><span style="font-size:17px;">نشد ما یک کاری بخواهیم بکنیم، این تکه گوشت در هم پیچیده بگوید آفرین، چه فکر خوبی بشر، بیا با هم انجامش بدهیم. نخیر، همه‌اش ساز مخالف. همه‌اش نه!</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">میخواهی عادت جدید بسازی مقاومت می‌کند. میخواهی عادت قبلی را ترک کنی، راه نمی‌دهد. می‌خواهی بخوابی، خفاش شب می‌شود. می‌خواهی بیدار بمانی، هوس خواب اصحاب کهف می‌کند. می‌خواهی کار کنی، خسته است. میخواهی خستگی در کنی، برای لحظه لحظه‌اش عذابت می‌دهد. می‌خواهی در موضوعی عمیق شوی، در سطح می‌ماند. میخواهی سطحی برخورد کنی، تا فیها خالدون مسئله پیش می‌رود. میخواهی از جهان و جهانیان فارغ باشی، عاشق می‌شود. میخواهی در عشق غرقه شوی، تو را در نا‌امیدی از عالم و آدم غرق می‌کند. میخواهی فراموش کنی، ملکه ذهنت می‌سازد. میخواهی تا ابد به یاد داشته باشی، ثانیه‌ی بعد از یادت پاکش می‌کند. میخواهی بمیری، عمر نوح می‌کند. میخواهی زندگی کنی، خودش را تا آخر این خط هم نمی‌رساند.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">اشتباه است اگر فکر کنم لحظه‌ای به فکر بقای من است. به حال خودش که بگذارم، تا مرا به نابودی و نکبت نکشاند ول کُنم نیست. طوری شده که در حساب سختی هر کار، مقاومت مغزم بیشتر از بقیه‌ی مشکلات و مصائب سهم دارد.</span></p><p style="text-align:justify;">اما <span style="font-size:17px;">چرا آخر؟ اصلا من نمی‌فهمم اگر این مغز من است، پس آن موقع که با هم دست به یقه هستیم، من دارم از چه چیزی دستور می‌گیرم؟ با چه چیز دارم فکر می‌کنم؟ اصلا کی دارد با کی مبارزه می‌کند؟</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">کسی هم نیست بیاید میانجی‌گری کند، بگوید: صلوات بفرستید آقا جان، زشت است به خدا. قلب و معده و کلیه چه می‌گویند آخر. دست ما را بگذارد توی دست هم و وادارد روی هم را ماچ کنیم. بگوید: با هم به از این باشیم که با خلق جهانیم.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/19/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>مسبوق سابق، صادق حال‌حاضر</category>
	</item>
	<item>
		<title>هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Thu, 07 May 2026 08:24:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی دلم می خواهد بنویسم، اما از چه چیز؟ از خودم می پرسم از چه بنویسم که لایق نوشتن باشد؟ درست مثل وقت‌هایی که خیلی دلم می‌خواهد با کسی، دوستی یا آشنایی حرف بزنم و از خودم می‌پرسم آخر از چه چیز؟ سلام و حال‌، احوال و چطوری را رد کنیم و برسیم به چه خبر؟ درست سر همین پیچ " چه خبر" من شبیه راننده‌ی نابل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خیلی دلم می خواهد بنویسم، اما از چه چیز؟ از خودم می پرسم از چه بنویسم که لایق نوشتن باشد؟ درست مثل وقت‌هایی که خیلی دلم می‌خواهد با کسی، دوستی یا آشنایی حرف بزنم و از خودم می‌پرسم آخر از چه چیز؟ سلام و حال‌، احوال و چطوری را رد کنیم و برسیم به چه خبر؟ درست سر همین پیچ " چه خبر" من شبیه راننده‌ی نابلدی دست و پا گم ‌میکنم و از ادامه‌ی راه در‌ می‌مانم و از شروع گفتگو پشیمان می‌شوم. چه خبر؟ هیچ. خبر خاصی نیست. </p><p style="text-align:justify;">در زندگی من هیچ خبر خاصی نیست که بشود در موردش به کسی گفت. نه اینکه همان همیشگی باشدها، نه. اما خبر خاصی هم نیست. آخر شما فکر کنید سالی، ماهی یک بار با کسی سر صحبت را باز کنید و هیچ خبر خاصی هم نداشته باشید‌. نه ازدواجی، نه طلاقی، نه مهاجرتی، نه استخدامی، نه اخراجی، نه جایزه‌ای، نه جزائی. هیچ. هیچ خبر خاصی نیست. اما تا دلت بخواهد خبرهای غیر خاص هست. مثل ایده‌های جذابی که هر روز نزدیک صبح و در خواب و بیداری بر تو نازل می‌شوند و تو هیچ وقت پیشان را نمی‌گیری، مثل زخم تازه حواس پرتی روی دستت، مثل ماکارونی شفته اما بسیار خوشمزه دست‌پختت، مثل خانه‌ی تازه کشف شده‌ای در محله که به لیست " خانه‌هایی که ای‌کاش زندگیشان کرده‌بودم" اضافه شده است، مثل پوسته پوسته شدن ناخن‌هات، مثل کتاب تازه‌ی شیرینی، مثل خریدن اولین پیراهن زرد رنگ زندگیت، مثل همان بحث‌های همیشگی با مامان، مثل قشنگ بودن آسمان دم‌دمای غروب، مثل گرفتگی گردنت که پیرت را درآورده، مثل موهای سفید جدید، مثل شکستن ساعت شنی هدیه مریم، مثل تماشای یک فیلم خوب، مثل دور بودن و دورتر شدن‌های پیوسته، مثل دلتنگی‌های بی‌وقفه. مثل هزار چیز غیر خاص دیگر که هیچکدام نمی‌توانند خبرهای خاصی باشند که وقتی آدم بعد سالی یا ماهی با کسی سر صحبت را باز می‌کند، و او در‌می‌آید و ازت می‌پرسد که چه خبر؟ برگردی و با هیجان بهش جواب بدهی که مثلا، وای اگر بدانی چه اتفاق‌هایی این مدت افتاده و بعد ته اتفاقت این باشد که برای اولین بار توی زندگیت یک پیراهن زرد برای خودت گرفته‌ای. نمی‌شود.</p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>مسبوق سابق، صادق حال‌حاضر</category>
	</item>
	<item>
		<title>جهان به کام من اکنون شود</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Tue, 05 May 2026 19:20:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[لحظه‌های این چنینی واقعا زندگی رو دوست دارم. خونه جارو کشیده، ساکت و تمیزه، نورِ غروب سایه‌ی پنجره رو روی دیوار مقابل انداخته و یه پنجره‌ی دیگه روی دیوار ساخته، غذا روی گاز آماده‌ است، نون سنگک تازه لای سفره‌ نشسته، هوا هنوز خنکه، لباسهای شسته شده کنار شوفاژ پهن شدن و خونه بوی نرم کننده میده. من دوش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">لحظه‌های این چنینی واقعا زندگی رو دوست دارم. خونه جارو کشیده، ساکت و تمیزه، نورِ غروب سایه‌ی پنجره رو روی دیوار مقابل انداخته و یه پنجره‌ی دیگه روی دیوار ساخته، غذا روی گاز آماده‌ است، نون سنگک تازه لای سفره‌ نشسته، هوا هنوز خنکه، لباسهای شسته شده کنار شوفاژ پهن شدن و خونه بوی نرم کننده میده. من دوش گرفته و مرتب و تمیز، پیراهن زرد دوست‌داشتنیم رو پوشیدم، نشستم روی مبل، دفتر دستکم هم کنارم. روز شلوغی رو پشت سر گذاشتم. کلی کار کردم و خسته‌ام. اما میخوام درس بخونم و نرم‌افزار‌هام رو جلو ببرم. قبلش ولی یه وعده‌ی دیگه آگهی‌ها رو چک میکنم بلکه بختمون باز بشه. مریم کلاس موسیقی ثبت‌نام کرده و میگه به عشقش اضافه‌کاری وایمیسته. خدایا میشه من هم این روزا یه کاری پیدا کنم، خسته بشم اما به عشق چیزها یا کسایی که دوستشون دارم اضافه‌کاری وایستم. نه فقط من، که همه آدم‌های مثل من.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سمفونی می‌شنوم که مردگان می‌نوازند</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Tue, 05 May 2026 18:32:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می‌توانم آیدا باشم و آتش به پا کنم. آتشی که فقط مرا بسوزاند و تمامم کند‌. خشمم. نفرتم سراسر. مهر در من گمشده. وقتی دارم می‌نویسم، چشم‌های خودم را روبه رویم میبینم، نگاهم شبیه نگاه ماهی محتضریست که آنقدر بالا پایین پریده که خودش را زخمی کرده. به آب که نرسیده هیچ، مرگ را به خود نزدیک‌تر کرده.
جنون در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">می‌توانم آیدا باشم و آتش به پا کنم. آتشی که فقط مرا بسوزاند و تمامم کند‌. خشمم. نفرتم سراسر. مهر در من گمشده. وقتی دارم می‌نویسم، چشم‌های خودم را روبه رویم میبینم، نگاهم شبیه نگاه ماهی محتضریست که آنقدر بالا پایین پریده که خودش را زخمی کرده. به آب که نرسیده هیچ، مرگ را به خود نزدیک‌تر کرده.</span><br><span style="font-size:17px;">جنون در آغوشم گرفته انگار. هر لحظه می‌تواند مرا وادار به رقصی ویرانگر کند. دور خود بچرخم، بزنم، بشکنم، خرد کنم یا حتی خون بریزم. خون خودم را. آی. بلاخره کار خودشان را کردند. پاک عقل از سرم پریده. هوا سرد است. میانه‌ی آتش گرم خواهم شد؟</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در سر عقل می‌باید</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Tue, 05 May 2026 06:47:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه جان شما تا حالا موقعیت داغ شدن کله را تجربه کرده‌اید یا نه؟ اصلاً چنین اصطلاحی در ولایت فارس داشتید؟ در آبادی ما این اصطلاح آنقدر رایج است که هی راه به راه هر اتفاقی می‌افتد، کله‌مان داغ می‌شود. امروز هم دقیقا وقتی داشتم هن و هن، کیسه‌های خرید را از سربلایی با خودم بالا می‌کشیدم، به عکس‌های پر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">خواجه جان شما تا حالا موقعیت داغ شدن کله را تجربه کرده‌اید یا نه؟ اصلاً چنین اصطلاحی در ولایت فارس داشتید؟ در آبادی ما این اصطلاح آنقدر رایج است که هی راه به راه هر اتفاقی می‌افتد، کله‌مان داغ می‌شود. امروز هم دقیقا وقتی داشتم هن و هن، کیسه‌های خرید را از سربلایی با خودم بالا می‌کشیدم، به عکس‌های پرسنلی که گرفته بودم فکر کردم و کله‌ام شروع کرد به داغ شدن. هی بیشتر بهش فکر کردم هی اوضاع خراب‌تر شد. نه که عکس‌ها مشکلی داشته باشند. یعنی اصلا هیچ مشکلی پیش نیامد. درحقیقت کله‌ام از مسئله‌‌ای که از سر بی‌احتیاطی می‌توانست پیش بیاید داغ کرده بود. امروز بلاخره، بعد از یک دنیا اکراه و اهمال در کارهای اداری، قبل از ظهر رفتم پلیس+۱۰. خیال می‌کردم دوباره با چند نفر عالِم دهر قرار است روبه‌رو شوم تا با رفتارشان به من بفهمانند که خنگترین، بی‌سوادترین و نادان‌ترین موجود دنیا هستم. اما هم آقای پذیرشی، هم خانم عکاس‌باشی و هم خانم گواهینامه‌ای به شکل عجیب و بعیدی مهربان و با حوصله از کار درآمدند و واضح و کامل همه‌ را راهنمایی می‌کردند و کارشان را راه می‌انداختند. چشم‌هایم روشن شد و کارم هم فورا تمام شد. پیاده راه‌ افتادم سمت خانه. با خودم گفتم اگر در مسیر آتلیه‌ای ببینم و بتوانم همین امروز عکس‌ پرسنلی جدید هم بگیرم عالی می‌شود. خواجه جان، به لطف خسروان مملکت، که صلاح ما را در دور ماندن از امکانات اولیه زندگی دیده‌اند، از راهنمایی مسیریاب‌ها هم محروم بودیم. گفتم خیابان‌ها را ول می گردیم تا بلاخره یکی پیدا کنیم دیگر. زیاده گویی نکنم، بلاخره از دور تابلو یک عکاسی را دیدم و انگار که تشنه‌ی به آب رسیده‌ای، پریدم تو و گفتم: عکس پرسنلی می‌خواهم. مغازه‌ی کوچک و تاریکی بود که با پارتیشن و پرده دو قسمت شده بود. مرد جوانی از پشت میز سرش را بلند کرد و گفت: پشت پرده آماده بشید، صدام کنید بیام بگیرم. من هم رفتم و تلاش‌های بیهوده‌ای برای مرتب کردن ابزار شکنجه‌ روی سرم، یعنی مقنعه کردم. آقای عکاس باشی آمد و هی عکس گرفت هی دیدیم ما چقدر زشت و کج و معوج می‌افتیم آخر. آقاهه میگفت کمی بشاش‌تر باشید، با چشم‌هایتان بخندید. بنده‌ی خدا، صورت من دو حالت بیشتر ندارد، یا با همه‌ی ۳۲ دندانم دارم می‌خندم یا با جدیت ریاضیدانی که می‌خواهد مسئله‌ی کولاتز را حل کند ابرو توی هم کشیده و اخم کرده‌ام. حالا چشم‌هایم را چطور بشاش کنم آن هم وقتی این بختک روی سرم نشسته. به قاعده یک نخود اگر اعتماد به نفس داشتم همان هم به باد رفت. اما عکاس‌باشی با حوصله بود، همانجور که پشت دوربین ایستاده بود راهنماییم می‌کرد کجای مقنعه‌ام را مرتب‌تر کنم، بیشتر تا کنم، جلو بکشم یا نوکش را کدام سمتی تیز کنم. دفعه‌های قبل همیشه عکاس یا کمکش خانم بود و خودش سر و سامانم می‌داد اما این مرتبه من هی بلند می‌شدم می‌رفتم جلوی آینه و خودم را مرتب می‌کردم اما تا مینشستم روی صندلی مقنعه‌ی لعنتی دوباره به هم می‌‌خورد. غلطی کردم و با عجله آمدم اینجا. باز مثل همیشه از کلافه کردن آدم‌ها و مزاحم شدن ترسیدم و بعد از چندتا عکس که دیدم همه‌شان در بد بودن مسابقه گذاشته‌اند، گفتم: نمیدونم، یک کدوم که خودتون صلاح می‌دونید رو چاپ کنید بهم بدید دیگه. آقای عکاس‌باشی خندید و گفت: ده دقیقه روش کار می‌کنم بهتر میشه. از پشت پرده آمدیم بیرون و دیدیم مشتری جدید آمده. یک دختر نوجوان و مادرش می‌خواستند برای مدرسه عکس بگیرند. نشستم منتظر که کار عکاس‌باشی تمام شود. تمام که شد دیدیم از عکس ما آدم دیگری ساخته. یعنی عکسه من بودم‌ها، اما من نبودم. ولی دیگر حوصله‌ام نمی‌کشید، گفتم همان را چاپ کند. گفت اگر دوست ندارید، می‌توانیم دوباره بگیریم، تعارف نکنید. گفتم نه و چند دقیقه بعد عکس‌ها‌ی خود غریبه‌ام را گرفتم و آمدم بیرون. برای خانه خرید‌ کردم و آرام آرام داشتم راه می‌آمدم که فکر کردم چه کار اشتباهی کردم‌ها. چه حماقتی اصلا. یعنی قدِ آن دختر بچه عقل نداشتم که بفهمم آدم تنهایی برای عکاسی نمی‌رود آن هم وقتی که عکاس یک مرد تنها توی مغازه‌ای تنگ و تاریک است. گیرم اصلا آن آقا انسان، آن آقا شریف، من چه بر سر شعورم آمده که همچین بی‌احتیاطی میکنم. مستقل بودن خوب هست اما بی عقلی نه. من خودم خوشبین‌تر یا سهل‌انگار تر از این حرف‌هام اما مامان در آن لحظه در من حلول کرده بود و هی عصبانی‌تر میشد و میگفت: تو زندگی که نمیشه هر دقیقه به عقب برگشت، آدم باید حواس‌جمع و محتاط باشه. یه بار شانس میاری، دو بار شانس میاری. ولی وقتی به بی‌احتیاطی عادت کنی، ممکنه دیگه یه جا نا‌غافل شانس نیاری و بعد تعجب کنی. کار یه بار میشه دختر. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">آه! متاسفم خواجه، ترجمه هیچ وقت حق مطلب را ادا نمی‌کند. خلاصه که شانس آوردم امروز کارم به آدم‌های درست افتاد و‌ اِلا خودم که عقلم را فرستاده‌بودم مرخصی. شاید هم تاثیر این مقنعه نکبت بود و تعقل را از من گرفت. باید آتشش بزنم. اما صادقانه و متاسفانه بار اولم هم که نبود و آدمیزادی که من باشم چنان در اندیشیدن کند و سستم که هیچ اعتباری به عقلم نیست انگار.</span><br><span style="font-size:17px;">خواجه می‌گوید: بدت نیایدها مینا، ولی</span><br><span style="font-size:17px;">در مذهب طریقت، خامی نشان کفر است</span><br><span style="font-size:17px;">آری طریق دولت چالاکی است و چستی</span><br><span style="font-size:17px;">تا فضل و عقل بینی، بی معرفت نشینی</span><br><span style="font-size:17px;">یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:17px;">_ چشم خواجه جان. چشم.</span><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نقطه پرگار وجود</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Sun, 03 May 2026 11:20:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بهارِ من یا شهرزادم یا شاید هم سهیلِ مامان، یا هر کدوم که تقدیرتون به این دنیا اومدن باشه، میدونی نباید هیچ‌وقت به مامان بگی که مرکز جهان نیست. حرف درستیه اما آدم نباید هر حرف درستی رو که به مامانش بگه. من این کار رو کردم و حالا یک ماهه مثل چی پشیمونم. هی همش فکر میکنم یه روزی هم تو برمیگردی و به من...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">بهارِ من یا شهرزادم یا شاید هم سهیلِ مامان، یا هر کدوم که تقدیرتون به این دنیا اومدن باشه، میدونی نباید هیچ‌وقت به مامان بگی که مرکز جهان نیست. حرف درستیه اما آدم نباید هر حرف درستی رو که به مامانش بگه. من این کار رو کردم و حالا یک ماهه مثل چی پشیمونم. هی همش فکر میکنم یه روزی هم تو برمیگردی و به من میگی: ببین مامان! تو مرکز جهان نیستی! </p><p style="text-align:justify;">معلومه و من هم اینو میدونم. اما فکر کن، موجودی که وجودش رو از تو گرفته و عشق بی‌انتهایی رو باهاش تجربه کردی، حالا چنان از تو دور شده که برمیگرده و چنین چیزی رو به تو میگه. غصه‌ی خیلی زیادی داره و وای بر من که اینطور بی‌پروا چنین غمی رو به مادرم تحمیل کردم. </p><p style="text-align:justify;">به خاطر همین میگم که شما بهتره این کار رو نکنید. آدم حالش از خودش به هم میخوره. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شبان تیره مرادم فنای خویشتن است</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 08:03:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سارا می‌گفت من تو تله‌ی یادگیری افتادم. چون بعد از ده سال کار، همه‌ش فکر می‌کنم هیچی بلد نیستم و به درد هیچ کاری نمی‌خورم و هی دوره و کلاس هست که ثبت‌نام می‌کنم تا همه چیز رو یاد بگیرم و بعد از کسب شایستگی لازم کاری رو شروع کنم. اما امروز فهمیدم که فقط همین نیست. اتفاقی که افتاده بزرگتر از این حرف‌ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">سارا می‌گفت من تو تله‌ی یادگیری افتادم. چون بعد از ده سال کار، همه‌ش فکر می‌کنم هیچی بلد نیستم و به درد هیچ کاری نمی‌خورم و هی دوره و کلاس هست که ثبت‌نام می‌کنم تا همه چیز رو یاد بگیرم و بعد از کسب شایستگی لازم کاری رو شروع کنم. اما امروز فهمیدم که فقط همین نیست. اتفاقی که افتاده بزرگتر از این حرف‌هاست و این به اصطلاح تله‌ی یادگیری تنها بخشی از اونه. امروز فکر کردم که همه‌ی این‌ها نتیجه کمال گرایی زیاده. کمال گرایی هم از او حرف‌هاست که تو خودش یجور خود بزرگ بینی داره. شبیه وقتایی که از کسی می‌پرسی از بدی‌های خودت بگو و طرف میگه گذشت زیاد یا مهربونی بیش از اندازه. خلاصه یجوریه. برای همین ترجیح میدم اول تعریف کنم بعد ببینم چه اسمی میشه روش گذاشت. ماجرا از این قراره که من هم مثل همه‌ی عالم و آدم اتفاقاتی رو توی دلم آرزو می‌کنم و توی سرم نقش خیالیشون رو می‌بافم. اتفاق‌های ریز و درشت. از قبولی توی فلان دانشگاه و برگزاری ژوژمان فلان درس و دفاع پایان‌نامه گرفته تا یه دیدار دوستانه، یه سفر، داشتن کار مورد علاقه یا پیدا شدن عزیز ناپیدا و هزار چیز دیگه. ذهنم حداقل توی خیال جزئیات‌پرداز قهاریه. اتفاق‌ها، دیالوگ‌ها، لباس‌ها، نور، حرکت‌ها، عناصر فضا لبخند‌ها و گریه‌ها رو میسازه. اما درست وقتی که توی واقعیت موقعیت عینی این خیال، خواسته یا آرزو پیش میاد، پا پس می‌کشه. بذارید با مثال واضح‌تر بگم. مثلاً من چند هفته بود که دلم هوای تهران رو کرده بود‌، هوای دیدن دوستام و گپ زدن با‌هاشون. از طرفی هم دلم بودن تو یه جمع شاد رو می‌خواست. عمیقا می‌خواستم برای ساعاتی خودم و اطرافیانم شاد باشند. حالا دوست عزیزی من رو برای جشن عقدش به تهران دعوت کرده. و فکر می‌کنید اولین واکنش ذهنی من چی بود‌؟ این که چطور بگم نمیام. یا مثلا همونطور که قبل‌تر نوشتم، مدت‌هاست دارم دنبال کار می‌گردم. اما نوبتش که می‌رسه و از جایی باهام تماس می‌گیرن، برای رفتن به مصاحبه اکراه دارم و تقریباً هر بار بعد از مصاحبه دعا می‌کنم که بهم زنگ نزنن و من رو قبول نکنن. احساس می‌کنم تنها دوست نداشتنم ، نابلد بودنم یا بی‌ربط بودن اون کار دلیل این اتفاق نیست. من توی تله‌ی ترس گیر کردم. ترس از اینکه هیچ کدوم از اتفاق‌های پیش رو شبیه اون چیزی که من خیال کردم و منتظرشونم نیستند. یا دقیق‌تر و مهمتر از اون، "من" توی این اتفاق‌ها اون آدمی که ازش راضی باشم نخواهم بود. مغزم منطقاً این رو می‌پذیره که هیچ چیز و هیچ کسی کامل نیست اما در عمل کارش رو درست انجام نمی‌ده. در عمل دقیقاً هیچ کاری انجام نمی‌ده. و من نمی‌دونم آیا واقعا از مواجهه با این واقعیت متفاوت می‌ترسه؟ واقعیت در مقایسه با خیال اغلب ناقصه به هر حال. اما در واقعیت وقتی من همه‌ی شیت‌هام کامل یا خوب نیست آرزو می‌کنم که وقتی دارم میرم سر ژوژمان از پله‌ها بخورم زمین و پام بشکنه ولی کار ناقص به استاد تحویل ندم. در واقعیت همیشه چیزی هست که من بلد نیستم و سوالی هست که جوابم بهش "نمی‌دونمه" اما من منتظرم همه چیز رو یاد بگیرم و بعد برم سر‌کار. در واقعیت برنامه‌ریزی برای سفری که مطمئنی حالت رو بهتر می‌کنه و اجرا‌ی اون زمان و هزینه میطلبه اما من ترجیح میدم عذر‌ی بتراشم و بگم نمیام و توی همون حال مزخرف خودم بمونم. در واقعیت مسلماً وقتی دارم از خونه میرم بیرون کسی ازم می‌پرسه کجا؟ و من چون حس می‌کنم با این سوال آزادیم ازم گرفته میشه، پس کلاً پام رو بیرون نمی‌ذارم. نمی‌دونم. شاید اصلاً بین این‌ها نقطه اشتراکی نیست و هر کدوم از سر چشمه‌ی متفاوتی آب می‌خورند. اما شاید هم هست و اون راحت‌طلب شدن مغزمه. یا به شکل احمقانه‌ای ترسو شدنش. نه تعمداً بلکه به صورت غریزی مغزم در برابر کوچکترین تغییری، حتی چیز‌‌هایی که مدتها آرزومندانه منتظرشون بوده، داره مقاومت بیش از اندازه‌ای میکنه. پای هر کدومشون که به واقعیت می‌رسه، اون از در پشتی پا به فرار می‌ذاره. رنج ماجرا اونجاست که اگه مجبورش کنم تن بده، خوره میشه و میافته به جونم و با هزار بهانه و ادا‌ اطوار اون موقعیت رو به کامم زهر میکنه و اگر هم تن به خواسته‌اش بدم، بعدِ از دست دادن این موقعیت‌ها با حسرت و آرزومندی همچنان دقم میده. میشه یه آرزومندِ همیشه پشیمان. پشیمانی احساسیه که آدم نسبت به اتفاق‌های گذشته داره. اما با این تفاسیر، برای من احساسیه که در لحظه دارم. در لحظه‌ی گرفتن هر تصمیم، افتادن هر اتفاق من ازش پشیمونم چون اونی که میخوام نیست یا نخواهد بود و مغز من از همه‌ی این‌ها می‌ترسه.</p><p style="text-align:justify;">نمی‌دونم. شاید هم مسئله جسمیه و فقط چرخه‌ای توی بدنم به هم ریخته. هورمونی، چیزی تولید نمیشه یا بیش از اندازه داره تولید میشه. شاید همه اینا از غذاست. اصلاً به قول سارا همش به خاطر این روغناست. چه بدونم. ولی خلاصه که میبینی چه گیری کردیم دست خودمون خواجه جان؟! حالا شما می‌گید اسم این مرض رو چی بذاریم؟</p><p style="text-align:justify;">- میبینم مینا و صد بار به تو گفتم:</p><p style="text-align:justify;">ورای طاقت دیوانگان ز ما مطلب</p><p style="text-align:justify;">که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست</p><p style="text-align:justify;">- بله، با تشکر از شما و شیخ پس.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>که بر من و تو در اختیار نگشاده ست</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 23:12:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نرسیدن به آرزوهای کوچک و رویاهای دم دستی غم انگیزتر از ناکام ماندن در مسیر آرزوهای بزرگ است. 
شما اینطور فکر نمی کنید؟ خواجه که می گوید:
 خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
چه‌هاست در سرِ این قطره مُحال‌اندیش!
من هم می گویم: پس که اینطور، حالا دیگر فکر کردن به آرزوهای کوچک هم شده مُحال اندیشی! وَه که چه زن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">نرسیدن به آرزوهای کوچک و رویاهای دم دستی غم انگیزتر از ناکام ماندن در مسیر آرزوهای بزرگ است. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">شما اینطور فکر نمی کنید؟ خواجه که می گوید:</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"> خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">چه‌هاست در سرِ این قطره مُحال‌اندیش!</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">من هم می گویم: پس که اینطور، حالا دیگر فکر کردن به آرزوهای کوچک هم شده مُحال اندیشی! وَه که چه زندگی رقت انگیزی پس!</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">نه، اینطور درست نیست. باید تعادل را حفظ کنم. قلبم از یأس سنگین شده امروز. باید قبل از خواب دو قطره امید بچکانم تویش. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">و کجا بجویم امید را؟   </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">بله، در پناهگاه های همیشه؛</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"> طبیعت، موسیقی، خاطرات و کاغذهای سپیدِ دعوت کننده.</span></p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:433/577;" src="https://up.20script.ir/file/23e3-18-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-Copy.jpg" width="433" height="577"></figure><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به تن مقصرم از دولت ملازمتت</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 21:06:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جانِ خواجه اگر چند ساعت پیش سراغم آمده بودی، سگی بودم در حال دریدن همگان. حقیقتاً روز دردناکی را پشت سر گذاشتم. اما خب حالا دیگر همان پشت نشسته. درد تخفیف یافته و من هم به خوی آدمیزادی برگشته‌ام. وقت‌هایی که اینجور به مرگ می‌افتم، زمین و زمان را قسم می‌دهم که اگر این مرتبه هم به خیر بگذرد، تمام شود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">جانِ خواجه اگر چند ساعت پیش سراغم آمده بودی، سگی بودم در حال دریدن همگان. حقیقتاً روز دردناکی را پشت سر گذاشتم. اما خب حالا دیگر همان پشت نشسته. درد تخفیف یافته و من هم به خوی آدمیزادی برگشته‌ام. وقت‌هایی که اینجور به مرگ می‌افتم، زمین و زمان را قسم می‌دهم که اگر این مرتبه هم به خیر بگذرد، تمام شود یا فقط کمی، کمی آرام بگیرد، دیگر حتماً می‌روم و طبیبی پیدا می‌کنم که علاج دردم شود. بله، طبیب. چون به قول لیلا این روزها دکتر زیاد است اما طبیب نه. ولی تا خوب می‌شوم همه چیز را می‌سپارم دست باد فراموشی و بهش سفارش می‌کنم که حالا حالاها یاد من نکند. ولی خب، باد فراموشی هم فراموش کار است و هر چند وقت یکبار دردم تازه می‌شود. اما این مرتبه دیگر باد را دست خالی راهی می‌کنم و خودم و دردم را برمی‌دارم و می‌روم پی دارو و درمان. </p><p style="text-align:justify;">چند سال پیش روی موضوع "پزشک هراسی کودکان" کار می‌کردم و همان موقع‌ها سرمای بدی خوردم که تا دو هفته مرا زمین زد. و همان موقع دو شب پشت هم، لیلا به ضرب و زور مرا برد درمانگاه. و هر دو شب تمام طول مدتی که زیر سِرُم دراز کشیده بودم قانعم می‌کرد که باید موضوعم را به "پزشک هراسی بزرگسالان" تغییر بدهم و خودم هم بشوم اولین مورد مطالعاتی. </p><p style="text-align:justify;">گمانم باید حرف لیلا را گوش می‌کردم.  </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مگه میشه به جون خرید این همه بی بهاری رو</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 00:53:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به از شما نباشه خواجه جان، بعضیا چیا ساختن، چیا گفتن، چیا خوندن. صد بار گوش می‌کنم و هر صد بار ته دلم خالی میشه. نمیدونم، یه جوری میشه خلاصه. اصلاً من حرف نزنم بهتره. فقط این قطعه همراه با گوشی و چشمان بسته توصیه میشه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://dl.musicchi.net/1404/05/06/Milad%20Rahimi%20-%20Gele%20Nist.mp3"><audio src="https://dl.musicchi.net/1404/05/06/Milad%20Rahimi%20-%20Gele%20Nist.mp3" controls=""></audio></div></figure><p style="text-align:justify;">به از شما نباشه خواجه جان، بعضیا چیا ساختن، چیا گفتن، چیا خوندن. صد بار گوش می‌کنم و هر صد بار ته دلم خالی میشه. نمیدونم، یه جوری میشه خلاصه. اصلاً من حرف نزنم بهتره. فقط این قطعه همراه با گوشی و چشمان بسته توصیه میشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در میان جوانان چمن</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 23:47:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک متر و خورده‌ای از خدا قَد گرفته‌ام و حالا یک مترش فقط درد است. این یک سال گذشته پاک اوراقی شده‌ام. 
خواجه طعنه می‌زند که درد کهنه‌ی سال‌ها پهلوان بازی درآوردن و بی‌احتیاطیست که حالا خودش را نشان داده.
 نمیدانم. خلاصه که از اولین مهره‌ی گردنم تا آخرین مهره‌ی دنبالچه‌ام درد می‌کند. یک لحظه‌هایی چنا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یک متر و خورده‌ای از خدا قَد گرفته‌ام و حالا یک مترش فقط درد است. این یک سال گذشته پاک اوراقی شده‌ام. </p><p style="text-align:justify;">خواجه طعنه می‌زند که درد کهنه‌ی سال‌ها پهلوان بازی درآوردن و بی‌احتیاطیست که حالا خودش را نشان داده.</p><p style="text-align:justify;"> نمیدانم. خلاصه که از اولین مهره‌ی گردنم تا آخرین مهره‌ی دنبالچه‌ام درد می‌کند. یک لحظه‌هایی چنان دادم درمی‌آید که می‌گویم هر آن ممکن است بدنم از کمر دو نیم شود. سرَم هم که همه‌اش روی گردنم سنگینی می‌کند. </p><p style="text-align:justify;">خواجه می‌خندد و می‌گوید: چیزی توش نیست که، برای چی سنگینی میکنه آخه؟!</p><p style="text-align:justify;">باشد خواجه جان. بلاخره یک روز تیر آه ما هم ز گردون بگذرد، فلذا شما رحم کن بر جان خود، پرهیز کن از تیر ما.</p><p style="text-align:justify;">بگذریم. امروز همین که چشم باز کردم، دیدم عزمم را جزم کرده‌‌ام بروم رانندگی یاد بگیرم. راستش خیلی اُفت دارد توی این سن و با این گیس‌های سفید هنوز ندانم پدال ترمز کدام و گاز کدام است. البته که تنها وسیله نقلیه‌ی محبوب من هنوز هم دوچرخه است ولی به هر حال بلند شدم و رفتم آموزشگاه نزدیک خانه. دیدم باید قبلش بروم پلیس +۱۰ و عکس هم باید بگیرم. پس ثبت‌نام ماند برای بعد. رفتم کتابخانه. من عاشق دیدن آدم‌های کوچکتر از خودم هستم. عاشق تماشای بچه‌هایی که مدرسه می‌روند، دیدن نوجوان‌هایی که برای کنکور می‌خوانند و عاشق تازه دانشجو‌ها. دیدنشان حس مادرانه‌ای به من می‌دهند و دلم برایشان غنج می‌رود و از همان ته و توی دلم برایشان آرزو می‌کنم که زندگی خیلی خیلی بهتر از چیزی که من و قبل از من‌ها تجربه کردند، در انتظارشان باشد. این همه گفتم که بگویم چرا رفتم کتابخانه. ایجاز چیز خوبی هست اگر من یاد بگیرم. وسط بچه‌های کنکوری چند ساعتی نشستم و بی حواس پرتی، دوره نقشه خوانی را جلو بردم و بعد هم دوره نرم‌افزارم را. برگشتنی تازه توی اتوبوس نشسته بودم که دیدم درست بالای سرم بلندگوی رادیو دارد می‌خواند: به لاله‌ی در خون خفته، شهید از جان شسته. جَلدی پریدم و جایم را عوض کردم که اقلا کمی از منبع صدا دور شوم. از شکل و شمایل شهر هم که حرف نزنم بهتر است. آدم را تا حد بیزاری از همه‌چیز اشباع می‌کنند. ولش کن خواجه، حتی نمی‌خواهم حرفش را بزنم. برگشتنی برای خواهرم گل خریدم. برای برادر‌م هم کیک یزدی بدون کشمش. به یاد بچگی‌هاش که موقع برگشتن از مدرسه برای ابر کوچک قشنگم نان دارچینی مغزدار می‌خریدم. حالا برای من ابرِ گنده‌ای شده که گه گاه صدای آسمان غُرنبه می‌دهد. کِی این قدی شدیم آخه ما؟ </p><p style="text-align:justify;">حالا شما خواجه جان، بگو که چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟ هان؟!</p><p style="text-align:justify;">راستی نه از آن شرکته زنگ زدند نه هیچ‌جا و هیچ کس دیگری. حالا تا فردا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ای دل، شباب رفت</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2026 22:46:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اجازه بدهید کوتاه و مختصر بگویم که امروز هیچ کاری نکردم و حالا از فرط خستگی حتی نای غذا خوردن ندارم. و ساعت نه نشده خودم را به رخت خواب عزیزم دعوت کردم. البت جان خواجه، هیچی هیچی هم که نبود. اما راستش همین خستگی که ذکرش رفت حوصله شرح ما وقع برایم نگذاشته. حتی حال لفظ قلم نوشتن هم ندارم. صبحی، دیر‌تر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">اجازه بدهید کوتاه و مختصر بگویم که امروز هیچ کاری نکردم و حالا از فرط خستگی حتی نای غذا خوردن ندارم. و ساعت نه نشده خودم را به رخت خواب عزیزم دعوت کردم. البت جان خواجه، هیچی هیچی هم که نبود. اما راستش همین خستگی که ذکرش رفت حوصله شرح ما وقع برایم نگذاشته. حتی حال لفظ قلم نوشتن هم ندارم. صبحی، دیر‌تر بیدار شدم و باز بی صبحانه نشستم پای کلاس‌های نقشه خوانی. دو جلسه‌ای نگاه کردم و بعد بلند شدم خانه را جمع و جور کردم. همین جور جمع و جور می‌کردم و می‌دیدم نخیر، اوضاع خیلی خراب است. برداشتم همه‌جا را گرد‌گیری کردم، مبل‌ها را جابجا کردم و جارو کشیدم و سرامیک‌ها را هم پاک کردم. بعد ‌از ظهر بود که بلاخره تمام شد و بعدش، بدون ناهار، رفتم حمام. از اینجا به بعدش ولی دیگر هیچ کاری نتوانستم بکنم. گفتم که، حتی نای غذا خوردن هم ندارم. پس هیچی دیگر. البته چرا. همینجور که دراز کشیده‌ام بلکه کمر دردم آرام شود، برای چند جای بی ربط دیگر توی این شهر رزومه فرستادم. بعدش هم رفتم و موقعیت‌های کاری با ربط و مورد علاقه‌ام توی تهران و شهر‌های دیگر را نگاه کردم و دو کیلو غصه خوردم و یک کیلو هم ذوق کردم برای کسی که می‌تواند از این فرصت‌ها استفاده کند. آخرش هم ته دلم یک دو مثقال خودم را سرزنش کردم که چرا نشستی فرصت بیاید در خانه را بزند؟ چرا خودت فرصت نمی‌سازی؟ بله، راستش راهش را کمی بلدم ها، اما مدتیست جرئتم را گم کرده‌ام. باید آگهی کنم توی روزنامه بلکه زودتر پیدایش کنم و خودم فرصتی را که منتظرش هستم بسازم. حالا باشد تا فردا. گفتم فردا، شاید از این شرکتی که رفتم مصاحبه خبر بدهند. هنوز خودم تصمیم قطعی نگرفته‌ام اما. گاهی می‌گویم شاید یک کم دیگر هم صبر کنم بلاخره موقعیت بهتری پیدا کنم. ولی خودم هم دارم می‌گویم "شاید". دو دقیقه بعد همه مصیبت‌های این مدت بیکاری را به خودم یادآوری می‌کنم و می‌گویم اگر زنگ بزنند حتماً قبول می‌کنم. حالا این هم باشد تا فردا. اصلاً شاید زنگ نزنند. حالا هر چه خیر باشد، من که دیگر حتی نای فکر کردن هم ندارم. وانگهی خواجه جان شما خودت می‌گویی:</p><p style="text-align:justify;">صبر کن حافظ به سختی روز و شب</p><p style="text-align:justify;">عاقبت روزی بیابی کام را</p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;">بله، عاقبت...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نهان کی مانَد آن رازی</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2026 01:11:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حسب الامر خواجه که گفتند بنویس، آمدیم بنویسیم امورات و احوالات امروز چطور گذشت. همه چیز طبق برنامه. البت نه جزء به جز، بلکه کلاً. جان خواجه همینم از من بسیار مقبول است. الغرض سعی زیادی می‌کنم که ساعت خوابم را منظم کنم، قبل از یک شب بخوابم و قبل از هشت هم بیدار شوم. به حمدلله این مورد، بدون زحمت نائل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">حسب الامر خواجه که گفتند بنویس، آمدیم بنویسیم امورات و احوالات امروز چطور گذشت. همه چیز طبق برنامه. البت نه جزء به جز، بلکه کلاً. جان خواجه همینم از من بسیار مقبول است. الغرض سعی زیادی می‌کنم که ساعت خوابم را منظم کنم، قبل از یک شب بخوابم و قبل از هشت هم بیدار شوم. به حمدلله این مورد، بدون زحمت نائل شد. چند وقت پیش، بدون هیچ برنامه‌ای، یک هفته‌ هر روز کارهایی که در طول روز میکردم را همراه با مدت زمانی که طول می‌کشیدند یادداشت کردم. یکی از این کارهای ثابت، مرتب کردن اول صبح خانه است که حدود دو ساعتی وقت می‌گیرد. برای همین هم طبق نتایج واصله، دو ساعت گران‌بها را به این کارهای به غایت بیهوده، به غایت بیهوده میگم به غایت بیهوده می‌شنویا، خلاصه به همین‌‌ها اختصاص دادیم. بعدش ولی فی‌الفور، با شکم خالی و بی ناشتایی نشستیم پشت سیستم و پای جلسه جدید دوره نقشه‌خوانی. واقعیت این است که نقل بیهودگی مراسم صبحانه در خانه ما و اعراض این حقیر در شرکت در آن مجال بیشتری میطلبد، اما فقط همین‌قدر بگویم که این وعده حتی از کارهای خانه هم بر من سخت است و برای همین اغلب اوقات ازش صرفنظر می‌کنم. القصه ما گرم درس خواندن بودیم که خواهر و برادر، سیر از صبحانه، سراغ ما آمده و بنای پیچیدن به پروپای مبارک گذاشتند. حالا هی من حوصله کردم، هی اونا سوء‌استفاده کردن. آخر سر تصمیم بر این شد برای تخلیه انرژی بزرگواران سه دست گیم بزنیم و خوب که حال هم را گرفتیم، هر کس برود سی کارهای خودش. اما بعد از گیم دوباره خانه مرا صدا میزد. میگفت که آب گل‌ها را باید عوض کنم و پژمرده‌ها را بردارم و به آن یکی گلدان‌ها هم آب بدهم. تازه من به همه‌شان حال دادم و جای آب خالی، آب‌قند بهشان دادم. بلاخره بعد از این وقفه‌ها سعادت برگشتن به درس و مشقمان را پیدا کردیم. ساعت سه بعد‌ازظهر، قرار مصاحبه داشتم و منت برادر را کشیده بودم تا مرا ببرد به ناکجایی که کارخانه آنجا بود. متاسفانه چون خَرم روی پل بود تمام طول مسیر آهنگ‌های مزخرفش را تحمل کردم و لب نزدم. تقریباً به موقع رسیدیم و مصاحبه هم بد نگذشت. اما پیشتر گفتم که به این موقعیت کاری، ناچارم نه مشتاق. ارفاق می‌کنم که نمی‌گویم به این زندگی. به کی؟ به خودم. تلاش بی‌خودی میکنم تا امید را به خودم تلقین کنم. بگذریم. عاقبتِ گرسنه ماندن، سردرد‌های مرد‌افکن گرفتن است که من هیچ وقت ازشان درس نمی‌گیرم و هی این کار شنیع را تکرار می‌کنم. برای همین تا برگردیم خانه، دو روده به جان هم افتادند و سرمان هم شد بازار مسگرها. لباس نَکَنده، نشستم پای سفره و مثل وحشی‌ها غذا خوردم. بله، من مریضم که این طور به خودم گرسنگی بدهم. خدا هم شفایم نمی‌دهد فعلا. روده‌ها با هم دست دادند و صلوات فرستادند ولی توی سرم هنوز اوضاع شلم شوربا بود. نمی‌دانم جدیداً، البته نه خیلی جدیداً ها، مثلاً همین ده، دوازده سال پیش، بازار مسگرها رفته‌اید یا نه. آنقدر سوت و کور است که به نظرم باید در این تشبیه تجدید نظر کنیم. بگذریم. سر درد و سنگینی بعد از ناهار بهانه دست خواب داده بود اما من با نبردی جانانه، یک ساعت تمام جنگیدم و مقاومت کردم. چند‌تا کتاب طراحی مبلمان هست که باید بخوانمشان و خودم را سر‌گرم آن‌ها کردم. لابه‌لا فکرهای شوم به جانم می‌افتادند و مگر می‌گذاشتند بفهمم کتاب چی می‌گوید. موگیوارا جان متاسفانه هر کاری می‌کنم تهش ناغافل بیل به دست میافتم به جانِ باغچه‌ی گذشته‌. اشتباه است، میدانم‌. اما این جور موقع‌های ناچاری انگار می‌جورم که یک مقصر پیدا کنم و همه‌چیز را بندازم گردن آن بنده خدا. بابا، مامان، فلان مدیر، بهمان دوست. اما مقصر اول و آخر، خودمم. سر دسته خلاف‌کارها و نکبت آفرین‌ها که بقیه را اجیر کرده و اجازه داده اینطور روی زندگیم تاثیر بگذارند. این فکرها واقعا عاقبت خوبی ندارد، بخصوص اگر سردرد هم داشته باشی. من هم خشم و سردرد را بهانه کردم و هی زدم توی سرم، دیدم کافی نبود، انگشت‌هام را محکم فشار دادم و گاز گرفتم. بعدش هم دو قطره اشک ریختم. میل به آسیب زدن به خودم دارم. میل به انتقام گرفتن ازش. بگذریم. بعد از این رقص پنهان جنون، دیدم بی‌خیال برنامه و این‌ها، بخوابم بهتر است. باز آنجا امن‌تر است. حقیقتاً ساعت هشت و نیم شب زمان خوبی برای خوابیدن یک بزرگسال نیست. نصف شب آدم بیدار می‌شود و سه ساعت تمام مثل جغد به سقف چشم می‌دوزد، بلکه دوباره خواب به چشمانش برگردد. ما هم که نه اهل نماز شَبیم نه اهل خُمر که دوش یا رو سوی مسجد آریم یا که راه کج کنیم برویم ببینیم ملائک هم دارند در میخانه می‌زنند. که چی؟ که گِل آدم را بِسرشتن و به پیمانه بزنن. واقعاً که! آدم آخه! البته هر چه خواجه صلاح بدونن.</span><br><span style="font-size:16px;">نا گفته پیداست که بنده در این لحظه همان جغدی هستم که به انتظار خواب نشسته. همینجور نشسته بودم که یادم آمد دو‌تا مورد آخر برنامه را می‌توانم در همین حالت انجام بدهم و تیک سبزشان را بزنم. یکی نوشتن برنامه فردا و یکی هم همین نوشتن از امروز. به سلامتی این دو قلم هم عاقبت به خیر شدند. </span><br><span style="font-size:16px;">برآورد اگر کنیم، امروز تا قبل از مصاحبه خوب بودم، بعدش غمگین و خشمگین و بعدترش اما آرام بودم. میانه‌ام با خودم ولی شکرآب است هنوز خواجه. به قول حضرتت: </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر </span></p><p style="text-align:justify;"><br><span style="font-size:16px;">چه کنیم، حالا انشالله فردا از دلمان درمی‌آوریم.  </span><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بطالتم بس، انشالله دیگه از فردا کار خواهم کرد</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 21:58:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه دلخور است که چرا این همه وقت سراغی ازش نگرفته‌ام. در می‌آیم که بهش بگویم: جان خواجه سرم خیلی شلوغ است. اصلاً نمیفهمم صبحم کی به شب می‌رسد. 
یادم می‌آید که خودش می‌داند دارم دروغ می‌گویم. می‌داند که روزهاست که هیچ کاری، مطلقاً هیچ کاری نمی‌کنم. صبح‌ها تا یازده دوازده، خودم را سر گرم خانه و کاره...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">خواجه دلخور است که چرا این همه وقت سراغی ازش نگرفته‌ام. در می‌آیم که بهش بگویم: جان خواجه سرم خیلی شلوغ است. اصلاً نمیفهمم صبحم کی به شب می‌رسد. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">یادم می‌آید که خودش می‌داند دارم دروغ می‌گویم. می‌داند که روزهاست که هیچ کاری، مطلقاً هیچ کاری نمی‌کنم. صبح‌ها تا یازده دوازده، خودم را سر گرم خانه و کارهاش میکنم و باقی روز را تا خود شب یا مینشینم و هیچ کاری نمی‌کنم یا که دراز می‌کشم و هیچ کاری نمی‌کنم. دنبال کار می‌گردم البته. شش ماه است که روزی سه وعده، صبح، ظهر، شب همه‌ی سایت‌های کاریابی را بالا پایین می‌کنم. توی این گوشه پرت دنیا، دریغ از یک موقعیت کاری مرتبط با چیزی که توی دانشگاه خوانده‌ام. حتی یکی هم نبوده این همه وقت. دیگر زده‌ایم توی کار بی‌ربط‌ها. چند ساعت پیش از جایی که نقشه‌کش صنعتی می‌خواستند زنگ زدند. من نقشه‌کش نیستم اما چاره چیست. اینجا نهایتا همین گیرم بیاید که کمی به رشته و مهارت‌هام ربط داشته باشد. یاد دیالوگ شکیبایی و هدیه تهرانی توی "کاغذ بی‌خط" افتادم که توی ماشین خسرو با لهجه ترکی، همین که "ق" را "گ" و "ک" را "چ" میگن، میگوید: من نگشه چِشَم. نگشه میچِشَم. حالا من هم یه "نگشه چِش" می‌شوم. البته باید ببینیم مصاحبه فردا چطور می‌شود. دیروز حتی برای آگهی استخدام منشی هم رزومه فرستادم. کمی هم اینطور پیش برود، برای ظرفشور و نیروی خدماتی هم می‌فرستم. دیگر تا کی بیکار و بی‌پول بمانم. کار عار نیست، اما اینکه این همه سال برای چیزی تلاش کنی و حتی بهش نزدیک هم نشوی، اینکه همه‌اش تماشاگر جلو رفتن بقیه باشی و ببینی که دارند از تو که فقط درجا می‌زنی دور و دورتر می‌شوند، این که همه‌اش سر خوردگی باشد، خیلی زور دارد. زور دارد به خدا. برای منشی و ظرفشور و کارگر خدمات که لازم نبود این‌ همه خون دل بخورم. به جای این همه سال درس خواندن، بعد از مدرسه میرفتم سر همین کارها و حالا دیگر اینطور مفلس نبودم. نمی‌دانم. خودم هم کم تقصیر ندارم. شاید اگر سختی‌های تهران ماندن را به جان خریده بودم، اگر زود کم نمی‌آوردم، اگر کار کانون را ادامه داده‌بودم، اگر آدم پررو‌تری بودم، اگر پیشنهاد استادم را جدی گرفته بودم، اگر رک و روراست و به موقع توانسته بودم به بابا حرفم را بگویم، حالا اوضاع خیلی فرق میکرد. چه بگویم. به قول گفتنی نیمی تقصیر، نیمی تقدیر. یا به قول همین خواجه که گه گاهی زمزمه می‌کند: </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">دلم دردی که دارد با که گوید</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">گنه خود کرده، تاوان از که جوید</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پشت پا به رسم دنیا زد و رفت</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 23:42:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میبینی خواجه، پاک آلاخون والاخون شده‌ام و هیچ جا هم نمی‌توانم بند شوم. عین این فراری‌ها هر دو روز یک بار جا عوض میکنم و اسم تازه روی خودم می‌گذارم. اما حقیقت این است که دلم برای خانه خودم تنگ تنگ شده. اینجا‌ها راحت نیستم‌. دلم خانه خودم را می‌خواهد ‌که بی تعارف پیژامه بپوشم و پاهام را دراز کنم و هما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:432/418;" src="http://upha.ir/uploads/4d95e34b121e.jpg" width="432" height="418"></figure><p style="text-align:justify;">میبینی خواجه، پاک آلاخون والاخون شده‌ام و هیچ جا هم نمی‌توانم بند شوم. عین این فراری‌ها هر دو روز یک بار جا عوض میکنم و اسم تازه روی خودم می‌گذارم. اما حقیقت این است که دلم برای خانه خودم تنگ تنگ شده. اینجا‌ها راحت نیستم‌. دلم خانه خودم را می‌خواهد ‌که بی تعارف پیژامه بپوشم و پاهام را دراز کنم و همانجور وعظ‌های دو سه صفحه‌ای بنویسم. دلم برای همسایه‌هایم هم تنگ شده؛ از عسل و مهسا و رهی گرفته که قدیمی‌های محل بودند برایم تا بهار و پادشاه نیمه‌جان و خیلی‌های دیگر. چه دلخوشی‌های کوچکی که ازمان دریغ می‌شود. دیگر صحبت بزرگترهاش را نکنیم که سنگین‌تریم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 11:52:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ای کاش وارستگی یک جای واقعی بود. یک شهر یا محله یا خانه‌ای کوچک که من می‌رفتم مقیم آنجا می‌شدم. خودِ خودِ مدینه فاضله است زندگی در نقطه‌ای که هیچ انتظار و چشم داشتی از کسی یا چیزی نداری. زندگی‌ات را می‌کنی و منتظر هیچ چیز نیستی. اصلاً نیازی نداری که در این دور گردون چیزی به تو بازگردد. جان خواجه هر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">ای کاش وارستگی یک جای واقعی بود. یک شهر یا محله یا خانه‌ای کوچک که من می‌رفتم مقیم آنجا می‌شدم. خودِ خودِ مدینه فاضله است زندگی در نقطه‌ای که هیچ انتظار و چشم داشتی از کسی یا چیزی نداری. زندگی‌ات را می‌کنی و منتظر هیچ چیز نیستی. اصلاً نیازی نداری که در این دور گردون چیزی به تو بازگردد. جان خواجه هر چه میکشم از همین بُعدِ مسافت تا وارستگی‌ست. جاده‌اش را پیدا کنم، بار می‌بندم، راه میافتم به سمتش. </span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گفتم که ماه من شو</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 07:23:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه می‌گوید: اینقدر در خیالش سیر نکن.
می‌گویم: یعنی که بر خیالش راه نظر ببندم؟
خودش آه می‌کشد و ادامه می‌دهد: می‌دانم که شبروست او، از راهِ دیگر آید.
می‌گویم: خب پس دیگه چرت نگو.
خواجه می‌گوید: زشت است مینا، حیا کن.
چپ چپ نگاهش می‌کنم‌ و می‌گویم: کی به کی میگه! حالا نه که می‌خواهم مثل شما دیوان دی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">خواجه می‌گوید: اینقدر در خیالش سیر نکن.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">می‌گویم: یعنی که بر خیالش راه نظر ببندم؟</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">خودش آه می‌کشد و ادامه می‌دهد: می‌دانم که شبروست او، از راهِ دیگر آید.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">می‌گویم: خب پس دیگه چرت نگو.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">خواجه می‌گوید: زشت است مینا، حیا کن.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">چپ چپ نگاهش می‌کنم‌ و می‌گویم: کی به کی میگه! حالا نه که می‌خواهم مثل شما دیوان دیوان شعر برایش بنویسم. همه‌اش چند تا نامه است. کمی صحبت فراق، کمی شکایت روزگار و کمی دعای وصال. همین. بی حیاییست این؟!</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">خواجه پفی می‌کند و بلند می‌شود می‌رود. من را با خیال تو تنها می‌گذارد. تو؟! اصلاً چه شکلی هستی شما؟ دیدمت تا حالا؟ نه احتمالاً، آخر در خیالم هم صورتت را نمی‌توانم بسازم. وقت‌هایی که اینطور می‌نشینم با شما صحبت کنم، هیچ کدام از آدم‌هایی که در زندگی دیده‌ام در برابرم نقش نمی‌بندد. وانگهی هیچ به یاد ندارم لحظه‌ای ضربان قلبم از دیدن کسی دچار نوسان شده باشد. آه که این هم شده حسرت برایم. نکند من از سنگم یا قلبی ندارم؟ هان، خواجه؟</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">اما مگر می‌شود؟ پس من این‌ها را با چه برایت می‌نویسم؟ با قلبی سنگی که نشدنیست. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">نه! این‌ها را با قلبی به زلالی اشک برایت می‌نویسم. برای تو، عزیز ناپیدا.</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">عزیز من در این روزهای نامراد، نبودنت سنگین‌تر است و همین شده که بیشتر به خیال بودنت پناه می‌برم. اما خیال مخدریست که وقتی پا در واقعیت می‌گذاری تو را بیچاره‌تر و خمارتر از قبل می‌کند. به واقعیت که برمیگردم، قلبم هری پایین می‌ریزد و خالی می‌شود. از اینکه زمان دارد می‌گذرد و جوری می‌گذرد که در هیچ روزی امید دیدن تو نیست. می‌دانی من می‌ترسم. من آدم‌های عاشق را، توی فیلم‌ها، توی واقعیت، بین دوستانم یا هر جای دیگر که می‌بینم ترس برم می‌دارد. میبینم خیلی‌هاشان از من جوانترند و ترس برم می‌دارد. میبینم چقدر ازشان دورم و ترس برم می‌دارد. اما بگذار خودم و شاید تو را دلداری بدهم. من دیگر نمی‌توانم مثل یک نوجوان هفده هجده ساله دوستت داشته باشم. دیگر از من گذشته که اضطراب دیدنت جلوی مدرسه را داشته باشم. آن شور و هیجان بی‌پروا، که به خاطرت با هم‌کلاسی مدرسه دعوا کنم و مدیر و معلم و خانواده را عاصی، دیگر از من بر‌نمی‌آید. یا حتی نمی‌توانم مثل زمان دانشجویی، وقتی که بیست و یکی دو سالم بود،  عاشقت شوم. بهانه‌ای، جزوه‌ای، سوالی یا پروژه‌ای جور کنم بلکه بیشتر از یک هم‌کلاسی گوشه‌گیر به تو نزدیک شوم. از من گذشته که در کنارت، مدام دست و پایم را گم کنم، کلمه‌های جملاتم را پس و پیش بگویم و تو فکر کنی با چه آدم خنگی طرف هستی. گذشته که وسط سوال‌های استاتیک برایت شعر بنویسم یا فکر کنم برای ولنتاین خرس بیشتر دوست داری یا شکلات؟!</span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;"> راستش هر چقدر هم که آدم‌ها من را کوچکتر از سن واقعیم بنپدارند یا آشنا‌ترها بگویند که" وای فلانی، تو اصلا فرق نکرده‌ای. همیشه همینی" تاثیر چندانی در واقعیت ندارد. زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت* و من بزرگتر شدم. اما موقع گذشتن، درست مثل یک جیب‌بر حرفه‌ای، دزدکی خیلی چیز‌ها را هم با خودش برد. و می‌برد البته. و همینش ترسناک است. شاید الآن با خودت بگویی این چه طرز دلداری دادن است بشر؟! اما صبر کن عزیزکم، اصل حرفم مانده. اصل حرفم این است که ما هنوز زنده‌ایم. از فردا خبر نداریم اما وقتمان فعلاً تمام نشده. زمانی رفته و چیزهایی را با خودش برده. اما زمان دیگری جایش را گرفته و چیزهای دیگری با خودش آورده. و خدا می‌داند که چه زمان‌های کم یا زیادی در انتظار ما هستند. اصلا اینکه گفتم زمان مثل یک جیب‌بر حرفه‌ایست که ناغافل جیبت را خالی می‌کند و مفلس می‌گذاردت، تشبیه خیلی درستی نیست. در حقیقت او آنچه که با خود آورده بود را می‌برد. و من اگر به زمانی که حالا در دست دارم نگاه کنم می‌بینم که هنوز هم می توانم عاشقت شوم. می‌توانم شبیه جوانی در آستانه سی سالگی عاشقت شوم. همان اندازه محجوب، همان اندازه عمیق و همان اندازه بی‌تاب اما خود‌دار. نشد، عمری اگر بود، ده سال بعد هم می‌توانم مثل یک چهل ساله دوستت داشته باشم، بیست ساله بعد هم.حتی وقتی که مُردم هم. </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">همینجوری که خواجه می‌گوید: </span></p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">که بر خاکم روان گردی، بگیرد دامنت گَردم.</span></p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">بله عزیزم، قصه‌ی ما اینطور است.</span></p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;"> </p><p style="text-align:justify;">* <span style="font-size:12px;"> از فروغ فرخزاد</span></p><p style="text-align:justify;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آن میر غوغا را بگو، مستان سلامت می‌کنند</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Apr 2026 19:59:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
فهمیده‌ام که دلم نمی‌خواهد تنهایی لذت ببرم. دلم می‌خواهد زیبایی و خوشی را شریک شوم. دلم می‌خواهد در موردش گفتگو کنم. می‌گویم گفتگو، نه اینکه فقط من حرف بزنم. بگویم و بگوید. بشنوم و بشنود. فهمیده‌ام که دلم می‌خواهد تنهایی غصه بخورم. دلم نمی‌خواهد غم را با کسی شریک بشوم. اما دوست دارم آن بیرون کسی ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://irsv.upmusics.com/AliBZ/Mastan%20Salamt%20Mikonnd%20(320).mp3"><audio src="https://irsv.upmusics.com/AliBZ/Mastan%20Salamt%20Mikonnd%20(320).mp3" controls=""></audio></div></figure><p style="text-align:justify;"><span style="font-size:16px;">فهمیده‌ام که دلم نمی‌خواهد تنهایی لذت ببرم. دلم می‌خواهد زیبایی و خوشی را شریک شوم. دلم می‌خواهد در موردش گفتگو کنم. می‌گویم گفتگو، نه اینکه فقط من حرف بزنم. بگویم و بگوید. بشنوم و بشنود. فهمیده‌ام که دلم می‌خواهد تنهایی غصه بخورم. دلم نمی‌خواهد غم را با کسی شریک بشوم. اما دوست دارم آن بیرون کسی باشد که بخواهد خوشی و لذتش را با من شریک شود تا زیر سایه‌ی آن، غم من هم کوچک شود. آنقدر کوچک که اگر آخرِ آخرش، بعد از خوشی‌ها، در موردش گفتم، سهمِ عزیزِ من از غمِ من آنقدر کم باشد که انگار یک سنگ ریزه. به همین سنگینی. </span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>بشنو سلام مستان را</category>
	</item>
	<item>
		<title>الا یا ایها الساقی</title>
		<link>https://khajehmina.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://khajehmina.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Mon, 06 Apr 2026 02:02:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواجه امر کرد، ما هم اطاعت کردیم. البت اول اولش نه، بعدش ولی چرا. آخر یک کاره درآمد که: بخوان!
گفتم: جانِ خواجه پا توی کفش ملائک نکن. نه تو جبرئیلی نه من محمد.
گفت: بگو‌. 
گفتم: به که؟
گمانم از اینکه غیر مستقیم خودش را داخل آدم حساب نکردم دلخور شد. اخم کرد، گفت: پس بنویس.
گفتم: از چه؟
گفت: از همین د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">خواجه امر کرد، ما هم اطاعت کردیم. البت اول اولش نه، بعدش ولی چرا. آخر یک کاره درآمد که: بخوان!</span></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم: جانِ خواجه پا توی کفش ملائک نکن. نه تو جبرئیلی نه من محمد.</span></p><p><span style="font-size:16px;">گفت: بگو‌. </span></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم: به که؟</span></p><p><span style="font-size:16px;">گمانم از اینکه غیر مستقیم خودش را داخل آدم حساب نکردم دلخور شد. اخم کرد، گفت: پس بنویس.</span></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم: از چه؟</span></p><p><span style="font-size:16px;">گفت: از همین دور گردون.</span></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم: که هیچ بر مراد ما نرفت و نمیره.</span></p><p><span style="font-size:16px;">گفت: دائماً یکسان نباشد حال دوران.</span></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم: ولی من غم می‌خورم خواجه. </span></p><p><span style="font-size:16px;">گفت: اشکال نداره. روش چیزهای دیگر بخور، بشوره ببره. </span></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم: لا اله الا الله! برو توبه کن.</span></p><p><span style="font-size:16px;">گفت: فکرت خراب است. من هر چه می‌گویم الهی و عرفانی‌ست. خودت توبه کن. </span></p><p><span style="font-size:16px;">گفتم: باشد. تو راست می‌گویی.</span></p><p><span style="font-size:16px;">انگار که حوصله‌اش سر رفته باشد، راهش را کشید که برود و همانجور گفت: از ما گفتن. بنویس. از هر چه که می‌گذرد و نمی‌گذرد. آن وقت می‌فهمی که دائماً یکسان نباشد.</span></p><p><span style="font-size:16px;">ما هم گفتیم روی خواجه را که نمی‌شود زمین زد. اطاعت امر کردیم. پس شد همینی که شد. </span></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://khajehmina.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>خواجه و مینا</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>